« مرشد | صفحه‌ی اصلی | من هيچ .. من نگاه »

آقاي مندليف، شما خوبين؟

توی اتاقم ، در شركت، یک جدول مندلیف بزرگ روی دیوار چسبانده‌ام. جدول مندلیف یکی از معدود چیزهایی‌ست به‌کارم وابسته است و بسیار دوستش دارم. از ابتدای استخدامم همیشه زیر شیشه میز یا روی دیوار بوده ...
امروز در آخرین ساعتی که دیگر کاری نداشتم، روبرویش ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم.. با اینکه رنگ جدول سبز تیره ناشادی‌ست، اما آرامش خیلی خوبی بهم می‌دهد.. اعداد اتمی چند عنصر را همین‌جوری از روی هوس مرور کردم.. و ناگهان از فضای خسته و دلگیر اتاق خارج شدم.. دخترک کنکوری شانزده هفده ساله درونم جدول را نگاه می‌کرد و با لذت فکر می‌کرد چه‌خوب که جدول را از بر دارد..
شیمی را دوست داشتم چون می‌فهمیدمش و ناشناس نبود. می‌دانستم که چیزی در آن وجود ندارد که برایم لاینحل باشد.. با آن بازی می‌کردم و همیشه تست‌هایش برایم تفریح بود.
امروز با‌خودم فکر می‌کردم چه‌ عنصری در این جدول باعث تولید آرامش درونم می‌شود.. یادم آمد که خاطرات خوش مسلط بودن، سوار کار بودن و اطمینان از این‌که من راهش را بلدم...
درست از وقتی که احساس کردم چیزهایی در دنیا هست که درون مشت من جا نمی‌گیرند و سر می‌خورند بی‌آنکه دلم بخواهد، آرامشم هی کمتر و کمتر شد..از همان زمان دانشگاه با آن سه درس چهارواحدی انتقال جرم و عملیات واحد..
اصولا درس‌خوان نبودم اما اگر اراداه به‌خواندن می‌کردم، می‌فهمیدم و قضیه دستم می‌آمد. اما این سه‌درس لعنتی را با مکافات دو دنیا، که حفظ کردن هیچ جوری در رده کاری‌شان نبود، پاس کردم.
چیزهایی که بلدشان نمی‌شوم و نمی‌فهمم‌شان، اعتماد به نفسم را زایل می‌کنند. مثل همین سه‌درس. یا مثل کار الانم.
این همه سال کار کرده‌ام و فقط در این چهار ماه آخر کارم و آدم‌هایش را نمی‌فهمم..
همیشه می‌دانستم چه می‌کنم. مطمئن بودم که کارشناس خوبی در کارم هستم. حتی وقتی مدیر آن شرکت کوچک بودم باز همین حس را داشتم. اما حالا تعداد ناشناخته‌ها زیادتر از گنجایش مغز کوچک من است...
آدم های پر پیچ و خم، کارهای عجیبی که لاینحلند و خیلی وقت‌ها با شیر یا خط ازشان عبور می‌کنم و مسائل سیاسی وابسته به‌کار مرا به‌معنای واقعی می‌ترسانند. همین ترس گاهی باعث می‌شود که صبح‌ها دیر سرکار برسم و عصرها تا ساعت ۴ می‌شود فرار را بر قرار ترجیح بدهم...
با اینکه تعدادشان رو به‌کاهش است، چون خیلی‌هایشان تکرار می‌شوند و ضمن تکرار بلاخره یک راه حل سعی و خطا یافت می‌شود! ، اما به‌خاطر حضورشان دماغم را به‌جدول مندلیف روی دیوار می‌چسبانم و مثل یک دوست قدیمی بویش می‌کنم..
حالا می‌فهمم چرا تازگی‌ها بیشتر از کتاب‌خواندن، دلم می‌خواهد سوداکو حل کنم...

مطالب مرتبط

انواع زندگی

سخت!

