براي من رنگ بياور ... و يك سوداي بيپايان
زندگي كاملا بياتفاق ميگذرد مثل يك خاكستري ممتد بيصدا و من محو. در ميان اينهمه خاكستري، ديدن و ديدهشدن ساده نيست.. و من ...خودم را نميبينم.
فراني و زويي ديشب تمام شد. خوب .. عالي بود.. مثل بار قبل.. امشب بالابلندتر از هر بلندبالايي را بازخواني ميكنم.. بين كتابهاي سلينجر اينيكي محبوبترين من است.
كار هم ميگذرد. ميخواهيم كارخانه را براي اول شهريور باز كنيم. مديرمالي بهشدت مخالف است. عقيده دارد هيچ كار مثبتي نكردهايم و هيچ بركتي هم از آسمان نازل نشده تا دليلي براي كار مجدد باشد. ظاهر حرفهايش درست است. اما تعطيلي و كار نكردن دردآور است. البته كارهايي كردهايم. يك مشت تحقيقات براي عوض كردن خوراك ورودي. اما اين نتهاي خارج بيش از آنكه گوشآزار باشند، بهطرز وحشتناكي نااميدكنندهاند. مثل اينكه بداني تنها راهت آويزان شدن بهاين طناب است و مدام كسي فرياد بزند نكن.. طناب هم كوتاه است ،هم پوسيده است و هم دستان تو ناتوانتر از آنكه نگهت دارند..
باز شبها خوابهاي نامرتب و ژوليده ميبينم. اين رنگ خاكستري دور و برم زيادتر از آناست كه با قلمموهاي باريك رنگي من، اتفاقي برايش بيافتد..
امروز آقاي ووپي يك كامنت خوب داد. درباره كار. اما تهدلم خاليست.
موسيقي تمرين ميكنم. تصميم دارم دوباره همان برنامه هفته اي يك بار را حداقل بهمدت سه ماه تكرار كنم. شايد اين بار اگر ديدم كه واقعا قرار نيست چيزي از من ساختهشود، رهايش كنم. مسلما معلمم بهترين معلم راك تهران است. گواهش شاگردان شاهكاريست كه كارشان را بهچشمم ديدهام.اشكال در من است. ديشب زويي يكجايي بهفراني ميگفت اگر كاري كه ميكني درست هماني باشد كه بايد بكني، و دليلي براي فرار از آن چه وظايف توست نباشد، ديگر وقتي براي سرگرمي پيدا نميكني. برخوردي كه من با موسيقي داشتم از همين دست بود. هزاركار براي سرگرمي پيدا ميكردم تا از تمرين شانه خالي كنم.اين بار مصرانه به موسيقي چسبيدهام. بهخاطر خودم.نه بهخاطر هيچكس ديگري يا هيچچيز ديگري. اين بار بايد بهسرانجامش برسانم وگرنه ديگر اعتمادم را بهتواناييام از دست ميدهم. مطمئنم كه فعلا هيچ ربطي به استعداد ندارد. فقط تمرين پيوسته ميخواهد.از طرفي اين يكي از چيزهاييست كه براي آن تنهايي بلاشك موعود، لازمش دارم. براي پركردن سكوت و خلوتم تا از ترس نمردن.
دلم چيزهاي زيادي ميخواهد. براي خودم. ميتوانم لااقل ازشان بنويسم. خيال كردن كه خرج ندارد. دارد؟دلم ميخواهد دوباره سراغ انگليسي بروم. و يك چيز ديگر هم ميخواهم. نميدانم چيست. يك چيزي مثل آشپزي حرفهاي يا خياطي يا كاردستي. اين را هم براي همان خالي نبودن عريضه تنهاييام ميخواهم. بايد درون زندگيام را بهدست خودم با چيزهايي پركنم كه ساخته و پرداخته خودم هستند. بهآدمها نميتوان متكي بود. اين را تجربه بهم ثابت كرد. البته اين را هم مطمئنم كه اگر درون پري داشته باشم، بينياز از حضور آدمها، خودشان جذب خواهندشد. چون خودم همين حس را نسبت به آدمهاي توپر دارم...
