خود-شاد-سازی
نشسته ام توی شرکت. بازهم مثل آدم کار کردم. آخر هفته نمایشگاه داریم. امروز باید غرفه را میچیدیم. رفتیم نمایشگاه و دیدیم که هنوز دارند دنبال پیمانکار موکت میگردند! برگشتیم. ساعت دو باید دوباره بروم.
اگر آدم قبل از عید بودم، خودم نمیرفتم. مسئول فروش را میفرستادم با تحصیلدارمان. اما در این مدت که خیلی باخودم فکر کردم، دیدم یکی از نقاط ضعف من در کار این است که حضور فیزیکی کمی در محل دارم. برای همین خیلی وقتها دوباره کاری میشود. و در ضمن بهنظرم وقتی مدیر خودش قاطی کار میشود، مخصوصا کارهایی از این مدل، بچهها با ذوق بهتری کار میکنند.
برای همین امروز سهتایی میرویم و سهروز آینده را هم خودم همراه مسئول فروش توی غرفه میایستم.
عصر میروم یوگا. بعد از یک سال؟! دیروز کسی توی رادیو میگفت که مدیتیشن باعث آرامش، تمرکز، زیادشدن صبر و تحمل آدم میشود. این آقای مدیر کارخانهمان که گفتم آدم شاهکاریست، هر روز صبح و عصر نیم ساعت مراقبه میکند. شاید برای همین خیلی آدم خوبیست؟ ها ؟ ولی من مطمئنم که در تمامی روزهای باقیمانده عمرم قادر نخواهمبود ساعت پنج صبح برای نیم ساعت مراقبه، خودم را از خواب بیدار کنم. :-)
بقیه اوضاع خوب است. از دیروز عصر این ترانه توی ذهنم وول میزند: گر نکوبی شیشه غم را بهسنگ ، هفت رنگش میشود هفتاد رنگ..
اگر درست یادم باشد شعر فریدون مشیریست. صبح که باز خودم را با التماس بیدار کردهبودم، جلوی آینه ایستاده بودم و این شعر همینطوری میآمد و میرفت.. فکر کردم کاملا درست است! اصلن چرا با این فکر بروم سر کار که : ای کاش میشد یک ساعت دیگر بخوابم؟
بهجایش میشود فکر کنم: چه خوب! دارم میروم شرکت.. یک عالمه روز جدید و برنامه جدید پیش رو دارم!
و بعد متوجه شدم همینطور الکی الکی آدم شیشه غم را میتواند به سنگ بکوبد...و شاد شود...

نظرها
سلام
همین اسم مطلبتون خیلی مفهموم با خودش به همراه داشت برای من...بیشتر ما منتظریم تا اتفاق و رویدادیا چیز و کسی شادی را برایمان به ارمغان بیاورد...و برای همین شادی برایمان خیلی وقتها دست نیافتنی است...این خود شاد سازی حتما راه خوبی است برای پیدا کردن اندکی شادی و به تبع آن آرامش...حلقه مفقوده زندگی ها امروز..
Posted by: m.r.l | April 10, 2009 8:58 PM
خيلي ممنون كه جواب داديد
لطف كرديد
خوشحال شديم
باز هم ممنون
فروغ:
ببخشيد شوكين جان. صبح با عجله كامنتها رو نگاهي انداختم و رفتم. نمايشگاه باغباني. نمايشگاه بين المللي تهران. تا يك شنبه . 10 صبح تا پنج عصر
Posted by: شوكين | April 9, 2009 1:36 PM
!با خوندن مطلبتتون یه چیزی اومد توی ذهنم که اگه اینجا بنویسمش شاید اثر منفی داشته باشه
!خوب، نمی نویسمش دیگه
:در عوض میشه گفت
!تبریک میگم، کنترل افکار کار هر کسی نیست
!خیلی وقته اینجا نبودم، من یه تشکر به شما بدهکارم)
!!!اما هنوز وقتش نیست
(...حتما خدمت میرسم
Posted by: مـهـدی صـفــــــــــــــا | April 9, 2009 12:33 PM
سلام
شماره 1:خیلی ممنونم که جواب نوشتین
شماره 2:همین دور و بر گم شده بودم ولی یواش یواش پیدا میشم
البته خارج از شوخی یکی از دوستان نوشته بود که من دچار افسوردگی مینور شده ام!
