گاهي خيلي زود دير ميشود.
خوب ..شرکت را داریم تعطیل میکنیم.
هفته آینده، کارخانه برای مدتی نامعلوم بستهخواهدشد. مشکلات عدیده و مهمتر از همه کاهش نرخ جهانی فلزات وادارمان کرد تا سرمان را دربرابر ضرر روزافزون خم کنیم و تمامش کنیم برود.. دفتر هم بهاحتمال زیاد بسته خواهدشد. گرچه مدیرعامل مهربان از آن سر دنیا دلداری میدهد که هنوز تصمیمی درموردش نگرفته، اما اجتنابناپذیر است و راستش من دیگر نمیتوانم مدیر جایی باشم که تولید ندارد و قرار است از جیب صاحبش پول خرج کنیم، برای فردایی که هیچ چیزش معلوم نیست.
کتمان نمیکنم که غمگینم. درد اصلی را دیروز تحمل کردم که تصمیم را گرفتیم. بغضم را نگهداشتم تا ساعت چهار که بچهها رفتند و بعد یک دل سیر با صدای بلند گریه کردم. خانم مدیرعاملی که های های گریه میکرد- دیدنی بودم. یاد همه زحمتها افتادم. تمام تلاشهای بیوقفه و امیدهای بربادرفتهمان. دلم که خالی شد، در را بستم و رفتم باشگاه و سه ساعت ورزش کردم و برگشتم خانه.
دیگر به رحمت موجودی بهنام خدا عقیده ندارم. یا نیست یا اگر هست سرش شلوغ تر از اين است كه ياد ما باشد..
اما هنوز به این اعتقاد دارم که گذر از مسیر تقدیر، جبر است. و در این عمری که کردهام، از این جبر راضی بودهام- راضی نبودم به کجای کی برمیخورد؟
اما خدایی میگویم که راضی بودهام و با این مسیر پر پیچ و تاب این چند ماه گذشته، میدانستم که میخواهم جبر را عوض کنم که نشد. یک نشانه اینکه پروژه تحقیقاتی ما درست همین امروز در خط تولید جواب داد. وقتی که دیگر بههیچ قیمتی حاضر بهادامه نیستیم. حتی اگر یک هفته قبل بود، جبر را عوض کرده بودم.. اما باید امروز میبود که صورتجلسه تعطیلی را نوشتیم و امضا کردیم.
به هر حال کمی تا قسمتی خودم را وا دادهام به دست تقدیر.
فکر رفتن از این شرکت، حتی فکر بازگشت به مشهد مدتهاست ذهنم را مشغول کرده.. شاید دو ماهی میشود. اما مثل رفتن عزيزي ميماند كه ميداني سرانجام بايد برود، اما وقت رفتنش که میرسد ناباورانه گریه میکنی.
این چند ماه خیلی دلم میخواست میشد که یک ماه سرکار نروم و بنشینم توی خانه، موسیقی کار کنم، خیاطی کنم - چهل تکهام را بدوزم بلاخره؟ - کمی کاردستی درست کنم و عصرها را در تئاتر و سینما و موزهها بگذرانم. همه اینها را دلم میخواست. باورنکردنیست.
یعنی همه امیدهای آن آزمایشگاه کوچکمان را باید چال کنم؟

نظرها
سلام
فروغ عزيز
ف- هستم. وبلاگم چندين سال است آپديت نشده. بعد از ن- ايراني و وبلاگ عمومي و...بدلايلي نظير همان كه خودت وبلاگت در بلاگ اسپات را حذف كردي
خوشحالم كه باز مينويسي.
خواهش ميكنم اين پيغام را نمايش نده يا اگر هم نمايش دادي نام ف و وبلاگم رااز آن حذف كن.
مهم اينه كه مينويسي و اين خوبه. هميشه نوشته هات رو ميخونم. كلي بايد بخونم چون آدرست رو گم كرده بودم. با بهترين آرزوها براي تو
فروغ:
سلام
مرسی که گفتی کی هستی. نمی دونی دیشب تا چند ساعت ذهنم مشغول شده بود چون تقریبا مطمئن بودم از این سه تا هیچ کدوم نیستی. و یه جوری توی ذهنم بود که اکبر سردوزامی رو هم می شناسی.
خیلی خوشحال شدم... وبلاگ عمومی هنوز توی دشبورد وبلاگ فروغ بلاگ اسپات من هست.. و گاهی یاد اون روزهای جالب اول نوشتن می اندازه منو. خیلی زمان گذشته.. هشت سال.. اون وبلاگ یک خاطره جالب برای من بود..
امیدوارم تو هم یه بار دیگه بنویسی. و خیلی خوشحالم که بهم سر می زنی.