خسته نيستم. با اينكه زياد كار ميكنم و استرس از سرو كولم بالا ميرود. هنوز دلم عشق ميخواهد. اما نميدانم چرا اينمدت زياد بهش فكر نميكنم. بيشتر گذشته را مرور ميكنم. گذشتهاي كه با فراني و زويي آغاز شد و نميدانم كي تمام شد يا نشد. آيدا چند وقت پيش نوشته بود:
مرد قهرمان قصه وجود داره
یا بوده و رفته، حسرت بخورید
یا هست و میاد، منتظر باشید
درست گفته بود. وجود دارد. اما من نميدانم رفته يا نرفته. رابطه واقعي ما خيلي وقت پيش تمام شد.اما رابطه حقيقي را نميدانم. نميدانم چون حسرتي از تمامشدنش ندارم.. گاهي فكر ميكنم خواب ديدهام.. يك رويابيني كامل .. آن چه گذشت، شروعش، ادامهاش و تمامشدنش يك روياي كامل بود براي اينكه به حقيقت برسم. تازه علت دردي كه كشيدم را ميفهمم.. درد يك وسيله بود براي رسيدن بهچيزهايي كه لايق دانستنش بودم. انگار بايد خواب ميديدم. نوعي ديگر از زندهبودن را .. عاشق بودن واقعي را. من هيچ وقت در زندگي، هيچوقت، بهجز آنيكبار عاشق كسي نبودم. هيچوقت در هيچ رابطهاي، خودآگاهم از بين نرفت.. هميشه ميدانستم و ميدانم چه ميكنم.. اما آن يكبار همه كسي كه در من روزها و ماهها را ميگذراند يك روح بود.. يك جان خلص.. و من عين يك كالبد رويازده ناظر بودم ...و تمام دردي كه پس از آن كشيدم بهخاطر بيدارشدن از رويا بود.. كسي دستم را گرفت و برد و گفت زندگي، عشق، دوست داشتن و دوستداشته شدن يعني اين .. بدان و بهخاطر بسپار.
حالا كه فكرش را ميكنم يادم ميآيد در همان رويا بود كه بهمن گفتهشد براي آن تنهايي بلاشك موعود ،موسيقي تنها همراه وفادار من است ..

نظرها
سلام، چه زیباست اینکه نوشتهای «زندگي كاملا بياتفاق ميگذرد؛ مثل يك خاكستري ممتد بيصدا و من محو...» و باز چه زیبا بود عنوان نوشتهات. من عنوان نوشتهات را کردم دعا و تهِ دلم فریادش زدم رو به کائنات یا خدا یا بالاخره هر کس که قدرتِ «اتفاق» افتادن دارد. گفتم که برايم رنگ بياورد و يك سوداي بيپايان... باور کن که گفتم.
Posted by: Yasin | August 28, 2008 11:02 AM
وبلاک شما رو بی هیچ دلیل یا قضاوتی دوست دارم و میخونم. دوست دارم زمان هایی که شادید و احساس خوبی در مورد خودتون و زندگیتون دارید. بار ها هم غمتون رو حس کردم و باهاشون احساس نزدیکی کردم امیدوارم اما در صلح و آرامش باشید با خودتون.
Posted by: گلناز | August 15, 2008 9:31 PM
راوی نوشته های شما زنی است با یک اندازه قدرت ، عاطفه ، عشق ، تردید و تصمیم. ممکن است در عالم واقع سهم هر کدام را بدرستی ادا نکرده باشد اما در عالم نوشته کامل است. روزی که صدای درونی این زن شنیده شود ، صدای قشنگ ترین سازی است که سکوت اطراف اش را می شکند.
Posted by: خانم ثابتی | August 14, 2008 1:44 PM
اول سلام
این خط سقید ممتد ساکت شما اما برای من همیشه صدای ناهنجار سوت ممتد را همراه خودش دارد. انگار یک مشت دکتر و پرستار نتوانند از پس نفس کشیدن آدم بر بیایند.متوجهید که. دریای ساکت را هم همیشه دریای مرده می خوانند. بحر میت.
اما خیال کردن مرض بدی شده و این روزها عین یک بیماری همهگیر افتاده به جان همه کسانی که می شناسم. نمی دانم رویای بابل را خوانده اید یا نه. براتیگان.این خیال بافی برای من هم عین مرض رویای بابل شده و انگار همتی باید تا از 6000 سال پیش بتوانم بیرون بیایم.
یک سوال. چرا این روزها هیچکس دیگر به غریزه اعتماد نمی کند؟ چرا هر حرکت غریزی آدم را با هزار و یک تعبیر روانشناسانه به لجن می کشند؟من خودم هنوز دنبال آن حرکت غریزی می گردم."انتظار یک افسون است.من پی برده ام اوضاع را نمی شود عوض کرد.موجودی را که من انتظار می کشم واقعی نیست." -رولان بارت-
Posted by: سعید | August 14, 2008 10:53 AM
ورزشم خوبه كمكت ميكنه
. سلام
Posted by: bahar bahari | August 12, 2008 3:34 PM
:)
Posted by: شوكين | August 12, 2008 2:37 PM
*:
Posted by: شوكين | August 12, 2008 2:35 PM
چرا تبلیغ الکی میکنی شما
دیروز رفتم شهر کتاب ارین 50000 تومن کتاب و سی دی خریدم هیچکس اصلا حاضر به کمک کردن نبود
نه خانم طبقه زیر زمین نه اقای کتاب فروش
اسم یه کتاب که میگفتی ادرس میداد
حتا از جاش بلند هم نمی شد
از دست شما خانوم ها و از دست ما اقایون که فقط وقتی چشممون به یه خانوم زیبا میفته رابینهود میشیم...
