گندآلو
به نظرم امروز قراره یه روز شاهکاری باشه برام... دلم می خواد همه رو از یک کنار بزنم ..
ولی حس شدید قتل مرد همسایه با اون بچه مزخرفش هم در دلم هست.
به نظرم امروز قراره یه روز شاهکاری باشه برام... دلم می خواد همه رو از یک کنار بزنم ..
ولی حس شدید قتل مرد همسایه با اون بچه مزخرفش هم در دلم هست.
نوشته زير را حامد قدوسي نوشته است. وبلاگش در ايران ف ي ل شده.. متن را عينن ميگذارم اينجا.. از ديشب چندبار خواندهام و هربار بغض گلويم را فشرده كه چرا مملكت ما قابل اين آدمها نيست .. آدمهايي كه آدماند و كماند وچقدر بهبودنشان نياز داريم. براي حامد آرزوي رسيدن بهآرزوهاي بلند و سبزش را دارم و اميدوارم يكروز در كنار حامدهايي كه قيد آمدن را-فعلن- زدهاند، كار كنم.
............
دیگر تقریبن از برگشت حرفهای به ایران در کوتاهمدت قطع امید کردهام. با این موج بازداشتها و تصفیه استادان و قصد اختصاص کامل دانشگاهها و موقعیتهای تحقیقاتی به مداحان نظام قدرت و الخ دیگر فعلن جایی برای امثال ما نیست. احتمالن هنوز هم میتوانم بروم و کارهایی بکنم ولی اگر قرار باشد باید تهدید دائم در محیط کار و خفه شدن و محتاط و ساکت در مرزهای آفتاب رفتن و آمدن یکی را انتخاب کنم و اگر قرار است طرف حسابم کسانی باشند که بودنشان را در آن موقعیت هیچ رقمی قبول ندارم ترجیح میدهم اصلن وارد بازی نشوم.
برکلی که بودم زنده شده بودم. دقیقن جایی بود که آرزویش را داشتم. آدمها با عشق کار میکردند و عشق خیلیهاشان هم همان چیزی بود که من دوست دارم زندگیام را تمامن وقفش کنم. شریعتی یکی توصیفی داشت که میگفت یک ساعت بحث با دانشجویم را با تمام امکانات مادی دنیا عوض نمیکنم. من هم وقتی در سمینارها و ناهارهای توسعه برکلی مینشستم و بحث آدمها را در باب ایدز در آفریقا و کار بچهها و توسعه بهداشت در بنگلادش و رابطه کودتاهای آمریکایی با گسترش روابط تجاریاش و الخ میشنیدم نمیخواستم آنرا با هیچ چیز عوض کنم.
اقامت کوتاه آنجا و دیدار آدمهایی که در آن حوالی دیدم (و باید از بهنام تبریزی به طور خاص اسم ببرم) یک جوری سرحالم کرد و امید و بلندپروازی را که این چند سال تحصیل در وین در درونم کشته بود تا حد خوبی بهم برگرداند. حالا میدانم که جمعهای جذابی در این دنیا هست که آدمهایش رویای کم کردن رنج انسانها را میپرورانند و میخواهند چیزی را در این دنیا عوض کنند. حیف که همین هفته نامه رد شدنم از موقعیت پستداکی که درخواست داده بودم رسید و یک باب برگشت برایم بسته شد. هم خودم تعجب کردم و هم چند نفر استاد آنجا که برایم توصیهنامه نوشته بودند و در نوشتن پروپوزال بهم کمک کرده بودند و مطمئن بودند قبول میشوم. حالا قول دادهاند دنبال راههای دیگری باشند ولی با این اوضاع خراب اقتصاد کالیفرنیا بعید میدانم اتفاق جدی بیفتد و امید زیادی ندارم.
