دنبال يك عنوان شايسته براي اين زندگي ميگردم :)
خیلی جالب است. من توی ایران دو تا و نصفی دوست بیشتر ندارم. حالا نه دو و تا نصفی، بلکم بیشتر. ولی واقعا آدم رفیقبازی نیستم. یکدورهای از عمرم، وبلاگ دوستان بسیار عزیزی برایم ساخت که حالا تقریبا دو تا و نصفی در ایران مانده و بقیه رفتهاند.
یک خانه کوچک دارم با چهار تا گلدان کوچک.
یک کمی گیتار میزنم که تازگیها معلمم میگوید بلاخره بهجای صدای گ* شد که صدای دیگری ازش دربیاورم.
یک شغل نصفه-نیمه دارم. مدیر شرکتی تقریبا ورشکستهام.
خانوادهای دارم که سالی یکبار اگر بهدیدنم بیایند، خدا را هزاربار شکر میکنم و دست و پای تکتکشان را هم میبوسم.
یک کمی ترانه میشناسم که برای ماشینم ضبط کردهام و مدام گوش میکنم.
یک ماشین دست دوم دارم که در حال حاضر ماشین تاکسیهای تهران است.
یک عشق بسیار بزرگ داشتم که حالا نیست.
دوست پسری هم ندارم.
دیگر چه؟
خوب .. چیز دیگری یادم نمیآید.
اما نمیدانم چه حكمتيست که آدمهای دور و برم خیال میکنند من هرشب با دوستان بیشمارم مهمانی و دورهم نشینی دارم.
یک خانه دارم قد قصر که آنقدر گل و بوته دارد که نگو و نپرس.
بلدم مثل اریک کلپتون با گیتار حال کنم.(ولی برای کسی نمیزنم چون رویم نمیشود:)) )
مثل خر پول در میآورم و شغلم حسابی بهم اعتماد بهنفس داده.
حسابی اهل موسیقیام.
لابد یک ماشین خوب دارم.
عشقی دارم که تمام اوقاتی که بهرفیقبازی و گیتار و کار نمیگذرانم، بهعشقبازی میگذرد!
فقط شما میدانید که حقیقت زندگی من همان است که برایتان نوشتم و لاغیر.
من سالی دوبار دوستانم را شاید در خانهام دعوت کنم و سالی دوبار باهم کافیشاپ برویم.ماشین و خانه و گیتار هم که تکلیفش مشخص است. برای عشق هم که فیسبوکیها میدانند هی بهشانس میگویم جان مادرت یکبار دیگر درخانهام را بزن، مرگ من.
دوست پسر هم اگر داشتم وبلاگ نمینوشتم:)).
تنها دارایی من از مال دنیا، آن هم وقتی حالم خوب باشد، یک تخیل عالیست و یک دل شکرگذار و یک قلب که بلد است با خاطرات دوستان رفتهاش، عشق بزرگ قدیمش و چهارتا گلدان و ماشین دست دومش حال کند..علاوه بر اینها یک غرور بسیار بزرگ هم دارم. غروری که اجازه نمیدهد به سرنوشت بگویم تو برندهای، میگویم گه خوردی! من برندهام که اجازه میدهم سرنوشت من باشی.
باور کنید..
گرچه میدانم شما همه اینها را باور میکنید. بقیه فکر میکنند یا دروغ میگویم، یا خل و چلم.
پسنوشت:
ببينيد.. من با همان تخيل خوشگلم و با همان غروري كه از بابت دوستانم دارم، باور كردهام كه شما مرا باور ميكنيد.. جان مادرتان ضد حال نزنيد و كامنت بگذاريد كه خل و چلي !

نظرها
jalebe!
