به یاد سفرخوشی که رفتی و من ماندم و گذاشتی به بدترین احتمالات فکر کنم.
یک وقتهایی بهروزهای بسیارخوب گذشته نگاه میکنم... نباید خیلی دقیق شوم... باید فقط یادم بیاید و بگذارم از یاد برود... و باز به همین ترتیب..
اگر توی این خاطرات رسوب کنم، کمکم ابهام همهچیز برایم از بین میرود.. و درست متوجه میشوم آنچه آن روزها عاشقش بودم خود آن روزها بود و اتفاقاتی که هیچوقت دیگر تجربه نکردهبودم.. هیچ ربطی به آن آدم روبرو نداشت.
اگر بیشتر رسوب کنم، خاطراتم کاملا ته میگیرد و یادم میآید که ... و من مجبور میشوم با یک سیم طرفشویی سخت بیافتم بهجان دلم و این سیاهیهای ته گرفته را پاک کنم.
