« ديگر-شاد-سازي | صفحه‌ی اصلی | آقا شیره کجایی که شوم من چاکرت؟ »

به یاد سفرخوشی که رفتی و من ماندم و گذاشتی به بدترین احتمالات فکر کنم.

یک وقتهایی به‌روزهای بسیارخوب گذشته نگاه می‌کنم... نباید خیلی دقیق شوم... باید فقط یادم بیاید و بگذارم از یاد برود... و باز به همین ترتیب..
اگر توی این خاطرات رسوب کنم، کم‌کم ابهام همه‌چیز برایم از بین می‌رود.. و درست متوجه می‌شوم آنچه آن روزها عاشقش بودم خود آن روزها بود و اتفاقاتی که هیچ‌وقت دیگر تجربه نکرده‌بودم.. هیچ ربطی به آن آدم روبرو نداشت.
اگر بیشتر رسوب کنم، خاطراتم کاملا ته می‌گیرد و یادم می‌آید که ... و من مجبور می‌شوم با یک سیم طرفشویی سخت‌ بیافتم به‌جان دلم و این سیاهی‌های ته گرفته را پاک کنم.

مطالب مرتبط



legend of the fall

به‌قول آیدا و برعکس‌آقا !! و برعکس :)

شب

...

فقط من مانده‌ام . و بس.

براي من رنگ بياور ... و يك سوداي بي‌پايان

من هيچ .. من نگاه

مي‌خواهم خيال كنم.. كه در خيالت مانده ام.. .

زمستان است...

شاهزاده قصه‌هاي كودكي‌ام

ياد

خشم فروخورده من

من عاشق سپید بودم.. تو چرا سپید نبودی؟

بنويسم يا ننويسم؟

من هنوز دوستشان دارم

شبی از همین شبهای من

زرورق را دور می اندازم.

خط های تو مرا خسته کرد

مرا ببر به دیار فراموشی

لينک‌ها