Posted by: div00n3h | June 25, 2010 12:10 PM
اههههههههههههههه
بابا چه قدر ادم بیکار هست تو مملکت ما خبر نداشتیم
اون الافی رو بگو که تمام اینا رو خونده و در موردشون نظر داده دیگه چه حوصله ای داره
Posted by: کدخدا حسن | September 2, 2009 4:55 PM
دوست دارم با شما در yahoo chat صحبت کنم برام off بزار روزگار غریبیست نازنین
Posted by: وحید | August 5, 2009 1:43 PM
وقتی برای دیدن نمایش افرا رفته بودم یه خانمی بود که پالتو قرمز تنش بود.چند روز بعد برای اولین بار وبلاگت رو خوندم و فکر کردم همون خانم هستی.اون روز ها خیلی غمگین بودم ولی تو برام یه نشونه بودی. نوشته هات حس خیلی خوبی بهم میدن .صداقتت روی سرنوشت رو کم میکنه!
فروغ:اون پالتو قرمزه من نبودم :) ولی فرقی نداره . داره؟
Posted by: مریم | March 11, 2009 3:32 PM
kash adamha ke miraftand , khaterehashoon ham mibordand ...
salam merci az javabet , vaghean soale kheyli khosoosi bood , amma hamin kocholoo ham ke javab dadi mamnoon , man ham fekr mikonam fasele chizh moehmiye ... dar miyan e man o to faselehast , gah miandisham mitavani to ba labkhandi in fasele ra bardari ...
sale no mobarak , man dashtane yek eshghe topol ro ke moonadni bashe barat arezoo mikonam va az samime ghalb , har vaght peydash shod yade man biuoft
Posted by: sara | March 11, 2009 3:12 PM
دم شما هم گرم. مرسی. میشه اسمت رو تو فیس بوک بگی لطفا؟
فروغ:نه نمی تونم. توی فیس بوک فقط با فامیل ها و آشنایانی هستم که از قبل هم را می شناسیم.
Posted by: ناصر | March 11, 2009 1:34 PM
یک خانه کوچک اجاره ای دارم با یک گلدان گل ، قدیمها سه تار میزدم که حالا نمیزنم، شغلم بد نیست اما فعلا در ایران کاری ندارد شرکتمان، خانواده ای دارم هزار کیلومتر دورتر از تهران (خدا را شکر برادرم کنارم هست)، سالی دو ترانه به مجموعه ترانه های دلخواهم افزوده میشود، سالی بیش از دو فیلم توجهم را جلب نمیکند اما خدا را شکر که کتابها هستند. ماشینم احتمالا از جنس ماشین تو است و دست دوم. ده سال پیش عشق بزرگی داشتم، دوست دختر هم ندارم.( تایپ فارسیم ضعیف است و در همین لحظه دهنم صاف شده است). کافه زیاد میروم به امید شانس، تنهایی را زیاد دوست ندارم.
دلم به اندازه کافی بزرگ است و این بزرگترین داراییم است.
بیا به تعداد دوستانمان یکی اضافه کنیم، بیا شانسی باشیم برای هم.
فروغ:
دمت گرم :) هميشه خوش و پاك دل باشي.
Posted by: ناصر | March 10, 2009 6:17 PM
همه ی آنچه باید داشته باشید را دارید
کم یا زیاد می گذرد
زنده باد به غرورتان
شرایط کمابیش مشابهی داریم-با کم وزیاد
از پرسه در نوشته هاتان لذت می برم
اما تا امروز نمیدانم چرا چیزی ننوشتم
من به زندگی عنوان های متفاوتی می دهم بر حسب حال و احوال خودم
این روزها
فکر نکرده بودم
ممنون که اسباب این کلنجار را فراهم کردید
Posted by: لیلا | March 9, 2009 7:18 PM
"گه خوردی! من برندهام که اجازه میدهم سرنوشت من باشی"
خیلی چسبید این جمله.. خیلی زیاد
Posted by: ماموت | March 9, 2009 7:12 PM
سلام بزرگوار،
چرا دنبال عنوان برا زندگيتون ميگردين؟
خودتون بهترين عنوان زندگيتون هستين.
حرفاتونو هم باور ميكنم چون بلد نيستين چطوري دروغ بگين
زندگي به من ياد داد چطور درست دروغ بگم.
