بيگذشت
مناعت طبع ندارم. این هم جزو آرزوهاییست که همیشه از خدا خواستهام.. ولی ندارم. هرچه سنم بالاتر میرود، بهتر نمیشوم که بدتر میشوم. کسی را نمیتوانم ببخشم. وقتی کسی میرنجاندم و مقصر نیستم، یا لااقل آنقدر که او فکر میکند، مقصر نیستم.. هیچکدام از آدمهایی که خراشی بر روحم و بر زندگیام گذاشتهاند، از ذهنم نمیروند..
مناعت طبع ندارم وقتی عصبانی میشوم.. وقتی کسی مقصر باشد و گناه را گردن من بیاندازد، نمیتوانم با مناعتم شرمندهاش کنم.. درعوض خودم شرمنده خودم میشوم که چرا فریادزدم.. چرا خشمم را مهار نکردم..
مناعتطبع ندارم تا بتوانم از آنها که روزی، شاید هنوز، دوستشان داشتم و دست رد دوستیشان بر سینه ام سنگینی کرد، فراموششان کنم و دیگر دوستشان نداشتهباشم.. دلم میخواهد برگردند.. یا اگر محال است، دلم میخواهد از شدت دوستداشتنشان بمیرم یا بمیرند..
من نمیتوانم با بزرگواری از کسی بگذرم.. چه متنفر باشم.. چه عاشق..
من حتی درباره خودم بیگذشتم.

نظرها
با سلام.
هدف من از گذاشتن این کامنت اولا تشکر از نویسنده وبلاگ و ثانیا تقاضا از دوستانی است که احیانا به اختلال دوقطبی نوع یک مبتلا هستند.
من قصد دارم با کمک شما دوستان یک انجمن اختلال دوقطبی را راهاندازی کنم و مطمئنم این انجمن هم میتواند به بهبودی من و امثال من کمک زیادی کند و هم باعث ایجاد اتفاقات جالب و جذاب برای همه ما دوقطبی ها شود.
شماره تماس من:
۰۹۳۵۷۳۶۷۰۲۶
فوآد شبانی
ضمنا بنده تلاش کردم این کامنت را در قسمت دوقطبی های بلاگ شما قرار دهم که متاسفانه قسمت کامنت آن مسدود بود.
Posted by: فوآد شبانی | February 13, 2009 7:27 PM
تمام احساسی که الان وجودم رو در بر گرفته در این نوشته ی شما خواندم.
مرسی از بیان شیوا تون.
با اجازتون من این نوشته رو با ذکر نام و آدرس توی بلاگ 360 ام میزارم.
Posted by: Mediya Soltani | February 13, 2009 2:23 AM
ديدي آدمها گاهي با روحشان ور ميروند تا از اين چيزهايي كه گفتي بهش تزريق كنند؟...بعد دوباره افسار روحه از دستشان در ميرود و بيخيالش ميشوند...بعد آدم وقتي دوباره خودش ميشود با همهي خودخواهيهايش، با تمام آدميتهايش -نه پيغمبر و فرشته- چه لذتي دارد
Posted by: داريوش | February 12, 2009 11:54 AM
مناعت طبع نيست. نه اين مناعت ظبع نيست كه پيدايش نمي كني.بخشش كار سختي است ، مي داني چرا؟ چون بايد تكه اي از خودت را ، از وجودت را خرجش كني و هر بار كه به ياد بخششت ميافتي جاي آن تكه از وجودت به درد آيد و تو درد را با حس كردن رگ بزرگواريت تسكين دهي . ولي اگر حس مي كني كه بزرگي ، خيلي بزرگ ، آنگاه اهميت ندادن به فعل رنجاندني كه از جانب ديگري جاري شده جاي بخشش را مي گيرد. آنوقت مسكني را جستجو نخواهي كرد.
شاد زي
Posted by: melikbaba | February 12, 2009 9:27 AM
فروغ گرامی
سخت گرم کار بودم و متوجه ساعت نبودم الان.یک دفعه صفحه وبلاگ شما را تازه کردم و دیدم که چه نوشته ای!سخت است چیزی که می خواهی حتی خواستنش!چه برسد به داشتنش.
نصیحت کردن هم چاره ای برای این خواستن شما نیست.
تمرین می خواهد و تمرین و صبر می خواهد و صبر آن هم صبر بسیار.
می دانید الان ساعت 19:50 دقیقه است و من سخت سرگرم کاری هستم ولی از نشانه دور نیستم و این تصادف را نشانه ای می بینم چون من هم عصبانی بودم و با دیدن مطلب شما آرام کردم خودم را و بسیار به موقع بود.
باید همه به هم کمک کنیم.
یادمان باشد که باید از هم کمک بخواهیم. من یا گرفته ام که کمک بخواهم و جواب می گیرم همیشه شاید شما هم اگر در این مواقع کمک بخواهید خیلی صورت مساله تغییر کند.
مثل همیشه آرزوی موفقیت دارم.
راستی موفق شدید در جلسه فروش ، بفروشید؟
کنجکاو هستم که بدانم
شب خوبی داشته باشید
فروغ:
موفق ؟ نمي دانم. سعي خودم را كردم. آينده نشان ميدهد :)
Posted by: سازشکسته(شایدها | February 11, 2009 7:56 PM
دقیقا من در این ساعت همین حس را دارم و یه پست هم حتی راجع بهش گذاشتم. کسی بد رفتار کرده و من نمی تونم عصبانی ازش نباشم. با اینکه حس می کنم ارزش . این همه حرص خوردن را نداره...
Posted by: یکی | February 11, 2009 7:04 PM