درست متر کن.
آدمها همقد خودشانند. نه همقد تصورات من.
آدمها همقد خودشانند. نه همقد تصورات من.
زندگی عمومی - برگرفته از وبلاگ ازاده عصارن
- اولین روزهای سال ۲۰۰۱ یک آمریکایی تصمیم گرفت، پروژهای را شروع کند که ایدهاش را از فیلم « ترومن شو» گرفته بود.
جاش هریس میخواست در آستانه ۴۰ سالگی کاری کند که معتقد بود روزگاری در دنیای واقعی با آن روبهرو خواهیم شد.
او همراه با دوستش در گوشهگوشه خانه و تکتک اتاقها و ... دهها دوربین ومیکروفن کار گذاشت که خصوصیترین جریانات زندگیشان را ضبط میکرد و مستقیم روی وب میبرد. هر کسی میتوانست روی سایت آنها برود و لحظات زندگی یک زن و مرد را تماشا کند و در چتروم از آنها سوال بپرسد یا پیشنهادی بدهد.
پروژه We live in public با استقبال بینظیری روبهرو شد. مشتریاناش کسانی بودند که به دیدن عادیترین یا خصوصیترین فعالیتهای این زن و مرد معتاد شدند. آنها دوست داشتند چیزهایی را ببینند که خودشان حاضر نبودند حتی جلوی یک جفت چشم دیگر، انجام دهند.
جاش هریس، به اندیوارهول وب، معروف شده بود. سهام شرکتاش به شدت بالا رفت و در دوره شکوفایی شرکتهای داتکام روز به روز به ثروتاش افزوده شد.
عکس این زوج که زندگی خصوصیشان را روی اینترنت در دسترس همه گذاشته بودند، روی جلد مجلهها رفت. همه در موردشان نوشتند و به میزان شهرت و جسارتشان روزبهرو اضافه شد.
جاش هریس، معتقد بود این عاقبت همه ماست. ما در نهایت بردههایی خواهیم شد که اربابان اینترنتی بر ما حکومت خواهند کرد. او اعتقاد داشت، روزگاری میرسد که به خاطر اینترنت، هیچ فضای امن و خصوصی وجود نخواهد داشت که ما برای خودمان زندگی کنیم. آقای هریس، ۸۰ میلیون دلار از کارهای اینترنتیاش به دست آورد؛ در روزگاری که اینترنت با تماس تلفنی (dial-up) در دسترس بود.
WeLiveInPublic
در همین روزهای اوج، همه چیز تمام شد. تانیا تنها دختری که جاش با او وارد رابطه شده بود و موقع پذیرفتن این ایده گفته بود « چقدر باحال!» ناگهان متوجه شد این موضوع اتفاقا وحشتناک است.
او کمکم از اینکه روابط خصوصیشان جلوی دهها دوربین شکل بگیرد، سرباز زد. تانیا معتقد بود آنها جلوی دوربین نمیتوانند واقعا خودشان باشند و از این بازی خسته شد.
تانیا در مورد دعوایشان جلوی این همه دوربین که ملت شاهدش بودند، گفت: « اگر جلوی چشم دیگران دعوا کنی، موضوع دیگر کوتاه آمدن و تمام کردن بحث نیست. ماجرا، کم نیاوردن است.»
تانیا بالاخره بعد از یک مشاجره طولانی از جاش جدا شد. سرمایه جاش سقوط کرد. حباب شرکتهای داتکام ترکید. بینندگان اینترنتی جاش، او را ترک میکردند، شاید چون برایشان دیدن رابطه یک زن و مرد جذابتر بود تا مردی که شکستخورده و ناامید به نظر میرسد و فقط در خانه قدم میزد یا با افسردگی دستوپنجه نرم میکرد.
جاش در نهایت سراغ کشاورزی رفت، وبسایتش را فروخت و دست از فعالیتهای اینترنتی برداشت.