راستي "گ" را چطوري با گيتار ميزنين. يادم ميدين؟ من هم گيتار ميزنم فقط يادم نمياد گيتارمو كجا گذاشتم.
آدمهاي وبلاگ مويس مثه كساني ميمونن كه تشنه تو قايق وسط اقيانوس گير كردن. يه قطره از آب دريا بخوري كارت تمومه.
گلدونهارو يادتون نره آب بدين.
روزتون خوش.
Posted by: سوخته | March 9, 2009 6:46 PM
nagahan
che zood dir mishavad
nayamade raftim
فروغ: كجا به سلامتي ؟
Posted by: mina az alman | March 9, 2009 6:11 PM
سلام خانم فروغ
يكسالي هست كه در وبلاگ گرديهام زماني رو به دنياي مجازي شما اختصاص مي دهم. عادت ندارم و تا كنون هم در هيچ و بلاگي كامنت نگذاشتهام. نوشتههاي شما رادوست دارم ولي اين آخرين نوشته صداقتي را يه همراه داشت كه ناگزير از نوشتن كامنت شدم. شايد به خاظر اينكه اين نوشته درست منطبق با شرح حال خود من نيز بود.
گفتنيها را گفتهايد و حرفي باقي نمانده فقط به صداقت و يك رنگي شما آفرين ميگويم.و خوشحال ميشوم كه بتونم شما رو در آينده نزديكي زيارت كنم.
Posted by: راما | March 9, 2009 2:22 PM
کودکی نکردم تا زودتر بزرگ شوم،و زمان چه دیر می گذشت!امروز،سالها چنان زود می گذرد که تمام زندگی برایم بچه بازی می نماید
Posted by: بخارا | March 9, 2009 12:03 PM
سلام
فروغ عزیز امروز مجددا داشتم کامنت هایی که برای شما نوشته شده بود را مطالعه می کردم.در جواب شخصی ، چند خطی نوشته بودید و در نوشته های شما عصبانیتی خفیف مخفی بود(مانند خشمی که همیشه از آن یاد می کنید)می خواستم بگویم شما بسیار بزرگتر از آن هستید که درگیر این خشم شوید.آدم های کوچک همیشه سعی می کنند دنیا را کوچک کنند و هیچگاه قدرت بزرگ شدن و رشد ندارند.
شما جواب دندان شکنی دادید ولی همانطور که برایتان نوشته بودم آدم ها اینقدر ارزش ندارند که بخواهی برایشان تب کنی(مگر آدمی که برایت تب کند)
خودتان را آزرده نکنید
بازهم بنویسید
Posted by: سازشکسته(شایدها | March 9, 2009 11:11 AM
دوست داشتم جوابمو می دادی.
فروغ:
دوست عزيز ببخشيد كه جواب ندادم. البته كه بايد محبت تك تك شماها رو جواب ميدادم ولي باور كن خيلي گرفتار بودم و گاهي بين كارها كامنتها رو تاييد مي كردم.
اون دوست نصفه يك اصطلاح بود وام گرفته از اسم فيلم دو نفر و نصفي. وگرنه تك تك دوستان من خودشان يك دنيا يند برايم.
از اينكه اينجا را مي خواني خوشحالم و اميدوارم ماندگار باشي.
عيدت مبارك.
Posted by: دوست | March 9, 2009 9:46 AM
سلام
نمیدونم خوندن وبلاگت چند ساله که عادتم شده شاید 2 یا 3 سال شده باشه هرچند تو این مدت فقط 4 یا 5 بار براتون کامنت گذاشتم
من خیلی از حرفایی که مینویسی رو قبول دارم و بعضی از شرایطتون رو تجربه کردم
هرچند سنم ازت کمتره(من27سالمه)اما میفهمم چی میگی
عشق بزرگی که از دست رفت این
احساس تلخ شاید فصل مشترکمون باشه حداقل
گاهی البته خیلی کم برات دعا میکنم
که به ارزوهات برسی
خیلی کم واسه اونه که گاهی یاد نوشته هات میافتم
اما هربار میگم کاش میشد جمله ای رو بهش بگم ولی.
