ماجراهای من با من
شرکت هستم. از صبح مثل بچهآدم مرتب کار کردهام و سعی کردم همه قورباغهها را تا ظهر خوردهباشم!
بااینکه مرتب خدا را شکر میکنم که لااقل شرکت دوم کوچکمان کار دارد و سرمان گرم است، اما یک حس ریز عجیب مدام گوشه ذهنم وول میزند که کاش الان توی خانه زیر آفتاب دراز کشیدهبودی و کتاب میخواندی و کمی چرت هم لابلایش میزدی :) و من بهش میگویم : باشه اگه الان قول بدی بشینی سرکارت، هفته دیگه برات یه روز مرخصی میگیرم..
شبیه همان حسی که وقتی صبحهای زود، خودم را با التماس بیدار میکنم، با محبت توی گوشش میگویم: بیدارشو قربونت برم.. درعوض قول میدم عصری که برگشتیم خونه حتمن یهساعت بخوابیم ...

نظرها
من هم صبح ها دلم برای خودم میسوزه.اما ارتباط خوبی با خود درونی ات داری
Posted by: juddy | April 8, 2009 11:52 AM
فكر كنم همه كارمندا با اين نوشتت همذات پنداري كنن .
Posted by: ليندا | April 7, 2009 11:35 PM
خوبست کار داشتن.. خوب است
Posted by: کتایون | April 7, 2009 7:13 PM
اين روزهاي بعد از عيد و شايد خيلي روزها در تمام سال وجه مشتكر خيلي از ماهاست. با خودمان حرف ميزنيم. قربان صدقه خودمان ميرويم. وعده و عيدهاي آنچناني. منكه امروز را بيخيال همه چيز شدم و ماندم خانه و خوابيدم. عاطل و باطل
Posted by: آرميتا | April 7, 2009 6:19 PM
سلام
الان من هم شرکت هستم!چشمام قرمز شده و سرم به شدت درد می کنه!
خوابم می یاد و افکارم به شدت پریشان شده
تصمیم گرفتم قول هایی که شما به خودت می دهی را به خودم بدهم!
ولی فایده نداشت!
Posted by: شایدها(سازشکسته قدیمی | April 7, 2009 2:36 PM