وگرنه کی به فکر کمک به یه گوریل 115 کیلویی مثل من میفته
خدایش منهم چه انتظاراتی دارم ها
Posted by: مهرداد | August 12, 2008 11:35 AM
من اتفاقی با شما آشنا شدم . راستش داشتم دنبای سیمون دوبوار و وانهاده میگشتم . امیدوارم شروع جدیدتون موفقیت آمیز باشه توی این وضع شلم شوربا !!!
قلمتون خوب و روونه و آدم رو جذب میکنه . داشتم آرشیو آوریل 2006 رو میخوندم و بعد اومدم سراغ صفحه ی اول .
باز هم میام . راستش رو بخواین وبلاگ شما رو به گروهی از دوستان معرفی کردم . نمیدونم برای آشنایی با ما فرصت دارین یا نه ؟ ولی اگه بخواین اون گروه رو هم به شما معرفی میکنم .
Posted by: مشتاق دیدار | August 12, 2008 5:04 AM
ببخشید تو دو تا پست آخری نظرات من با نام متفاوتی ثبت شده؟ می دونید چرا؟ این پست با نام محمود ثبت شده
فروغ:
نه . درست ثبت شده. نام زیر کامنت مربوطه می آید.
Posted by: مهدی | August 11, 2008 11:23 AM
سلام فروغ
واقعيت و حقيقت ،مفهوم و مصداق يك پديده از يك نظر و نگريستن از ديدگاهي ديگر است شايد آنچه حقيقت ميناميش واقعيت ديگر از حقيقت باشد
Posted by: آقاي حسين | August 11, 2008 8:23 AM
ورنج كشيدن اموختن است 00000رومن رولان
Posted by: يك دوست | August 10, 2008 11:46 PM
سلام به فروغ
تنهايي تان قسمت كنيد وپيوندش بزنيد با تنهايي ...
نميخوام راهكار بدم نميخوام پيشنهاد بدم اما وحدت و كثرت رو در كنار هم ببينيد شما بايد راهنما من باشيد نوع تفكرات شما و نوع نوشتار شما اين حس رو در من تقويت ميكنه كه ميتونم از شما كمك بگيرم وشايد هم ...
Posted by: آقاي حسين | August 10, 2008 1:07 PM
درد يك وسيله بود براي رسيدن بهچيزهايي كه لايق دانستنش بودم.
...
چقدر این جمله ات زیبا بود
...
Posted by: کتایون | August 10, 2008 12:16 PM
درود!
اين پستتان را دوست داشتم!! چرا كه از آيدا گفته بودي. آيدا را پيدا كردم فروغ جان
فروغ:
خدا رو شکر !! :))
Posted by: محمود | August 10, 2008 11:29 AM
نمی دونم اصلا این عشقی که میگن و شنیده میشه دربارش و من که فقط تو نوشته ها و گفته ها دیدمش نه تو رابطه ها، وجود داره؟!!!
در مورد شما مرد رویا ها در مورد ما زن رویاها شاید ایراد از رویا باشه اصلا؟!!!
من که ترجیح دادم با همین زندگی بسازم و فکر کنم این چیز ها فقط تو کتاب هاست. چون نمونه ای رو براش سراغ ندارم.
بدتر از همه موقعی که به این تنهایی که شما دارید نیاز دارم ولی نمی تونم داشته باشم. قدغن شده برام! شاید هم خودم ترجیح میدم به تعهدم پایبند باشم
Posted by: مهدی | August 10, 2008 8:58 AM
هنر هنر هنر را به چنگ بيار
ولو در حد يك ساز زدن متوسط
كه پر بها غنيمتي است
در اين زمانه خالي پر هاي و هوي
Posted by: شوكين | August 10, 2008 8:01 AM
اگر منظورتان از «بالا بلندتر از هر بلند بالایی» همان کتابی است که جلد نارنجی دارد و مترجمش هم خانم تعاونی است باید بگویم که متاسفانه مترجم این کتاب به سلیقهی خودشان بخشهایی از کتاب را حذف کردهاند و نام کتاب را هم به نوعی «خلق» کردهاند. نشر ققنوس مجموعهی کامل آن را با ترجمهی آقای نیکفرجام و با عنوان صحیح «تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران» منتشر کرده است.
فروغ :
منظورم همان است. من هم اتفاقا همان ترجمه اي كه شما اشاره كرديد را خوانده ام. اما اين نام خلق شده را بيشتر زا نام دوم دوست دارم . :)
Posted by: پدرام | August 9, 2008 11:11 PM