« در جا ماندن بيوقفه | صفحهی اصلی | حقه مهر بدان مهر و نشان است كه بود ... »
* پوزشنامه
* جوكهاي زندگي مجردي
* از ماست که برماست
* گيتار چيني
* سوال
* با تشكر از خانواده اداره برق
* كسي كه براي زندگي فكر ميكند و راه فكر كردن را بلد است.
* دار الشفا
* در جا ماندن بيوقفه
* با بي برقيهاي سهنوبته در تهران چهل درجه كيف ميكنيد؟؟
* کسی برای امام رضا پیغامی ندارد؟؟
* هايپ
* لطفا تمركز كنيد!
* سم زدايي
* نظرسنجی
* عيدتان مبارك
* تعطيلي دو روز در هفته
* سوال
* روزی سخت
* سوال
نظرها
سلام
امیدوارم خوب باشی
جواب میل را چرا نمی دهی؟
خوابهای یک دیوانه در جهان مسطح
وبلاگی برای تمام فصول
ممنون که معرفیش کردی
فروغ:
از شما ايميل نداشتم.
Posted by: علی | August 7, 2008 10:59 AM
بو حلیم در کتاب ِ "فلسفه گُشنایش" چنین می گوید:
تذکرهای در باب ِ وجودی انسان:
شما یا فاعل اید یا مفعول بِه، که به طریق اولی(به تالیف یا خوانده شود) شما یا در عُلیایید و یا در سُفلی که در هر دو حال یک چیز از شما مستتر نیست و آن اینکه به گُشنی اشتغال ورزیدهاید و این یعنی نیک پیداست که شما وجود ذاتی دارید.
و در جایی دیگر میفرمایند
تذکرهای در باب ِ عشق:
شما یا فاعل اید یا مفعول بِه، که به طریق اولی(به تالیف یا خوانده شود) شما یا در عُلیایید و یا در سُفلی که در هر دو حال یک چیز از شما مستتر نیست و آن اینکه به گشنی اشتغال ورزیدهاید و آنچه بر شما میگذرد تا لحظه اوج هورمونتیک عشق نامیده میشود که اگر در حضیض هم همان است که بود، شما عاشق بودهاید، در غیر اینصورت به سابیدن کشک گمارده میشوید تا عشق تالی و اوج و حضیض تالی.
Posted by: تذکرة شیخ ابوحلیم حلماژی | August 6, 2008 10:51 PM
به من هجوم کن و از چند ناحیه ی دلخواه به من تهاجم کن. تو برای خودت یک لشکری رفیق! به من هماهنگ کن و ریشه ی مرا بنیان کن. مرا تاراج شو و از هر عقابی که ز سر سنگ به هوا خواستن را برای من توانستن بیاور و یک سوراخ که از آن به آنطرف ِ جهان بنگرم. مرا یورش کن رفیق! و سوراخ و فانوس هم نیاور. به من هجوم شو. و ناگهان شو. به من متهاجم کن. به من کلمه کن و از من کلمه کن و به من کلمه شو و کلمه جدا بود و جدا متفرق بود. به من فرق کن و یک مفترق ِ بزرگ کن. مرا شانه به سر کن و شانه ی مرا به سر کن و روی قالی سلیمان از کشمیر تا من از من گذر کن. به من یورش ببین و از من تمام هجومها را تن تننم. به حریم من تجاوز نرو. به من هجوم کن. مرا فعل کن و یک کلمه که جدا نشود امکاناً. به من رحم كن و ترحم را هفت بار دور اين تن فرسوده بچرخان و از من هجوم كن. مي داني لحظه هايي كه روي نيمكت هايي كه دست هاي من تا دستهاي تو يك نقشه جغرافياست يعني چند؟ به من يك شاهراه كن و از اسبهايي كه روي تن فرسوده ي من مي تازند به من چوب كن و يك نيمكت از چوب بلوط كه اگر جاي كسي خاليست به من نيكاراگوئه كن رفيق و يك شيپور بزرگ كه هر كه در آن بدمد ناگهان هجوم ِ تو بر من بنياد شود از ريشه تا تو. به من هجوم نياور رفيق. به من هجوم كن و يك مرباي آلبالول از چند ناحيه.
Posted by: خوابهایِ یِک دیوانه دَر جَهانِ مُسَطَّح | August 6, 2008 10:47 PM