جاش از زمانی که ایده زندگی شفاف در برابر چشم مردم را عملی کرد، از زندگی راحت خودش فاصله گرفت.
او هنرمند محبوبی بود. پیش از این پروژه هم چندین کار عجیب انجام داده بود. اما خودش میگوید: « شیرها و ببرها هم در جنگل پادشاهی میکنند تا زمانی که به باغوحش برده شوند.»
او اعتقاد داشت؛ زندگی مردم باید وارد وب شود و آدمها مجبورند، در اینترنت هم زنده باشند. جاش هریس، پیشبینی کرد اینترنت به سکویی برای همه رسانهها تبدیل میشود و محتوایش توسط خود مردم و کاربرانی تولید خواهد شد، که قبلا به آنها «مخاطب» گفته میشد.
اما خودش درست زمانی دست از عملیکردن این ایده برداشت که از زیر میکروسکوپ بودن خسته شد. رو به سفر به هند و اتیوپی آورد و برای ادامه زندگیاش به کاشتن سیب پرداخت.
- مدتهاست نمیتوانم آدمها را با آنچه مینویسند یا نشان میدهند، یکی بدانم. سالهاست، اینترنت کمکام کرده، بدانم در بیشتر مواقع نوشتههای یک وبلاگ میتواند چیزی باشد که نویسندهاش دوست دارد شکلش بشود یا آنطور به نظر بیاید.
فضای عمومی و خصوصی باعث میشود، معمولا از خودمان دور شویم. میدانیم که نیستیم یا نمیتوانیم ولی ترجیح میدهیم چیزی باشیم که در گوگلریدر، فیسبوک یا وبلاگمان به روز میکنیم.
شاید روزی برسد که خسته شویم و سراغ مزرعه سیبمان برویم... احتمالا آن روز دیگر زماناش رسیده که بپذیریم، فعال اجتماعی، سیاسی، روشنفکر یا نویسنده و ادیب و هنرمندی نیستیم که سعی میکنیم، نمایش دهیم.
وقتی هیچ چشمی برای نظاره کردن فضای چند وجبی خودمان نباشد، شاید ترجیح دهیم، بیل بزنیم و سیب برداشت کنیم.
دیروز افتضاح بود. از سر صبح بد شروع کردهبودم. یک موزیک ابی من رو برد به روزهایی که مفت از دستداده بودم و با کوه اخم اومدهبودم شرکت. چیزی هم که اینجا نوشتم در همون راستا بود. ضمن اینکه روز قبلش تحصیلدارمون اشتباه بدی کرده بود و دعواش کرده بودم و رفته بود پول اشتباهش رو از جیب خودش دادهبود..و این کارش باعث شدهبود شب قبلش با اعصاب خیلی بد بخوابم..
در تمام مدت دیروز اخم داشتم و فریاد میزدم.. یکوقتهای نادری همهچی بههم میریزه.. همینطور که درحال یکی از مراسم فریادزنی سر یکنفری پشت تلفن بودم، کمی کیوی گذاشتم توی دهنم و بهناگاه یکچیزی گفت تیک!! منبع تیک رو جستجو کردم.. یک سوم روکش بریج دندون جلو بود که یکساله ترک داره.. یعنی بهتون بگم که همه عصبانیتها و فریادها و غمهای دنیا رفت کف پام و درعوض تصور یک آدمی که در هیبت دراکولا فردا باید با مدیرکارخونهای که تمام روز سرش دادزده، جلسه داشته باشه، روح و جسم و فکرم رو پر کرد.. دواندوان آژانس گرفتم و رفتم مطب دوستم که خدا الهی هرچی میخواد بهش بده.. قیافهام رو مثل آدم کرد .. گرچه گفت که سریع باید بریج رو عوض کنم...
خلاصه شکستن یکسوم روکش دندان تنها چیزی بود که میتونست آب روی آتیش بریزه..شب هم یک زاناکس خوردم و امروز عین آدم بودم..