میدونی به نظر من عشق هرچقدر بزرگتر باشه مصیبت ادم هم بیشتره
خنده داره حرفم ؟ اما واقعیت داره
همین که الان داریم از سر میگذرونیم همین روزای حسرت همین ها یعنی معنی حرف من
اینکه یه عشق بزرگ داشته باشی یا معشوقه بزرگ کسی باشی فقط توی کتابا سرانجام خوبی داره
باور کن من هردورو البته همزمان تجربه کردم
Posted by: حمیدرضا | March 9, 2009 9:00 AM
شما از آن دسته آدمهايي كه خودت خودت هستي
نه ماشينت خودت نه خانه ات خودت نه...
پس آنها باشند يا نه از اين جهت فرقي نمي كند
...
اصلا اگر سالي نه سه سالي يكبار ما را به خانه يا كافي شاپ يا پياده رو دعوت مي كردي نيازي به اينهمه توضيح بود ؟!!!!
:)
فروغ:
:)))))))))))) این بار که دور هم جمع بشیم حتمن تو رو خبر می کنم.
Posted by: شوكين | March 9, 2009 7:56 AM
salam , bebein forogh jan man yeki dar miuon webleget o mikhonam , va yek hesse konjaviye ajibi har dafeh be man dast mide , va oon ham ine ke sar anjame oon eshghe bozorg ke hamishe migi chi sho ?age mikhiy in comment o chap nakon va agar mishe ke be in soal paskh bedi , maial bezan
miboosamet
sara
فروغ: :)))))))))) نه اتفاقا کامنتت رو خیلی دوست دارم و چا÷ش می کنم چون با نهایت صداقت سوال کردی.
ولی واقعا قابل توضیح نیست. خودش یک وبلاگ جدا لازم داره. همین قدر بگم که شرایط ما برای همیشه بودن با هم جور نیست. یه دلیلش اینکه ایران نیست.
Posted by: sara | March 9, 2009 4:39 AM
خوب تقصیر خود شماست دیگه... جای سالی دوبار .. هفته ای دوبار دوستان رو دعوت کن... این فک کنم راه خوبی باشه واسه مهمانداری بیشتر... ما هم قول میدیم فقط یه بشقاب غذا بخوریم
فروغ:
شما بیایین ، شش بشقاب بخورین مهندس. افتخار حضور که نمی دین. حالا انشاء الله توی عید باز جمع می شیم :)
Posted by: علیمان | March 9, 2009 2:18 AM
چقدر خسته ايد شما! از نوشته ها برمي آيد که معتاد به کار هستيد. خواهش مي کنم يک تعطيلي به خودتان بدهيد. و بگذاريد بيهودگي را هم اندکي تجربه کنيد. فارغ دلي خودش سراغ آدم دلمشغول نمي آيد. دليري مي خواهد اندکي و روبروي آن غدي ايستادن و به آن غدي گفتن که :" گه خوردي" کاري را که دوست دارم انجام مي دهم.
من بار اول است اينجا هستم و غريبه ام و کلماتم فضولي يک پسرخاله ناخوانده شايد تلقي شود.
در پاسخ سوال عنوان پست گمونم ميشه اسم اين زندگي رو زندگي مانکني گذاشت. يه مانکن پلاستيکي تو يه ويترين مجلل و فوق العاده زيبا . همه مايلند جاي او لباس ها و نقاب ها را داشته باشند. ولي او از آنجا بودن هيچ لذتي نمي برد. بي حرکت يخ زده. به گوشه اي زل زده. نه مرده نه زنده. قصدم ناراحت کردن شما نيست. اينها وصف آدم معتاد به کار هست. دوست دارم اين کلمات به جاي عصباني کردنتان شوکي بدهد که اين شکل کار کردنتان را متوقف کنيد. شما شرکتتان نيستيد. کاش يه قدري دنبال خودتان لي لي بدويد. بدون ماشين مديريت.
با احترام
:)
فروغ:
شما مطمئنی همین جا رو خوندی و کامنت گذاشتی؟ یه بار دیگه بخون.
