« عقل زندگي | صفحه‌ی اصلی | برای دوستی که به آفتاب سلام می کند »

when words aren't enough.

سعی کرده ام نشانه های غمگین گذشته را جمع کنم.. اما  چیزهایی را فراموش کرده‌ام..
مثل آدرس ایران ایر و ایرفرانس از روی فیوریت کامپیوترم..
و یک شمع که قرار بود کادو بدهم.
و یک تابلو.
و یک شیشه مربا.

آدرس را پاک کردم.
شمع و تابلو را هم گذاشتم تا فردا برای تولد دوستی ببرم.

به‌بقیه فکر نمی‌کنم.
یا بهتر است بگویم فکر می‌کنم لزومی ندارد همه‌چیز را پاک کنم.
باید قبول کنم همین است که هست.
چیزی بوده..
امیدی..
انتظاری طاقت‌فرسا..
برای بیهودگی.
حالا نیست.
من هستم ..
و هوای دونفره‌ای که دیگر دلم نمی‌خواهد با بیهودگی شریکش شوم.

صدای موسیقی‌ام در خانه پیچیده..
و من با خودم فکر می‌کنم به صدای موسیقی لطیف خانه همسایه مجردم..
و فکر می‌کنم آیا خوشبخت است؟
آیا می‌خندد؟
هیچ‌وقت در انتظار بیهودگی، زمان را کشته‌است؟


مطالب مرتبط



legend of the fall

به‌قول آیدا و برعکس‌آقا !! و برعکس :)

شب

...

فقط من مانده‌ام . و بس.

براي من رنگ بياور ... و يك سوداي بي‌پايان

من هيچ .. من نگاه

مي‌خواهم خيال كنم.. كه در خيالت مانده ام.. .

زمستان است...

شاهزاده قصه‌هاي كودكي‌ام

ياد

خشم فروخورده من

من عاشق سپید بودم.. تو چرا سپید نبودی؟

بنويسم يا ننويسم؟

من هنوز دوستشان دارم

شبی از همین شبهای من

زرورق را دور می اندازم.

خط های تو مرا خسته کرد

مرا ببر به دیار فراموشی

نظرها

شما در آمدن به زندگی نقشی نداری و دیگران شما را در زندگی می اندازند درست مثل حبس انداختن . کلمه خوبی را نوشتی زندگی را باید کشید مثل حبس.
البته خوب باید کشید

زندگی همانا کشتن زمان است.
بجای آن که بیخود هی به مفهوم زندگی پیرایه ایی ببندیم که مثلا خیلی عمیق می بینیم بهتر است در حال زندگی کنیم

فروغ:
من موافق نیستم. زندگی اصلا کشتن زمان نیست. مگر اینکه بخواهی زمان را بکشی.

تری اصلا زشت نیست.خوشگل هم هست.خیلی هم مدیر و مدبره.و قوی و معقول.هفته بعد 3شنبه شب ببینش.
فروغ:
مرسي . حتما مي بينم!

اين يه فراينده كه هميشه هست
اونها ميان
و ما بايد جمعشون كنيم

از حس آشنايي سخن مي گويي ...

یه مدتی بود از نوشته هات دور مونده بودم
یادداشت نسرین خانم رو که نوشته بودی خوندم
قبول دارم
ولی این رو هم مطمینم تا اون دوران غر زدن و نالیدن تموم نمیشد
تو به این حرف گوش نمیگردی
چه خوب که دلنگرانی ها و شاکی بودن هاتو نوشتی و نالیدی
چون وقتی مینویسیشون یعنی
ازشون گذشتی
شاید کتاب لحظه های ناب و حقیقی رو خونده باشی
یه جایی میگه برای گذشتن از لحظه های اندوه
انها رو زندگی کنید
همه اینارو نوشتم که بگم
چه خوب که ان دوران رو نوشتی و زندگی کردی تا روزی که نسرین خانم ان حرفها رو بهت یاداوری کرد
بتونی بشنوی
...
منم میخونمت تا یاد بگیرم با نشونه ها چه جوری کنار بیام
...
مرسی که مینویسی فروغ جان
مرسی
من هروقت که میخونمت یه حس خوبی پیدا میکنم
چون دیدت
دیدم رو روشن میکنه
فروغ:
ممنونم.. خیلی زیاد.. چه نوشته مهربونی بود.

خيلي از ما اينكار رو كرديم و ميكنيم . در انتظار بيهودكي

فروغ جان ، نوشته ی زیبایت و به خصوص سئوال پایانیت مرا به فکر فروبرد.به فکری عمیق !!!! شاید من هم باید بعضی نشانه ها را جمع کنم

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

لينک‌ها