آگهی کار

آقا شیره کجایی که شوم من چاکرت؟

ماجراهای من با من

بیچارگی

حقيقت كذب محض است.

از ما حركت ... از تو هم خواهش مي‌كنم بركت..

بالغ - بالغ ؟ بالغ - كودك؟ يا والد - كودك؟

اگر مرد بودم، باز هم بغض می کردم؟

Neurobion

dumb & dumber

زنان صنعتي

اين روزها روز من نيست.

من هستم

روزهای من ... من یک زن بی رویا

بسيار مهم ! اول براي خودم

درخواست كمك

كاررررررررررررررررررررر

روزهاي چهل و هشت ساعته

نظرها

حست نسبت به يه جدول جالبه ... مطالب قبلي رو هم خوندم ... روان و قابل درك بود ...موفق باشي

سلام .حالا راستی انتقال جرم را خودتان به تنهایی پاس کردی یا به کمک بعضی ها....

salaam khanoome foroogh
man webloge shoma ro modathast ke mikhoonam va az matalebetoon lezzat mibaram,khosh halam az inke ham-reshte hastim,
payande bashid

فقط می خواستم بگم که موسیقی وبلاگت به من حسی را داد که مدت ها دنبالش بودم . متشکرم

خوش بحالت که سروکارت با شیمیه. منم دوسش داشتم اما رشته ام و کارم هیچ ربطی بهش نداره.
لطف میکنی بگی این ساداکو چیه؟
فروغ:
سوداکو یک جور جدول اعداده.

سلام
عجب آهنگی داره بلاگت
...
کجا میتونم پیداش کنم واسه دانلود؟
و اما میدونی چیه
اون جدولو منم دوس دارم
هم رشته م مجبورم کرد برم دنبال حفظ کردنش و هم خودم یواش یواش ازش خوشم اومد
سودوکو دوست ندارم
به جاش رفتم اوریگامی یاد گرفتم
:)

foroogh jan salam,
mesle hamishe az khoondane webloget lezzat mibaram va baa in aahangi ke rooye webloget gozashti ham ke dige fogholadeh tar shode. mikhastam azat beporsam che joori mitoonam in aahang ro download konam ke hamishe daashte baashamesh.emaile man hast: katy.abadi@gmail.com
mamnoon az lotfet.

من هم عاشق شیمی هستم و احساسم درباره ی شیمی با احساسات شما کاملا تطابق داره .

ham reshtee hastim, man ashegh jerm o amalyat budam!

راست مي‌گي، به نکته‌ي خيلي خوبي اشاره کردي... منم همين‌طورم، فکر مي‌کنم اصلاً همه همين‌طور باشن... شايدم براي همينه که ديگه آرامش تقريباً کيميا شده...

Happy belated birthday

merikhi/Toronto

Foroogh jaan,
Neveshteh-haayat dobaareh, after such a long time, booy-e khoshi midahad; damaagh-am rooy-e weblog-at negaah midaaram.
Best,
Nick

وای راست میگید...این انتقال جرم و عملیات واحد کابوس تمام زندگی من بودن..فکر میکردم با پاس کردنشون این کابوس تموم می شه ..اما انگار این یه کابوس مزمن بود که هر کس ی بخواد توی مهندسی پروسس فعالیت کنه بایستی تا آخر عمر همراهیش کنه.

و دنیای ناشناخته ها عجیب ترسناک است

نمی دانم چرا این همه پست مرشد را دوست دارم . می آیم و صفحه را باز می کنم و با آهنگت می خوانم

زمانی که آدم نتونه مسائلش را حل کنه البته پس از تلاش آنوقت میره سراغ فکر نکردن و وقت گذرانی. جدول و سوداکو .... این چیزها همان حالت فکر نکردن است که البته به نظر من بد هم نیست به شرطی که آدم زورش را زده باشد و دستاش رابرده باشد بالا به علامت تسلیم.اگه موقتی باشه این حالت قابل تحمل است.