Posted by: عادل | March 9, 2009 12:38 AM
ye chizi yadam raft age doos pesar peyda kardi inja ro faramoosh nakon akhe ma ha kheili neveshtehato doos darim.in ye khaheshe
Posted by: sina | March 9, 2009 12:17 AM
man ba harfaye selfexpress movafegham to kheili chiza dari ke kheili az ma ha nadarim ke mohemtarinesh dele pakete.
hich midooni vase man olgoo hasti kheili doos daram messe to zendegi konam tanha mostaghel ke har joori doos dari mitooni vaghteto sarf koni.
rasti ye chize dige ham fekr mikonam ine ke doostaye zeyadi dari ama khudet nemikhai yani ba 4choobi ke vase khudet dorost kardi joor nistan ino dorost fekr mikonam ya na?
فروغ:
راستش دوست پيدا كردن و معاشرت كردن يك آدم زرنگ مي خواهد كه من در اين زمينه، زمينه ارتباطات، بسيار تنبلم. :)
Posted by: sina | March 8, 2009 10:58 PM
همه اينهابعلاوه:
وخدايي كه در اين نزديكيست
Posted by: جنون | March 8, 2009 10:27 PM
فروغ عزیز تو چیزی داری که ممکنه خیلی ها با داشتن خیلی چیزها نداشته باشن اونم یه دل شکر گزار هست.
(گل)
Posted by: sanaz | March 8, 2009 10:16 PM
نــــه! :)))
منظورم اینه که ما قبلن هم باور میکردیم و به راحتی میشد از حرفات فهمید که خونه و رفیق و ساز و کارتون کدومان. و حالا اون بقیهای که گفتی چطور تونستن جور دیگهای فکر کنن!
فروغ : :))))))))
Posted by: مکین | March 8, 2009 9:39 PM
سلام فروغ جان
دلم میخواد بدونی که چقدر شخصیت شما رو دوست دارم. به نظرم زنی هستی پر تلاش و با اراده، باهوش و حساس و پر از رویاهای ناب. خوندن افکارت برام خیلی باارزشه و دوستی شما ، یک زن کامل، برام مایه مباهاته. افسوس که کوچکتر از اونم که لایق همدمی با شماباشم.
لحظه هایت سرشار از زیبایی
Posted by: دوست تو | March 8, 2009 9:14 PM
سرنوشت هم عين گفته خودت را به خودت برمي گرداند
فروغ:
مي داني .. شما بد دهن ترين آدمي هستي كه براي من كامنت ميگذارد. از چي ناراحتي؟ مگه هر زني كه اراده كردي بايد تو را ببيند و با تو ديت داشته باشد؟
اگر يك درصد هم بر فرض محال مي خواستم قبول كنم ببينمت، با حرفهاي هجوي كه پاي مسنجر نثارم كردي و با اين كامنتهاي بي ادبانه كاملا مطمئن شدم درست شناختمت كه لياقت هيچ وقتي را نداري كه برايت صرف شود. آدمي كه براي خودش آن قدر ارزش قائل نيست كه احترام خودش را نگه دارد، احترام مرا حتمن نگه نمي دارد. كما اينكه با يك بار چت كردن نگه نداشتي.
كل كامنتهايت را تا امروز فرستادم توي ليست جانك، و بعد چشمم كه به يكي افتاد، ديدم در پاسخ به يك نوشته همان اول نوشته اي اين زن دلش شوهر ميخواهد.. چرا كسي او را نمي فهمد؟
و اگر روزي كه به پيغامي كه اينجا گذاشتي كه كار واجبي داري و باهت چت كردم، به حرمت حرفت، اين پيغام را بازخواني كرده بودم و مي دانستم آن آدم هستي، يك لحظه هم شك نمي كردم كه با تو نبايد هم كلام شد.
