سربالايي
بينهايت خوابم ميآيد.. پريشب تا ساعت دو و نيم بيخوابي زده بود بهسرم از فرط انرژي مثبت و فكرهاي رنگي مختلف. اصلن همان حجم رنگ باعث شد كه پست قبل را بنويسم..راستي از همه شما براي اينهمه لطفتان ممنونم..
ديروز هم ميخواستم زود برگردم و كمي استراحت كنم اما نشد. مديرعامل مهربان بعد از يك سال فقط براي پانزدهروز آمده ايران و بايد همه كارها علاوه بر فشردگي مخصوص خود پايان سال، در همين پانزده روز با او هماهنگ شوند..براي همين ديشب تا نه و نيم شركت بودم و باز شب دير خوابيدم.. صبح هم كله سحر فتم شركت..حالا همينجا ميتوانم درحال نوشتن بخوابم.. كه نبايد، چون باز شب بيخواب ميشوم..
پدر و مادرم ميآيند. برنامههايم كمي بههم ريخته. مادرم بهخاطر درد شديد كمرش رفت دكتر و متوجه شديم بيمارياش پيشرفته است. نبايد زياد راه برود و شايد بهتر بود اصلن اين سفر را كنسل كند. ولي بهخاطر عمل قريبالوقوع بعد از عيدش گفتم بيايند، نكند بعدن نشود تا مدتها سفر كنند.
از طرفي آمدن مديرعامل مهربان و ماندنش تا سي اسفند، نميگذارد اين يك هفته را درست بهشان برسم. خيلي همت كنم ساعت پنج خانه خواهمبود و اين دو نفر تا آنوقت در خانه تنها ميمانند، چون پيادهروي آن هم با اين سربالايي محل ما ناممكن است.
خالهام كه براي اين ايام خيلي روي بودنش حساب ميكردم، بهناگاه رفت آمريكا! و كسي نيست تا روزها بهشان سربزند و كمي سرحالشان كند.
با وضع بيماري مادرم نميدانم آيا ميتوانند اين همه جاهايي كه قرار بود ببرمشان، با هم برويم؟ چوبكده را كه مطمئنن بايد تنها بروم. ولي جاهاي ديگر؟
براي اين پانزده روزي كه هستند بايد فكر كنم و برنامههايي مناسب احوالشان بچينم. خودم تنها. اصليترين فاميلمان، خالهجان بود كه نيست.
خداكند ذهنم فعال شود و بتوانم كاري بكنم. اين دو روز كه لابلاي كارها هي آمده توي ذهنم كه از صبح تا پنج عصر چه ميشود كرد؟ براي كساني كه بهماندن در آپارتمان و محبوس شدن بالاي يك سربالايي عادت ندارند؟

نظرها
سلام .من دیروز دنبال تور هند تو اینترنت می گشتم که وبلاگ شما رو پیدا کردم . درباره هند نوشته بودین خیلی عالی بود امروز صبح که اومدم اداره گفتم وبلاگ شما رو چک کنم چون درباره هند همون چیزایی رو نوشته بودین که من همیشه دوست داشتم اینطوری ازش بشنوم .امروز که وبلاگتونو خوندم خیلی روم تاثیر گذاشت هنوز کاملا همه رو نخوندم .فقط خواستم بگم خوشحالم که یکی هست که بتونه احساساتشو اینطوری صادقانه بگه .امیدوارم همیشه تو زندگیتون موفق باشین.
Posted by: mishel | April 8, 2009 10:01 AM
اين پست قبليتان بيش از اندازه با صفا بود بنابراين صفا كرديم، اين پست آخرت هم با مداد رنگيهاي جادويي رنگ شده بود و لابد دلتان نيامده كامنتدونياش را باز بگذاريد كهآدم حواس پرتي بيايد پايش را بگذارد وسط اين همه رنگ و جاي پايش بماند، براي مشكلاتتان گشايش و براي رنگهايتان فزوني آرزومنديم
Posted by: داريوش | March 13, 2009 4:43 AM
سلام آیا شما یک زن کارآفرین هستید؟زنان کار آفرین ایرانی چگونه پول در می آورند ؟اینرا می توانید در کتاب فوت وفن کسب و کار یا پول چگونه می بارد تالیف دکتر محمدرضا عابدی از انتشارات پیک سلامت دریابید
55030393
Posted by: م. دانشور | March 12, 2009 2:40 AM
سلام
من برای بار اوله سایت شما رو می بینم. خیلی قشنگ می نویسید.
ناراحت شدم از اینکه مادرتون بیمار هستند. خودم هم دیسک کمر دارم و میدونم چه درد بدی داره.