سلام خانوم. تولدتان مبارک. کاش مثل
Untitled Narration_0003
امکان ِ دانلودِ موسیقی ِ بلاگتان وجود داشت. آمده بودم ملکوت که شنیدن ِ موسیقی ِ اینجا قسمتم شد. (چه حسی می‌دهد گفتن ِ اینکه آمده بودم ملکوت... خدا پیش بیاورد یکبار واقعاً... نه پس ِ مرگ... جوری که باز برگردی همین‌جا مترو ِ میرداماد سوار بشوی.) به هرحال، ملاحظه‌ی بقیه‌ی متولدین ماه ِ تیر را هم بکنید و حس ِ شنیدن ِ وقت و بی‌وقتِ چیزی درخودخزنده را به ما هم بدهید. شاید خدا دمی که گفت ماه ِ تیر خلق شود، غمگین بود که روز ِ تولدشانِ تیری‌ها، انگاری که می‌روند «به داغ ِ بلندبالایی». دوباره مبارکتان باشد روز ِ تولدتان و چنانچه مقدور بود ممکن کنید دانلود ِ این قطعه را.

من اصلا به شیمی علاقه نداشتم چون نمی فهمیدش ولی دقیقا می فهمم که وقتی چیزی رو می فهمی چقدر لذت بخشه خیلی فرقی نمی کنه تو چه مبحثی باشه شیمی، فیزیک, مکانیک، کامپیوتر و ...
ولی خب فکر کنم کاملا مجبورم گاهی کارهایی رو بکنم که برام سخته و نمی فهمم گرچه بعد از چند سال کار تعدادشون رو خیلی کم کردم. حالا قابلیت انتخاب دارم ولی نه همیشه

کلمات به خوبی در اختیار افکار قرار گرفته بودن
خوب بود

ارادتمند. سرم بشکل عجیبی اینجا شلوغ شده. فرصتی پیش آمد حتما تماس می گیرم که دیدار کنیم.

ماه می

سلام.بيا يه كم راجع به كار و اين احساس عجيب كه آدم رو واميداره دماغشو به جدول تناوبي بچسبونه حرف بزنيم.ايميلتون رو ندارم،بفرست برام

سلام
با اینکه به جدول سوداکو علاقه دارم اما هنوز نتوانسته ام یکی از آن سخت هاش ذا حل کنم .
شیمی درس خوبی بود منهم دوست دارم .
آرامش خیلی چیز ساده ای نیست سخت هم نیست باید یه جورایی تو جریانش قرار بگیری همینجوری بدست می اد دنبالش نباید بگردی هرچی دنبالش بگردی سخت تر میشه.

تا ساعت ۴ می‌شود فرار را بر قرار ترجیح بدهم...
من هم
جالب بود !

سلام دوست من...رشته من شيمي است.اما در حال حاضر دانشجوي دكتري شيمي كوانتوم هستم.ان عناصري كه باعث
و آرامشت مي شود،اهن و مس است
و سولفات روي احساس خستگي رو درت كم ميكند.:-)

دوست من ،جدا از اين نسخه ها، به اعتقاد من مهمترين چيزي كه باعث به آرامش رسيدن ادمي ميشود اين است كه بفهمد هميشه در راستاي هدفش گام برداشته يا نه.

شاد باشي .من خواننده ثابت وبلاگت شده ام .و منتظرم كه هميشه آپ كني.حتي اگر يك جمله كوتاه كوتاه بنويسي
فروغ:
متشكرم از نسخه ات. يادم مي ماند :)

سوالهاي پيچيده جوابهاي ساده اي دارند!

هنوزم سوداکو حل می کنی؟
...
من نمی دونم دلیلش چیه. منم سوداکو حل می کنم. یادمه خیلی وقت پیش ها می خواستی ترک کنی! ...
مسائلی که مشکل حل می شوند را هم هیچوقت دوست نداشتم. کاش می شد فرار نکرد. اما بیشتر اوقات نمی شود.
نمید انم چرا دوست دارم بیایم نوشته هایت را بخوانم

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

لينک‌ها