از خواندن پيغام هاي دشنامت و كلمات ركيكت حسي به من دست نمي دهد. براي من تو مثل يكي از همان مردان جلفي هستي كه روزي صدبار به زن ها تنه مي زنند و حرفهاي جنسي و كمبودهاي خود را تخليه مي كنند. اگر با اين كامنتها راحتي، مي تواني تا ابد كامنت بگذاري و من برايت پابليش مي كنم. ولي به نظرم انسان براي بزرگترين چيزي كه بايد حرمت بگذارد، كلماتي ست كه مي گويد.البته شك دارم كه بفهمي.
Posted by: ابوالهول | March 8, 2009 5:54 PM
..علاوه بر اینها یک غرور بسیار بزرگ هم دارم. غروری که اجازه نمیدهد به سرنوشت بگویم تو برندهای
این جمله ات را که خواندم چشمهایم پر شد. چشمهایم از حرفهایی که زدی و چقدر شبیه من بودند پر شد.
Posted by: parnian | March 8, 2009 5:39 PM
بـــــاور بقیه مهم نیس که
Posted by: جـــــاوید | March 8, 2009 3:00 PM
کلی چیز نوشته بودم!همش پرید؟
Posted by: سازشکسته(شایدها | March 8, 2009 2:43 PM
منهم همونایی که انار گفت رو میخواستم بگم
این قدرت خیال و دل شکرگزارتون کم چیزی نیست!شما آدم ثروتمندی هستین
Posted by: بهار | March 8, 2009 2:26 PM
مدت هاست كه شما را مي خوانم. ولي اين دلچسب ترين نوشته اي بود كه در تا حالا از شما خواندم. تصورم از شما آن چيزي نبود كه نوشته ايد فكر مي كنيد ديگران متصورند. ولي حالا واقعا تصورم از شما چيز ديگري شد. خيلي لذت بردم و براي همين حس لذت از شما تشكر مي كنم .
شاد زي
Posted by: melikbaba | March 8, 2009 2:13 PM
منهم همونایی که انار گفت رو میخواستم بگم
این قدرت خیال و دل شکرگزارتون کم چیزی نیست!شما آدم ثروتمندی هستین
Posted by: بهار | March 8, 2009 2:07 PM
من یکی سالهاست که تو را باور کرده ام فروغ
هیچ می دانی فروغ جان که در همین نوشته ات بیشتر از داشتن هایت گفته ای تا نداشتن ها؟این روحیه تسلیم ناپذیرت همین گهی که به خورد سرنوشت داده ای همه این ها کافی است برای دوست داشتن تو برای باور کردن تو
بسی حال کردم با این نوشته
Posted by: پرستو | March 8, 2009 1:33 PM
اصل ماجرا همون غروره که برای آدم های دور و بر اون توهمات رو پیش میاره
:)
دلم خواست یه روز سوار ماشینت بشم کوهن گوش کنیم و بستنی قیفی پاک هم لیس بزنیم. بعدش هم دلم خواست گلدوناتم می دیدم.
فروغ:
باکمال میل منم هر سه تای اینا رو باهت انجام می دم. به شرط اینکه کمربندت رو ببندی حتمن :) :*
Posted by: کتایون | March 8, 2009 12:28 PM
باور می کنیم چرا باور نکنیم؟ باور می کنیم که تخیلی داری که برای خوشبخت بودن کافی است.شاد باشی همیشه .
Posted by: یک مسافر | March 8, 2009 10:23 AM
one of your best postings in a while, nicely written, honest & with a lot of courage
Posted by: Shahrokh | March 8, 2009 10:16 AM
تقریبن دو هفته است که با وبلاگ شما آشنا شدم.خوشم اومده.من که حرفاتو باور کردم.راستی اون دوست نصفه کی می تونه باشه؟
عید رو هم امیدوارم با مامان و بابا خوش بگذره.
موفق باشید
Posted by: دوست | March 8, 2009 8:51 AM
هشت مارس مبارك
:)
Posted by: شوكين | March 8, 2009 8:36 AM
حرفي كه از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند. تا امروز با فروغ همذات پنداري ميكردم ولي امروز دليل اين همذات پنداري ناخواسته اما لذت بخش را درك كردم.