Posted by: بي نام | November 10, 2008 10:42 AM
سلام
فروغ عزيز
فقط تو ميتواني بيادم داشته باشي. آن روزي كه ميخواستي وبلاگت را نابود كني از چيزي ترسيده بودب و نميخواستي حتي نشانه اي از نوشته هايت در گوگل بماند. اما راهش را نميداشنتي. ازت خواستم پسوردت را بدهي. اعتماد كردي و دادي. كار را انجام دادم با تاسف چون دوست داشتم باز هم بنويسي.الان خوشحالم كه ميبينم بازهم مينويسي
راستي يادت هست
؟...
فروغ:
يادمه. اون شب رو خيلي خوب يادمه. ولي يه چيزي رو راست بگم؟ نمي دونم تو كدوم يكي از اين سه تايي؟ عصيان؟ سيب زميني؟ و يا اوني كه وبلاگش سياه بود بك گراندش .. فكر كنم اسمش نيما بود اونم.. كه دوست دخترش خود كشي كرده بود؟ بهم بگو.
رامين؟
خداي من ... اسمت يادم نمي ياد .. ولي اون شب خيلي نزديكه خاطراتش...
Posted by: بي نام | November 9, 2008 2:25 PM
فروغ عزيز
در زندگي هر كس يك جا هست كه از آن بازگشتي در كار نيست و در موارد نادري نقطه اي است كه نمي شود از آن پيشتر رفت. وقتي به اين نقطه برسيم تنها كاري كه مي توانيم بكنيم اين است كه اين نكته را در آرامش بپذيريم . دليل بقاي ما همين است.ذ
"هاروكي موراكامي"
فروغ:
ممنونم .. خيلي زياد.
Posted by: كاميار | November 9, 2008 12:30 PM
سبكبالي همه جا هست. در شادابي گستاخانه باران هاي تابستاني، در ورق هاي كتابي كه پاي پا تختي رها شده، در نجواي ناقوس هاي صومعه به وقت دعا، در اسمي كه هزاران هزار بار، مثل ساقه گياهي كه مي جويد، زمزمه اش مي كنيد، در پريزاد نور به هنگام انحراف پيچ جاده هاي مارپيچ كوهستان ژورا، در كاستي كورمال سونات شوبرت، در مراسم آهسته بستن كركره هاي چوبي به هنگام شب، در سايه ظريف رنگ آبي، آبي آسماني، آبي بنفش، روي پلك هاي يك نوزاد، در تاني گشودن نامه اي كه منتظرش بوديم و خواندنش را چند لحظه اي به تعويق مي اندازيم، در صداي بلوط هايي كه روي زمين مي تركند و در ناشيگري سگي كه روي بركه اي يخ زده سر مي خورد، ادامه نمي دهم، همانطور كه مي بينيد سبكبالي همه جا در اختيار شماست. و اگر در عين حال كمياب است، به گونه اي باورنكردني كمياب، دليلش اين است كه شما هنر پذيرش آن را نداريد، پذيرش آنچه كه همه جا به سادگي در اختيار شماست.
كتاب ديوانه وار اثر كريستين بوبن
Posted by: علی | November 6, 2008 11:38 PM
راستش نمی دانم سن شما قد می دهد فاجعه بیافرا را بیاد آورید یا نه. ولی این اولین فاجعه انسانی بود که مردم ایران می توانستند روزانه بوسیله روزنامه هاو تلویزیون عکسهای این فاجعه راتقریبابصورت زنده دنبال کنند.ان روزها اشکهای مادر را در جلوی تلویزیون فراموش نمی کنم ولی چیز جالب دعای ایشون بود که مرتب از خدا می خواست اینقدر خدا به ایشون پول بدهد که بتواند همه آنها را کمک کند. بهرحال این دعای ایشون برای مدتها دستمایه اذیت کردن ایشون بود که خدا مگر دستش کج است خودش مستقیم کمک کند .چرا باید اول پول هنگفتی به شما بدهد تا شما بعدا با کلی منت ان را به دست انها برسانید وظاهرا بهشت را هم برای خودتان تضمین کنید! چرا همین مقدار کمی را که دارید همین الان نمی پردازی؟
بهر حال این داستان را برایتون تعریف کردم تا کمی با چشمان بازتر اطرافتان را نگاه کنید و بالا و پایین شدن زندگی افراد را ببینید تمام رنجها / بی پولیها/ بیماریها/ انها را تا معنای رحمانیت خدا را در کنار گزاره امتحان شدن و چگونه امتحان پس دادن را بهتر متوجه شوید.لطف کنید کمی هم چند آیه اول سوره عنکبوت را با دقت بیشتر مطالعه کنید
فروغ:
ممنونم
Posted by: nvrc | November 5, 2008 5:05 PM
انگار در این نوشته همه چیز رو به زوال است اما قدرت ذاتی تو همچنان مثل یک ققفوس از میان خاکستر سر برآورده.
Posted by: خانم ثابتی | November 4, 2008 9:27 AM
متاسفم در مورد كارخانه
اما در مورد تقدير
خدا رو شكر كن كه اونقدر روي شما حساب كرده
كه نشسته براتون مسير تقدير نوشته
...