از الان یک سال و نیم وقت دارم تا بیرون از ایران کار گیر بیاورم. نمیخواهم در بانک و صندوق سرمایهگذاری کار کنم. نمیخواهم بروم و درس ام.بی.ای بدهم. نمیخواهم مقالههایی بنویسم که فقط پنج نفر در دنیا میخوانند. نمیخواهم جاهایی کار کنم که رانت ایرانی بودنم را بخورم و بابت نوشتههای بدیهی از اوضاع داخل ایران پول بگیرم. نمیخواهم جایی باشم که آدمهای دور و برم به اجبار کار میکنند تا پول خوبی بگیرند و کنار دریا و توی خانه ویلاییشان از مواهب ناشی از پولشان لذت ببرند. بودن در این جمعها من را به مرز نابودی میرساند.
یک و سال و نیم وقت دارم تا خودم را به جامعهای که به خاطر سوابق تحصیلیام هنوز به طور کامل عضوش نیستم در بیاورم و جایی برای خودم پیدا کنم. میخواهم کاری داشته باشم که روزی پانزده ساعت برایش فعالیت کنم و خسته نشوم. باید جایی کار کنم که آدمهای دور و برم هم با عشق و سرخوشی کار کنند و رویاها و خاطرههایشان را با تو اشتراک بگذارند. میدانم که آنقدر شرط گذاشتهام که یافتن چنین شغلی برایم اصلن اسان و بدیهی نیست. لذا اصرار هم ندارم که مسیر استاندارد را بروم. اگر لازم شد مدرک و سن و سال و تجربه و بقیه زرق و برق رزومهام را دور میریزم و از اول شروع میکنم. سرخوشیاش به این سختیها میارزد.
مدیران میانی که باهشان کار کردهام، بیشترینشان نقشی در حد پیک و قاصد برایم ایفا کردهاند. قاصدانی متخصص کلمات : نشد، نبود، نکرد.. و نهایتن تحویل جنازه کاری که تحویلشان دادهام. قبول دارید که بلندکردن جنازهای که تحویلم میدهند، بسیار سختتر از جاندار است؟
درحال حاضر فقط چهارنفر را میشناسم که درمجموعه دوشرکتمان قادرند بهجای تحویل جنازه، یک کار را صحیح و سالم بهمقصد برسانند. این افراد بهجای کلمات فوق فقط دو جمله کلیدی بلدند:
-خانم نگران نباش، انجامش میدم.
-خانم، انجام شد.
جالب اینجاست که کم ادعاترین افراد، همین آدمهای ذاتن مدیر و مدبرند و پرادعاترینشان متخصصان جنازهآوری.
فکر هم نمیکنم آموزش زیاد نقشی داشتهباشد. حس تعهد و مسئولیت باید از ابتدای کودکی درآدم رشد کردهباشد که اینوقتها بهبار بنشیند.
خدمتتان عرض کنم که من به هیچ وجه قدرت خواندن متون طولانی روی وب را ندارم. از هیچ نوعی.
میخواهم تز بدهم. این تز را بهعنوان یکی از بزرگترین تجربههای زندگیام میدهم و به آن مطمئنم ..
آدم در هیچ موقعیتی نباید طرف مقابلش را گوشه رینگ ببرد. طرف مقابل هرکسی میتواند باشد.. یک مدیر، یک همسر یک رفیق یا صرفن یک آشنا.
این بدترین کاریست که یک نفر میتواند با خودش و در شرایط وسیعتر با سیستمی که متعلق بهآن است، انجام بدهد و بهنظر من فقط از سر بیتجربگی و ناپختگی حاصلمیشود..
کشاندن طرف به گوشه رینگ باعث یکی از این عکسالعملهاخواهد شد:
- طرف رویش را ازت برمیگرداند و میرود. فکر میکنی شرایطت را پذیرفته و خوشحالی..درحالیکه او کوچکتر و ابله تر از آنی که فکر میکنی، تصورت میکند.. در حقیقت از نظر او رفتنت و یا قبول شرایطت بهیک اندازه بیارزشند..اما بین این دو بیارزش راه کمتنشتر را که ماندن توست قبول میکند.
-بهعنوان یک بازنده شرایطت را قبول میکند.. تسویه حساب را میگذارد برای یک روزی که توی گوشه رینگ نباشد.
-موضوع را برایش حیثیتی کرده ای.. با مشت میزند توی صورتت و لهات خواهدکرد تا بفهمی یکمن ماست چقدر کره دارد.