با مدیرکارخونه جلسه برگذار شد.. همهچی بهخیر گذشت.. البته کاملن خیر نبود.. اما لااقل سرش داد نزدم..
ذهنم بهشدت کامپیوتری که ویروس رویش افتاده و ولکن نیست، کار میکند.. سیپییو با تمام ظرفیت.. خستهام.. خسته میشوم.. درست هم نمیدانم از چی.. شاید بیشترین خستگیام مربوط بهوقتهاییست که اشتباه میکنم.. آدمی که اشتباهات خودش را بدتر از هرقاضی دیگری نمیبخشد و بدترین حکمها را برای خود صادر میکند.. اصلن لازم نیست کسی مرا شماتت کند.. خودم با همه توان اینکار را میکنم..و دلم برای تنها کسی که نمیسوزد، خودم هستم..
یکی از این اشتباهات که شاید بدترینشان در همه عمرم بوده، از دست دادن آدمهاییست که درطول اینسالها دوستشان داشتهام و هیچکاری برای نگهداشتنشان نکردم.. شاید حتی قدمهایی که باهشان برداشتم، در جهت راندنشان بود..
امروز همه آنها آدمهایی خوشبختند.. با دیگران.. و من هنوز اینجا مینویسم از غروری که داشتم، نخواستم بهغرورم خدشهای وارد شود.. آغوششان را تمام و کمال میخواستم، محبتشان را.. و خودم مثل یک تیر فولادی سرد میان جاده دوستی ایستاده بودم تا بیایند.. مرا در آغوش بگیرند و گرمم کنند..
نه آنها فهمیدند که یک زن چطور تبدیل به یک تیر فولادی میشود.. و نه من حاضر شدم نقش دیگری را بازی کنم..
يك وقتايي پيش ميياد كه مدام درحال خرابكاري توي روابط با ديگران هستي..براي من يعني هرازگاهي پيش ميياد..اين جور وقتها هر روزش درحال گندزدنم وهر شبش درحال شماتت خودم..
بعد الان دارم فكر ميكنم هميشه چيميشد كه اين دوران نكبت تموم ميشد؟
cher-believe
از آنوقتهاییست که حالم خوب نمیشود. رفتهام توی غار خودم و حوصله هیچکسی را ندارم.. اینوقتها مدل مردانه میشوم. اصلن کسی بهتر است سراغم نیاید تا خودبهخود خوب شوم. قبلنها باید نوازش میشدم.. اما تازگی انگار هورمونها مرا دارند بهسمت مردشدن هینزدیکتر میکنند.. لامصبها..
کیگفته چهلسالگی سن خوبیست؟ برای من که بدترین سال زندگیام است. از لحاظ روحم میگویم. عطفترین نقطه عمرم همین سن لامصب چهل است. ایستادهام بالای قلهای که با هزار مصیبت بهبالایش رسیدهام.. و میدانم بعدش رو بهافول خواهمبود.. چهلذتی دارد به اوج برسی وقتی میدانی بعدش قراراست با مخ - حالا شاید کمی آرام تر - سرازیر شوی؟
این سن را از همان هفتم تیر که آمدم توش دوست نداشتم.
بگذریم..
موسیقیهای عالی این روزها گوش میکنم.. واقعن در مقایسه با موسیقی و کتاب و فیلم خارجی کی رویش میشود ادعا کند ما هستیم؟ این غربیها همهچیز را باهم دارند.. خیلی دنیای نامردیست..یکجا همهچیز را بهآدمها با هم بدهند.. یکجا همهچیز را با هم بگیرند..
خوب مثلن یکی که الان چهل سالهاست آنسوی دنیا، از من بیشتر زحمت بودنش را کشیده که سزاوار است شر و التونجان و ویتنی هستون و سلینجر و اسپیلبرگ و همه را داشته باشد و من با فاصله دههزار کیلومتر اینورتر افتخاری و فلان و فلان را؟ آخر کجای این اسمش عدالت است؟
دلم را خوش میکنم بهاین که توی زندگی بعدی اروپایی خواهمبود..
