كاش آدمي دوبار متولد ميشد..
خوابم نمیبرد.. مثل همه شبهایی که زیاد فکر میکنم.. کمی قرآن خواندم.. گفتم شاید جمله آرام بخشی پیدا کنم و به خاطرش آرام بخوابم..اما فقط فهمیدم که خرمشاهی مترحم بینظیریست برای قرآن...
البته که یک جمله دلخواه هم پیدا شد .. توکل کن ..
سوره لقمان را هم برای اولین بار یا شاید دومین بار دیدم و خواندم.. سوره قشنگیست..
اما نشد که خواب را پیدا کنم..
ناآرام نیستم.. مثل همه وقتهایی که باید تصمیم بگیرم.. و یادم هست که کسی راهم را روشن میکند..
دارم فکر میکنم بهاینکه قادرم در برابر اتفاقات مهم - و شاید سخت - زندگی ناآرام نباشم..اما چه آسان در قبال ریزترین مسائل بیصبر میشوم و خشمم همه چیز را بهآتش میکشد.. و بیخود حرف میزنم..
خودم برای خودم عجبیم.. از دست اینهمه تناقضی که دارم..
دوست دارم بنویسم..
که ....
که دلم میخواست امشب چنین باشد و چنان.. و چنین نشد و چنان هم..