-در بهترین حالت طرف مقابلت آدمیست با درایت و با شعور که بلد است کلیتر از تو نگاه کند و تسلیم عصبانیت لحظهای نشود. بهخاطر سیستمی که هر دو به آن متعلقید، عقبنشینی میکند.
حالا فکر میکنی برندهای؟
برو خوش باش ..
ولی یادت باشد که هزینهای گزاف بهخاطر بلاهتت دادهای..منبعد آن آدم باشعور تو را فرد کوچکی میداند..
اعتماد و سرمایهگذاری روی آدم کوچولوها ، کار آدمهای با درایت و با شعور نیست.
...
پي نوشت:
اضافه كنم كه اين تز را براي وقتي دادم كه هدف از گوشهرينگ گذاشتن طرف مقابل، تحتفشار قراردادن او براي پذيرش شرايط است.. بهعبارت ديگر تهديد.
اگر برايتان فرقي نميكند كه عكسالعمل او چيست و يا نتيجه برايتان يكسان است يا خودتان را پذيرش حذف آماده كردهايد، شايد كمي اوضاع فرق كند.. اما من باشم بازهم اين كار را نميكنم.. هميشه راهي براي فرار او و بازگشت خودم براي يك فرض محالي كه محال نيست، خواهمگذاشت.
سلينجر را از تمام نويسندگاني كه ميشناختم، دوستتر داشتم..كتابهايش بهترين خواندههاي عمرم هستند.
هميشه فكر ميكردم چهخوب كه هنوز زنده است..
اعتقاد دارم راه درست همیشه جواب خواهدداد.. شاید نه بهاین زودی.. ولی بلاخره روزی اثرگذار میشود..برای همین کماکان به اصول وفادارم.
امروزبهدنبال اتفاقي در شركت، براي دومين بار بهم توصیه شد رفتار دوستانه با بچهها را کنار بگذارم و ریاستمآب عمل کنم.
با توجهبهاينكه هردوبار، توصيهها را از آدمهاي باتجربه شنيدهام، كمي در رفتارم تجديدنظر خواهمكرد.. اما روش كلي را فعلن تغييري نميدهم. اميدوارم پشيمانم نكنند.
سرم شلوغه خیلی. داریم روی قیمت تمومشده شرکتها کار میکنیم و فروشمون.
شرکت پشگلیه خوبه. اون یکی شرکته داره ضرر میده و البته با علم بهضرر ادامه میدیم. چون پروسسی داره که تعطیلیش بدتر از این ضرر خواهدداد.
یهمدیرمالی خیلی خوب گیرم اومده. یهوقتی نوشته بودم که در پیداکردن آدما خوششانسم! شایدم پیداشدن آدما. این مدیرمالیه مهربونه و آروم و پرکار و دقیق. مروارید غلطون و لرزون و گردون و ارزون. زیاد ارزون نیست البته، ولی توی این صنف خیلی قیمتش متعادله.
همه بچههای گروهمون خوبن. یه خانمی برای آزمایشگاه آوردم که بهنظرم خیلی بداخلاق میاومد. اما اونم خوبه. پرکار و بیادعا و دقیق.
گروه فروشمون هم خوبن. یکیشون به ان رای داده البته.
یهوقتایی هم یهکارهایی بعضیهاشون میکنن که واقعن قابله ثبته از لحاظ تاریخ. :) ولی یادم میره بنویسم و بعد هم فراموشش میکنم از بس متنوعه اتفاقاتمون.
یکیش که یادمه، درمورد حسابدارمونه. یهخانومی که چندین ساله داریم با هم کار میکنیم و بهشدت به اضافهکاری علاقهمنده! سقف اضافهکاری ما بیست ساعته. این خانم همه بیست ساعت رو اول ماه تموم میکنه و بعد دیگه ۴ میره. برادر مدیرمالی که چند روز قبل فوت کردهبود، باید پنجشنبه عصر میرفتیم ختم که این خانم با وجوداینکه کارمند مستقیم اونه، میگفت نمییاد! هی تعجب میکردم و اصلنم نمیفهمیدم برای چی. بعد به یکی گفت که اضافهکاری مجازش تمومشده و اگه بخواد بیاد ختم باید براش اضافه کاری رد کنم. منم بهجاش شرمنده شدم و مراسم ختم رو اضافهکاری اعلام کردم.