اینها را نقد نکنید ها.. بهقول لاله منصفانه ازتان راضی نیستم.. اینها غرهای توی غار من است..
یکی آمده برای مصاحبه. باید بروم.
امروز این دختر متخصص اضافهکاری حسابداری هم که مدتیست باهش سرسنگینم، میخواهد بیاید با هم حرف بزنیم.. آدمها وقتی خرند، خیلی خرند گاهی..آخر آدم حسابی این قیافه زهرماری من چی بهتو نشان داده که فکر کردی روز خوبی برای حرفزدن و از دل من درآوردن گندهاییست که تا حالا زدهای؟
بقیه غرها در فرصت مقتضی.
کامنت را باز میگذارم نه برای اینکه نقدم کنید. من که اصولن نقدپذیر نیستم. این را تازه در قله عطف زندگیام، در همین سن خاکبرسر چهلسالگی - کشف کرده ام.. ولی الان دیگر یک لحظه هم تحمل نقد ندارم. بیایید اینجا با هم غر بزنیم.اصلا فکر کنید با هم وایستادیم سر کوه چهل سالگی خاکبرسر من و هیچکسی نیست و از ته دل هی فریاد میزنیم، مگر خدا یکوقتی صدایمان را بشنود و بهجای افتخاری و فیلانهایش یک سلینجری، سلیندیونی.. چیزی بهمان بدهد.. محض رضای دلمان.
چرا اصرار دارم بنویسم؟ درحالیکه دوباره دفتر و دستک خاطرهنویسی رو کاغذ رو شروع کردهام؟ خوب اینجا یهجور دیگهست. حوصله آدم سر میره از زیاد حرفزدن باخودش توی دفترا. بعدش همکه اصلن جنس نوشتههای دفتری یا حتی وبلاگ مخفی با جنس اینجا فرق داره..
دیروز فهمیدم یکی از دوستی صمیمیم شاید ازدواج کنه. خوب .. حداقل مطمئنم بهخودم که حسودیم نشد. ولی ناراحت شدم.. حسودی نکردم. چون اصولن مغرورتر از اینم که حتی بهخودم توی دلم بگم کاش جای فلانی بودم! اون قدر از خود متشکرم در رابطه با نوعزندگیم که حتی همه دنیا اگه بخوان بگن زندگی احمقانهای دارم، بهجاییم برنمیخوره.
اما ناراحت شدم. درحدیکه اولش فکر کردم نکنه جدی حسودی میکنم؟ وقتی یادم اومد این ناراحتیم در حد سنگ اندازی زمان ازدواج برادرم هم بود، فهمیدم که نه..
حالا کاری ندارم به دلیلش..
خلاصه یک ناراحتیهای عمیقی در دنیا هست که تنها چارهاش برای من یک خرید قوی بسیارگرونه یا دیدن چند تا فیلم شاهکار پشت سر هم..
از بس این مدت خرید کرده بودم، حسش نبود دوباره برم خیابون.. برای همین جعبه فیلمای روز مبادام رو درآوردم.. نشستم و بوی خوش زن رو دیدم.. وصف حال بود.. نه؟ کلن حس قبل از فیلمم عین حس سرهنگ بود. که یهوقتی توی زندگی، میرم نهایت زندگی رو تهش رو در مییارم و بعد هم خلاص. خیلی وقتها هم بههمین فکر کردم. یعنی برام خیلیخیلی احمقانه ست وقتی بهم میگن حواست بهروز پیری و کوریت باشه. حواسم هست خودم. مگه میشه نباشه؟
خلاصه فیلمه اساسی وصف حال بود.
بعد یه شام خوب خوردم و کمی نوشيدني بامداد خمار.. و نشستم فیلم ریدر رو دیدم. فیلمش بهشدت قویه. یعنی میره تا ته سلولهات رسوب میکنه.. اما خوشآیند نیست. همهچیزش درست بود.. اما زندگی نبود. کثیفکردن زندگی بود.. و برای من کتاب یا فیلم شاهکار چیزیه که بتونم باهش از کثافت بیرون خلاص بشم..