ما رو كه همين جوري ول كرده به امان خودش
فروغ:
دمت گرم شوکین :)) همیشه خوشگل ترین نکته رو پیدا می کنی توی یک نوشته :))
Posted by: شوكين | November 4, 2008 7:13 AM
گاهی آدم باخودش فکر میکند که تحمل حجم اتفاقاتی که میافتد را ندارد، فکر میکند که شاید حق او نیست یا اینکه چرا من؟ بعد از تمام این تجربه هایی که در زندگی داری دیگر باید بدانی که تعریف خوب و بد، زشت و زیبا، پیروزی و شکست همه و همه نسبی است. قدر مطلق در زندگی معنا ندارد. باید آنچه در چنته داری رو کنی و بقیه خودش دنبال هم ردیف میشود. باز هم میگم، فقط قوی باش و محکم، این روزها میگذرند
Posted by: paris | November 4, 2008 6:28 AM
واقعا از خوندن این پست ناراحت شدم. فروغ عزیز همیشه یک خیری پشت تمام اتفاق های بد هست. قوی باش و محکم
Posted by: paris | November 4, 2008 6:12 AM
فروغ جان شدیدا با محمود موافقم! به شرط این که وا ندی و روخیه خودت رو حفظ کنی!
در ضمن تقصیر خدا چی هست این وسط؟ من این رو نفهمیدم!!!
قبلا هم بهت گفتم خدایی که توی ذهنت ساختی خیلی موجود عحیبی هست
من خداپرست هستم چون شدیدا وجودش رو تو زندکیم تجربه کردم!
ولی این معنیش این نیست که قراره همه چی رو مطابق دلخواه ما عوض کنه! متاسفانه من همچین موجود نازنینی رو سراغ ندارم!
دنیا نظم خاص و قواعد خودش رو داره وهر کس اونها رو بشناسه برده! هر کس هم که نشناسه باید سعی کنه یاد بگیره! وگرنه سر خودش بی کلاه میمونه!
به هر حال مطمئن باش کهمارو به حال خود رها نمیکنه....!!
فروغ:
جالبه ! دکتر پی پی هم همین رو می گه...
Posted by: nasrin | November 4, 2008 4:17 AM
من اصلن آدم احساساتي نيستم ، ولي خب بعضي وقتا روي هر چي احساساته كم ميكنم ، مي خواستم بگم اين چند وقتي كه از اين شركت مي نوشتي ما هم يه جورايي بهش عادت كرده بوديم و حالا كه قراره ديگه نباشه خب آدم حالش گرفته مي شه ، راستش من اومده بودم بگم كه زندگي در پيش رو همون شاهكاري بود كه گفتي ولي گمونم موقع مناسبي براي اين حرف نباشه !ا
فروغ: آره زندگی در پیش رو شاهکاره. شرایط منم بدتر از محمد اون قصه نیست. راستی از بابت همدلی ممنونم.
Posted by: مهدي | November 4, 2008 1:37 AM
Yek roozi be in miresi ke inha hame baes shodeh ensane behtar o ba tajrobeh tari shavi va az in babat khoshhal khahi bood. Hame ettefaghat be dalili sare raheman gharar migirand. In ra pas az gozashtan az tariktarin salha migooyam. An moghe fekr nemikardam khoda kari be karam darad, amma hala khoob mifahmam hame inha ra dad ta zendegi ra behtar befahmam.
فروغ:
من همین امروز هم از گذراندن این روزهای سخت ناراضی نیستم. مسلمن آدمی که امروز هستم هیچ وقت در هیچ صورت دیگری نمی تونستم باشم.
Posted by: khanandeh | November 4, 2008 1:27 AM
متاسفم. هیچ وقت هیچ چیز آن طور که پیش بینی میکنیم نمیشود.اما در مورد خدا...گاهی من هم به وجودش شک میکنم. اما ایمان به وجودش خیلی وقتها بیشتر کمک میکند تا شک و بیاعتقادی...مطمئن باش..امیدوارم هر چه هست اتفاق خوبی برایت بیفتد. حتما دلیلی دارد...شک نکن
Posted by: لیلی | November 3, 2008 11:57 PM
فروغ عزیز
ببین در چه تاریخی میگویم که پایان شب سیه سپید است!!! نمیخواهم دلداری بدهم و حرف الکی بزنم!! اما روزی به حرف من خواهی رسید عزیز!! به همو فکر کن که گفتهاند از رگ گردن به ما نزدیکتر است!
شاد زی
Posted by: محمود | November 3, 2008 9:55 PM
آخی. چه غمانگیز! ولی چه روحیهای دارید. من بودم فقط کفر میگفتم. البته شما هم گفتید! اما همه اش کفرگویی نبود. امیدوارم یه جای بهتر پیدا بشه با حقوق دو برابر!
Posted by: سارا | November 3, 2008 8:47 PM