خودم که علائمش رو می دونم ولی اگر منظور این دوست عزیز خارج نشین همون باشه که من می دونم در ایران 100% مردم(بجز شما) دچار این افسوردگی شدید هستند!
ولی خوب سعی می کنم پیدا کنم خودم را البته با کمک دوستان
Posted by: شایدها(سازشکسته قدیمی | April 9, 2009 9:08 AM
سلام به آدم و بچه آدم ( پست قبل)و...
:)
حالا اين نمايشگاه چي و كجا و كي هست ؟
Posted by: شوكين | April 9, 2009 6:43 AM
سلام
سال نو مبارك
ما يكي دو بار اومديم با شما حرف بزنيم اين جا نشد
يعني رو نشون ندادي و خودت رو گرفتي
پس لااقل اسم اين كامنت دونيت رو عوض كن
سردبير ديپلم
فروغ:
كي؟
Posted by: سردبير ديپلم | April 8, 2009 6:58 PM
سلام
خوشحالم که اوضاع بر وفق مراد است.
می دانید یاد گرفته ام که وقتی نیاز به کمک دارم اعلام کنم
الان واقعا نیاز به کمک دارم!
گم شده ام
فروغ: ها ؟ كجايي الان كه گمي ؟
Posted by: شایدها(سازشکسته قدیمی | April 8, 2009 5:07 PM
بوي باران ،بوي سبزه ، بوي خا ك،
شاخه هاي شسته ،باران خورده ، پا ك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد،
عطر نرگس ، رقص باد ،
نغمه شوق پرستو هاي شاد ،
خلوت گرم كبوترهاي مست ...
نرم نرمك ميرسد اينك بهار ، خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها ،
خوش به حال دانه ها و سبزه ها ،
خوش به حال غنچه هاي نيم باز ،
خوش به حال دختر ميخك - كه مي خندد به ناز –
خوش به حال جام لبريز از شراب،
خوش به حال آفتاب ،
اي دل من ، گر چه – در اين روزگار –
جامه رنگين نمي پوشي به كام ،
باده رنگين نمي بيني به جام ،
نقل و سبزه در ميان سفره نيست ،
جامت –از آن مي كه مي بايد تهي است،
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار .
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ ؛
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ.
فریدون مشیری
Posted by: بهمن | April 8, 2009 2:05 PM
فروغك ؛ نميخوام انرژي منفي بدم ها
ولي آخه تا كي ؟ تا چه مدت ميشه اينجوري دور از جون خر كيف بود؟
فروغ:
تاكي؟ تا هميشه !
Posted by: Godfather | April 8, 2009 1:48 PM
سال نو مبارک با تاخیر... من مدتها بود که از کارم راضی نبودم الان هم شاید نباشم اما به کارم احتیاج داشتم و دارم و فکر بیکار بودن رو نمیتونستم بکنم. هر روز صبح با ناله و نفرین بیدار میشدم. تا اینکه یه ایمیل از همین فورواردی ها حسم رو تغییر داد. بعد از خوندن ایمیل سعی کردم همانطور که گفته بود رفتار کنم. صبحها به جای فحش و ناله و نفرین میگفتم خدایا شکرت که من سرکار میرم و بیکار نیستم و گرنه به جای اینکه الان سرکار برم باید دنبال کار میرفتم. آخر هفته ها به جای اینکه شاکی باشم از تمام شدنش میگم خدایا شکرت که این تعطیلی همیشگی نبود و میتونم به انتظار یه آخر هفته دیگه یک هفته کار کنم. برای من خیلی خوب بوده اینجور فکر کردن.
Posted by: ماموت | April 8, 2009 1:14 PM