تا دو صبح فیلم دیدم..
از صبح تا حالا هم بد نگذشته.. با دایی رفتیم گشتیم. ناراحتیم رفع شدهبود قبلش. نهار نه چندان خوبی هم خوردیم. همچین مود خوبی نداشتم که برم لیدیبرد یهغذای شاهکار بخورم. حیف این هوا و اون غذا بود برای این حال من. اومدم خونه. فقط کانال چینی ماهواره میگیره. با ورور چینی چرت زدم.. واقعن زبون مزخرفیه که حتی نمیشه باهش خوابید. بعد موسیقی خوبی تمرین کردم... حالا هم میخوام یهفیلم دیگه ببینم..
راستی برگشتم پیش معلم قدیمیم.. دوستش دارم خیلی.. خیلیخیلی شبیه سرهنگ بوی خوش زنه...
خیلی دلم میخواد sacrifice التونجان رو بزنم. بعدش خلاص:)
با جیمیلی که همه کارهای شرکتم روش ثبت شده و بهعنوان یکبایگانی سيار با خودم حمل و نقلش میکنم- میکردم- و الان اینطوری نصفه و نیمه کار میکنه و هیچی نمیتونم باهش بفرستم یا ببینم،، بادیدن ونهای سبز و سفید کمیته توی خیابون وزرای امروز، با ماهوارهای که سالی یکبار روشنش میکردم تا فقط صدا توی خونه باشه و الان کامل قطعه، دچار نوستالژی وحشتناک دهه شصت شدهام.. نوستالژی سالهایی که پاچه شلوارم رو دم در مدرسه با سانتیمتر اندازه میگرفتن تا بیست و دوسانت دقیق باشه.. مقنعه ای که تا کمرم بود با چونهبند.. نوستالژی بابام .. که بهم میگفت میخوای مانتو شلوار سفید بپوشی، میتونی .. اما اگه گرفتنت نمییام وساطت کنم.. و گرفتن و نیومد.
دوست دارین درباره چاکراها چیزی بدونین؟ یا احیانن چیزی بیشتر ازاونی که می دونین؟ این لینک رو داون لود کنین.
یک وقتی علیمان نوشت: امید خوب است .. و الخ..
درست است.. ولی ناامیدی، لامصب، بسیار بدتر از عکس گزاره بالاست..
خشم و سکوت.. و باز خشم..
بعد از خشم چه باید کرد؟
من وقتی خشمم خوب میشود، و غصهام قابل تحمل، دوباره بلند میشوم..این یک واکنش تدافعیست که روحم خودبهخود برای نجات خودش انجام می دهد.. آرزوهایی را که ناامیدی ازم گرفته، یکگوشهای توی دلم دفن میکند بیآنکه ازم بخواهد فراموششان کنم.. سعی میکند خوب نگاه کند تا یک روزنه برای فرار از تاریکی بیابد... اگر روزنه پیدا نشود، وادارم ميكند نقاشیاش کنم.
و من آرزوهای جدید خلق میکنم، با راههای تخیلی برای رسیدن بهش.
این آرزوها همانی نیستند که وقتی امید داشتم، اهدافم را برمبنایشان میساختم..اما .. برای زنده ماندن روحم ناچارم اهداف جدید تعریف کنم.. رنگهای جدید و شادتری به پسزمینه زندگی اضافهکنم.. رنگ هایی که گاهی حتی واقعی نیستند.
شما میفهمید چه میگویم؟
ناامیدی درد بسیار بدیست اگر بهش تن بسپاری.
به نظرم امروز قراره یه روز شاهکاری باشه برام... دلم می خواد همه رو از یک کنار بزنم ..
ولی حس شدید قتل مرد همسایه با اون بچه مزخرفش هم در دلم هست.