خوشحالم از بودنت
Posted by: دختر ايروني | March 8, 2009 8:28 AM
سلام
می توانم بگم صبح بخیر؟
خوب از روز اول که کاملا تصادفی وارد وبلاگ شما شدم یک سال گذشته است.
از روز اول همه حرفهایی که اینجا نوشته اید را فهمیدم چگونه نمی دانم!
همه حرف های شما عین واقعیت است.
نکته خیلی مهمی وجود دارد و این نکته فقط این است که شما همه چیز دارید هر چیزی که فکرش را بکنید
دوست گرامی سال هاست که ازدواج کرده ام و سال هاست که با عشق زندگی کرده ام و سال هاست که بخشیده ام و سال هاست که کار کرده ام سخت کار کرده ام و از هیچ خیلی چیزها ساخته ام کلی کتاب خوانده ام و کلی ساز زده ام و و و ولی می دانی تو چیزی داری که خیلی از ما نداریم و داشتن آن چیز مساوی است با از دست دادن همه این چیزهای خوبی که دارم!
داشته ات را دست کم نگیر دوست من.
چیزی داری که هزاران نفر در آرزویش روزها را شب می کنند و شب ها رویایش را می بینند.
چیزی داری که من و امثال من نداریم.
قدرش را بدان.
واقعا افرادی هستند که تو آنها را نمی بینی و هیچ وقت هم نخواهی دید ولی دوستت دارند و هر روز به تو سر می زنند و تو را در این نوشته ها پیدا می کنند.
به گدان گلت بچسب و ماشین دست دومت عشق است راستش آدم ها اینقدر ها ارزش ندارند که برایشان طب کنیD:
ولی بدان که چیزهایی که تو داری آروزی خیلی هاست
ادامه بده ما همچنان تو را در نوشته هایت می بینیم.
راستی من یک پیتزا فروشی معرکه پیدا کرده ام فکر کنم نزدیک منزل شما باشد اگر خواستی آدرسش را بدهم که بروی و یک لحظه ناب از زندگی مادی برای خودت بسازی و تنهایی پیتزا بخوری
پنجشنبه من و دخترک تنها بودیم و مامان دخترک سرکار بود ما هم هر دوتا تصمیم گرفتیم برویم الواتی!و رفتیم پیتزا خوردیم و کنار آنجا من قهوه خوردم و دخترکم شکلات خورد و باز هم رفتیم آب انار خوردیم و بعدش بستی خوردیم و و و و فکر می کنم این بزرگترین لذت دنیا بود نه به ماشین فکر کردم نه به پول نه به خانه و نه به هیچ چیز دیگر و فقط آن ساعت ها را در لحظه زندگی کردم
بدان که تنهایی تو چیزی است که به این راحتی ها گیر کسی نمی آید
موفق باشی
Posted by: سازشکسته(شایدها | March 8, 2009 8:28 AM
شكسته نفسي مي كني !!!
آره همينه خودشه داري شكسته نفسي مي كني
برا اينكه به كسايي مثل من كه همون چيزاي كوچيك رو هم ندارن قوت قلب بديد
ممنون:))
فروغ :
به خدا شکسته نفسی نمی کنم. چیزهای مادیی که من دارم خیلی کم اند.
Posted by: شوكين | March 8, 2009 7:36 AM
خل چل خود پدر سگ شان هستند كه مي خواهند خودشان را به ديگران القا كنند مگر اجباري براي خواندن وبلاگ تو دارند بگردنددر اين دنياي مجازي براي خودشان سر خودشان را پيدا كنند من اگر وبلاگي را ميخوانم چون ميبينم گاهي وقتها حرف خودم را تكرار ميكنند وبا خواندنش به آرامش مي رسم بقول مرجان در وب سايت از قلب كوير اين حق توئه كه را كامنتهاي جفنگ را پاكني و عين خيالت نباشد
فروغ:
بهمن جان من که اینجایی ها رو نمی گم :) شماها همه گل ! منظورم آدمهایی بود که از بیرون من رو می بینن.
