« سربالايي | صفحه‌ی اصلی | اين روزها »

سكوت كن فروغك.. مي‌خواهم بدانم جعبه آبرنگم چند رنگ بايد باشد؟

یک وقتهایی باید از لاک فکرت بیایی بیرون، ساکت و بی‌قضاوت بنشینی به تماشای هرکس و هرچه تا آن‌وقت قضاوتش کرده‌ای، دوستش داشته‌ای، بیزارش بوده‌ای یا بی‌توجه ازش گذر کرده‌ای.
یک‌وقتهایی باید سکوت را رعایت کنی برای شنیدن واقعیت هر آنچه تا آن روز برایت خوش‌نوا یا ناکوک بوده..
یک‌وقتهایی دندان روی جگر بگذار و صبر کن و نتیجه بگیر.

بعد از آن روال زندگی قدیم را از سر‌خواهی گرفت. اما بدان. و این دانایی را ته دلت ،جایی فقط برای خودت نگاه‌دار..
که انسان نیاز دارد گاه‌و بیگاه واقعیت‌های زندگی را با همان قلم‌موی رنگی، طبق سلیقه خودش رنگ بزند.
برای زندگی‌کردن.

واقعیت سیاه و سفید است.
اما با سیاهی و سپیدی زندگی سخت می‌شود.
بسیار سخت.

مطالب مرتبط



legend of the fall

به‌قول آیدا و برعکس‌آقا !! و برعکس :)

شب

...

فقط من مانده‌ام . و بس.

براي من رنگ بياور ... و يك سوداي بي‌پايان

من هيچ .. من نگاه

مي‌خواهم خيال كنم.. كه در خيالت مانده ام.. .

زمستان است...

شاهزاده قصه‌هاي كودكي‌ام

ياد

خشم فروخورده من

من عاشق سپید بودم.. تو چرا سپید نبودی؟

بنويسم يا ننويسم؟

من هنوز دوستشان دارم

شبی از همین شبهای من

زرورق را دور می اندازم.

خط های تو مرا خسته کرد

مرا ببر به دیار فراموشی

لينک‌ها