یعنی یهوقتایی یه حرکاتی میکنن که در تمام سالهای کاریم بهذهنم خطور نکردهبود میشه اینطور هم بود!
امروز صبح با چندتا آدم مختلف برخورد مجازی و حقیقی داشتم.
از فیس بوک رفتم سراغ همسر سابقم. عسکهاشو دیدم. خودشو و زنش و بچهاش رو که اونور آب هستن الان. همون شکلیه که پونزدهسال قبل جدا شدیم از هم.شاید خیلی کم خوشتیپتر شدهباشه. ولی همون نگاه و همون ژستها رو داره. عکسهاش هیچ خاطره خوبی رو در ذهنم زنده نکرد. حتی برای یک لحظه دلم نخواست که کاش باهش زندگی میکردم.اون نگاهش .. همون استرسی رو در دلم زنده کرد که در دل یک دختر بیست و پنجساله درمونده بهوجود میآورد. شاید خیلی هم خوشحال شدم که اینقدر دوره.
یکی از دوستان قدیمیم زنگ زد. خیلی قدیمی. که خیلی باهش صمیمی بودم و تقریبن تنها آدمیه در زندگیم که رازهای من رو میدونه. چندباری قبلن بهش زنگ زده بودم. ولی مدتها بود که اون تماسی نمیگرفت. فکر کردهبودم دلش نمیخواد بههر دلیلی رابطهمون ادامه داشته باشه و بهتره مزاحمش نشم. ولی وقتی زنگ زد، شنیدن صداش همون آرامشی رو برام آورد که در تمام سالهای دوستی باهش حس کرده بودم.. فکر کردم چه خوب که هست هنوز.. چهخوب که دلش میخواد منم باشم هنوز.. این مدتی که از هم بیخبر بودیم فاصله ای نیانداختهبود بین صمیمیتمون.. هیچ انرژی خاصی برای امتداد دوستیم باهش صرف نکردم..شایدم تبادل انرژی مساوی بود بین مون..
بعد به کسایی فکر کردم که برای نگهداشتن رابطه باهشون خیلی وقت و انرژی گذاشتم..آدمهایی که سعی کرده بودم ببخشم، سعی کرده بودن منو ببخشن، سعی کرده بودم حماقتها و در حقیقت تفاوتهای بینمون رو ندیدهبگیرم بهخاطر حفظ دوستی..
این رابطهها هیچوقت عمیق نشدن و از سطح تجاوز نکردن. هیچوقت هم رفتن این آدمها از زندگیم، جز سبککردن راهتوشه مسیر زندگی، اثر دیگهای نذاشت توش.
بعد دیدم من همینم.. نمیتونم خودمم عوض کنم..دلم میخواد فقط با کسایی زندگی شخصیم رو بگذرونم که هیچ استرسی بهم نمیدن.. تبادل انرژی مساوی داریم.. دوست دارم بفهممشون. منو بفهمن. دنیام به دنیاشون شبیه باشه.هیچوقت نتونستم نقش بازی کنم و اصلن بازگیر خوبی در روابط نیستم. توی رابطهای که محکوم به بازیکردن بشم، مثل سنگ سکوت میکنم و مثل یخ سرد میشم. این سکوت و سرما اول خودمو خراب میکنه..
دوستان معدودی دارم. از نوعی که دوستشون دارم و تا صد سال دیگه هم همین نظر رو درموردشون دارم. کمبودنشون، این حلقه بستهای که دور خودم با اونا ایجاد کردم، برام خوشاینده. باید اینو توی یادم نگهدارم و بفهمم که سوشالایز نبودنم برای خودم چیز بدی نیست.
دمتون گرم که اکثر قریب بهاتفاق میگین دپرسانه مینویسم و زنجمورهام زیاده!! دم خودم از شماها گرمتر که یکدرصد هم فکر نمیکردم اینطوری باشم!!! یعنی خیلی خوشخوشانه همیشه فکر میکردم مشکلات زندگی رو مطرح میکنم (در همین حد) و سعی دارم بازش کنم تا برام قابل حل بشن یا بگم که چکار برای حلکردنشون کردم. یهوقتایی هم غر میزنم. ولی واقعن گمون ناله درباره خودم نمی بردم!