Posted by: bahman | March 8, 2009 7:08 AM
جالبه، من هم مثل شمام گرچه اینور دنیام. ماشین هم ندارم. گیتار هم نمیزنم. تو این اوضاع خراب اقتصادی دنیا همون کار نصفه نیمه هم ندارم. دوست پسر هم ندارم. سالی دو دفعه هم مهمون نمیاد برام. خونه گل و گلدون دار هم ندارم. چیزای خوب زندگیم رو هم بعضی هاش رو ندارم یا ازشون دور هستم
اما همون تخیله مهمه... مهم اینه که با همه اینا زنده ام و سالم. و خدا رو شکر حال و روزم گرچه ایده آلم نیست ولی خیلی خیلی از خیلی های دیگه بهتره. و همه این نداشته ها رو به این حساب میذارم که قراره برای اون چیزهای عالی عالیی که من نمیدونم چیه اما قراره به من داده بشه جای کافی وجود داشته باشه. جاش که فراهم بشه اونا می رسن وگرنه اگه براشون جای خالی نداشته باشم شاید پشت در جا بمونن
موفق باشید
Posted by: selfexpress | March 8, 2009 3:31 AM
سلام.
دارایی واقعی هر کسی اندازه دلی است که دارد. تو هم چون دلت زنده و بزرگ است خانه ات، گلدانهایت و زندگیت در نظر بزرگ و سبز می آید. تو چون دلت زنده و پر شر شور است نوای زخمه تارت دلنواز و روح افزاست. تو چون دلی بزرگ و مهربان داری روح تواضع و گشاده دستی را نمایان می سازی پس ثروتمندی. و تو چون عشقی داشته ای و تنهایی و تنهایی و تنهایی, دلی چنین بزرگ و زنده و سبز و پر شور داری.
یک چیزی را می دانی، زنذگی همیشه چیزی کم دارد. و من، همه آنچه را تو داری، ندارم اما آن عشق گذشته ام را دارم. اما زندگی همیشه چیزی کم دارد فروغ جان.
Posted by: محمد | March 8, 2009 1:34 AM
و چرا تا الان از نوشتههای شما جور دوم رو برداشت میکردن ملت، خدا عالمه!
فروغ:
یعنی می گی همه فکر می کردن خل و چلم ؟ :O
Posted by: مکین | March 8, 2009 1:27 AM
باور کردیم. چرا نکنیم؟ شاید دل خوش و اعتماد به نفست است که به همه اینها جلوه میدهد و این دوتا رو خیلی آدمها ندارند. شاید هم مثل منی که همیشه بقیه حسنهای زندگیت رو بهتر از خودت میبینند.
Posted by: anar | March 8, 2009 12:12 AM
خوب من خیلی لذت بردم از این نوشته روان و بی پروا
موفق باشید.
Posted by: زنبق دره | March 8, 2009 12:01 AM
هوم.... چی بگم؟ من الان یه حس گنگ دارم بعد خوندن این نوشته که البته به دلیل زبان فوق الکنم ترجیح میدم چیزی نگم . فقط بعد مدتها خوندن وبلاگتون (شاید 1/5 سالی بشه)دلم خواست یه چیزی بگم؛اونم چون دیدم تازه اپ کردین؛گاهی یه کسایی ادم رو دوست دارن و راجع بهش فکر میکنن که اصلا به ذهنش هم نمیرسه و هیچوقت هم ممکنه نشناسشون و البته نبینه؛و این شخص میتونه یه دختر 19-20 ساله تازه دانشجو شده ی با زندگی کاملا متفاوت باشه که اصلا نه ایده الش این زندگیه و نه ادمه شخصیه که دوست داره شبیهش شه؛فقط نمیدونه چرا این ادم براش مهمه و میون این همه وبلاگ و نویسنده اسمشو تو لیست مهمش برا برادرش نوشته تو مکه برای دعا ؛البته عذر میخوام از پر حرفی وگزافه گوییم؛دوست داشتم بگم این دوست داشتنو همشهری جان
فروغ:
مرسي :*
Posted by: فاطمه | March 7, 2009 11:07 PM