خودم پزشک هستم و مشکلات این بیماری و عوارض اونو می شناسم. حتما با چند پزشک خوب مشورت کنید و اگر لازم هست حتما زودتر عمل کنید. نگران هم نباشید الان دیگه این جراحی ها بهتر از قبل انجام میشه.
باز هم باید از نوشته های قشنگتون تشکر کنم.
فروغ:
مرسي از محبتتون و از راهنمايي ها
Posted by: داریوش | March 11, 2009 7:45 PM
ای وای بعد از عید عمل کمر دارند؟... من از صمیم قلب امیدوارم که دردشان این مدت زیاد نباشد . چون سال ها پیش مادرم دیسک کمرشان را عمل کردند و آن استراحت های مطلق طولانی مدت قبل و بعدش را هیچوقت از یاد نمی برم. حالا عملشان عمل دیسک است یا انشاالله عمل سبک تری ست؟
فروغ :
والله عمل سختی ست انگار. باید توی کمر پلاتین بگذارند چون لغزیدگی مهره دارند و از طرفی نخاعشان تنگ شده . حالا داریم با چند دکتر دیگه هم مشورت می کنیم که ببینیم می شود به خاطر سن شان و دیابت عمل نکرد یا واجب است؟ نمی دانم. فعلن من توکل کرده ام چون کار دیگری در ید من نیست. :)
Posted by: کتایون | March 11, 2009 4:17 PM
فروغ عزیز
حتما به شما خوش خواهد گذشت و به والدین محترمتان
نگران نباشید
ولی یادتان باشد کار همیشه هست و می توان همیشه کار کرد ولی ثانیه های خوش عبور می کنند
حتما برای پدر و مادر وقت وِيژه تخصیص بدهید
موفق باشید
و خوشحال
Posted by: سازشکسته(شایدها | March 11, 2009 9:06 AM
همه چیز خوب پیش خواهد رفت و خیلی به هر سه تون خوش خواهد گذشت . امیدوارم کمر مامانتم با عمل خوب بشه و نگران نباش مادر من هم عمل کرده
فروغ:
ممنونم :)
Posted by: لیلا | March 10, 2009 3:11 PM
براي آن چند روز از صبح تا عصر :
ببينيد به چه فيلمهايي علاقمندند از همان ژانر تعدادي تهيه كنيد . - به چه كتابها ومجلاتي علاقمندند تعدادي تهيه كنيد . - جدول و سودوكو - روش پخت چند غذاي كاملا جديد را به مادر بدهيد . - از آنها بخواهيد تعدادي از خاطرات زمان بچگي شما را بنويسند تا با آنچه خود در ذهن داريد مقايسه كنيد . - از آنها بخواهيد جداگانه خاطرات اولين آشنايي و ازدواجشان را با جزييات بنويسند يا ضبط كنند . - از آنها بخواهيد احساسشان را در مورد شما در چند جمله بنويسند .( يا هر موضوع ديگر) - از طريق وب كم ارتباطشان را با خاله و خواهر و ساير اقوام برقرار كنيد
....
فروغ:
مرسي. تو خيلي خوش فكري :)
Posted by: شوكين | March 10, 2009 11:43 AM
ا/ کاخ نیاوران صبحانه روز تعطیل
٢/ موزه حیات وحش کاشانک
٣/ کردش با ماشین هسته مرکز شهر تهرون / روز تعطیل
٤/رستورا مفتار شام
٥/ سینمای ازادی
٦/ سینمایی که جدید توی تهرون ساختن / طر ف پار ک ملت
٧/ میگون / مرکز جهانگردی /یک شب خواییدن / شنا سنامه یادت نره
٨/ خو نه دایی جونت
٩/ رستوران سنتی ایرانشهر /
١٠/بام تهرون توی نیا وران
١١/
فروغ:
2 و 3و4 رو حتمن انجام مي دم مرسي.
سينما نمي يان :) . خونه دايي جونم - بزرگه -هم نمي شه چون زنش منو دوست نداره ديگه :)
ديزي نمي رن چون فشارشون مي ره بالا.
بام تهرون سربالايي داره مامانم نمي تونه.
ميگون ديگه با هيچ كسي نمي رم. مي خوام خاطراتش رو بكر نگه دارم .
شناسنامه رو هم كه چه عرض كنم :))
راستي كارت تلفن رو هنوز يادم رفته. ببخشيد.
و يه چيز ديگه يه عالم جاي جديد توي اين برنامه بود . آره ؟
Posted by: s | March 9, 2009 8:26 PM