اینطوریه که آدم بهتره بهجای اینکه خودش توی آینه هی خودشو نگاه کنه و قربون خودش بره، گاهی هم بهبقیه بگه توی آینه رو نگاه کنن و ببینن آیا همون چیزی رو میبینن که اون میبینه؟
اینکه چرا پس درباره احتمال زنجموره نوشتم، دلیلش این بود که آقای الف و دونفر دیگه بهم گفتهبودن ناله میکنم همهاش. حتی وقتایی که به عقیدهخودم شاد بودم و مثلن نوشتهبودم که دلم میخواست الان هرجای دیگهای جز شرکت باشم.
اولی و دومی که گفتن، فکر کردم اشتباه میکنند.. ولی سومی که گفت، فهمیدم یهچیزی در نگاه من هست که اون رو این طوری میرسونه. در ضمن خیلی احمقانه فکر میکردم کسایی که اینجا رو میخونن لابد فروغ رو از ۲۰۰۱ میشناسن. بعدش مقایسه میکنن که اون آدم دپ، الان چقدر خندهرو شده! که لابد اینطوری نیست دیگه :)
از عصری که دارم به این اختلاف خودم و شما در برداشتمون فکر میکنم، بهاین نتیجه رسیدم که شاید مهمترین دلیل نالیدن نوشتههای من اینه که انگار آدم پشت نوشتهها خودشو از ته دل قبول نداره. توی زندگی اونم موفقیتهای زیاد و خوشیهای زیاد هست. اما کردیت اونا را میده به دیگران. ته دلش میگه شانسکی برنده شدم اینبار. و وقتایی که مشکلات رو مطرح میکنه، هرچند در ظاهر تونسته حلشون کنه، اما راه حل براش دلچسب نبوده. و با نوشتن دنبال تایید میگرده. دنبال اینکه شماها بگین آفرین که تونستی مشکل رو این طوری ببینی و حل کنی. درحالیکه اگه خودشو قبول داشت،این راهحل براش یه کار بدیهی بود و کردیت مسائل خوب رو درعوض بهخودش میبخشید و میاومد از چیزهای مثبت حرف میزد. درواقع مبارزه با مشکلات برای اون شده اصل زندگی و خود زندگی رفته بهفنا.
میدونم که جملهبندیم ناقصه و درست نظرم رو نتونستم برسونم. اما طولانیتر بنویسم، هیچیش رو نمیخونید دیگه. بنابراین ولش میکنم. و فقط ازتون ممنونم که توی آینه واقعیت رو دیدین و بهم یادآوری کردین.باید بیشتر روش فکر کنم.
میدونین یهچیز بیربطی یادم اومد. اینکه یه گانگستر حرفهای هیچوقت بهفکر لو دادن خودش نمیافته.
بهنظر شما نوشتههاي من زنجموره است؟
اگر جوابتان مثبت است، بگوييد فكر ميكنيد چند درصد ناله ميكنم و چند درصد نه؟
منظور از نه، هركار ديگري جز ناله است.
با مدیرفروش از جایی برمیگشتیم. یک آقایی با یک صندل زنانه لاانگشتی از این ور خیابان بهآن ور میرفت. ناخودآگاه گفتم: اینو.. دمپایی زنونه پوشیده. مدیرفروش ناگهان گفت: خانم؟ شما هم استعداد خوبی در دیدن عیبها دارید!
باخودم فکر میکنم.. واقعن درست است؟ بله.. اینروزها استعداد خوبی در دیدن عیبها دارم.. با اینکه عزمم را جزم کردهام که قضاوت نکنم.. شاید درباره مسائل کلان آدمها و زندگیشان قضاوتم را حدااقل در سکوت برگذار میکنم، اما نگاهم با تیرگی زیادی خرده ریزها را میبیند.. چرا نگاهم عبور نمیکند؟ چرا با همین ظرافت سپیدیها را نمیبینم؟
بعد خودم را قضاوت میکنم.. و در نهایت بیعدالتی رای میدهم که: تقصیر تو نیست.. اصلن سیاهی رنگ غالب این روزهاست..
ته دلم یکی بهنجوا میگوید: عینک دودیات را بردار.. عینک دودی مال شب نیست عزیزجان.. مال وقتی ست که نور خیرهکننده است.. بردار تا سپیدی، هرچند اندک، بهچشمت جلوه کند.
یکوقتی نوشتهبودم که آدم گاهی نیاز به بودن یکنفر دارد که فقط بنشیند کنارش و همه حرفهای بیربط و باربطش را بهش بگوید و بعد برود.. یکجور درددل کردن.. یکجور حرف زدن با خود.. یک جور واگویهکردن نزد آینهای که نظر نمیدهد..
این بهگمانم یک خصلت کاملا انسانیست و آنطور که کتابها میگویند یکخصلتی که قسمت زنانهاش بیشتراست..
از داشتن این آدم سالهاست محرومم..نه که همیشه.. وقتی مدیرعامل مهربان هست این آدم را دارم.. و داییام.. اما این دو همیشه نیستند.. زندگی آنسوی آبشان مرا بیشتر از خودشان بهتنهایی میکشاند..
وقتی بچه بودم، یا نوجوان و حتی جوان، مادرم این نقش زیبا را برایم بازی میکرد.. از مدرسه و بعدها از دانشگاهی که کیلومترها با مادر فاصله داشت، برمیگشتم و مثل وروره جادو حرف میزدم.. از همه چیز و همهکس. از موفقیتهایم .. از دعواهایم با بچهها.. از قلدربازیهایی که شاید در عالم واقعیت، یکبهصد انجام میدادم ولی دلم میخواست دربارهشان لاف بزنم.. مادرم گوش میکرد و تایید میکرد و هی با جملات کوتاهی که لابلای حرفهایم میگفت، وادارم میکرد ادامه بدهم.. خوب.. اون وقت فلانی چی گفت؟ اهه.. جدی؟ اصلن من میدونستم تو خیلی زرنگی و باحالی..
شاید مادرم اصلن گوش نمیکرد بهحرفهایم.. اما نیاز درونم را مادرانه و فطرتن میدانست..
اینروزها خیلی خستهام.. نه مدیرعامل مهربان را دارم و نه دایی را.. باید مثل یک تکاور سپر و خفتان بپوشم و جلوی زندگی بیایستم.. و کسی نیست که نهشرح خستگیها را برایش تعریف کنم و نه داستان موفقیتهایم را..
مدتها متوجه نمیشوم این حالی که دارم، که مثل ماهی بیرون از آب لهله میزنم، از چیست... نه آن طورم که از تشنگی بمیرم و نه حس آرامش و بینیازی دارم.. و یک وقتی که گوشی تلفن را برمیدارم و مثل همان کودک دبستانی برای مادرم تعریف میکنم که فلانی چهگفت و من چهکردم و بیساری خیلی خر است و توی فلانجا توانستم برنده شوم و از کی بدم میآید و کی را یواشکی خیلی دوستتر دارم و مادرم عین همان ایام قشنگ وقت صرف میکند تا بهمن گوشکند و بعد از ساعتی با آرامش گوشی را میگذارم و یک نفس عمیق میکشم که آخی... تازه میفهمم که بابا من هم آدمم! یک آدم بزرگ کوچک.
دوباره کلاس موسیقی شده وبال گردنم. این وبال گردن بهجاترین کلمهایست که میشود برایش بهکار گرفت.
اینکه من چرا خودآزاری میکنم و هی با وجود وقت کم می روم دنبال دانشآموزی(!)، بهنظرم یکجور مبارزه درونی ناخودآگاه با پیری باشد. از این بابت مطمئن نیستم. اما یک مرضي - چیزی توی من هست که فقط توان کلاس نرفتن را برای دو-سهماه دارم. اصولن تصور اینکه یکشب سر راحت بگذارم زمین و وبالگردن فکرآزاری برای یادگرفتن در زندگیام نباشد، از محالات است!