آقا شیره کجایی که شوم من چاکرت؟
دیگه دلم نمیخواد مدیر باشم. دلم نمیخواد بهکار هیچکسی رسیدگی کنم و بههیچ کسی دستور بدم و از هیچکسی چیزی بخوام. دلم میخواد فقط یک کارمند باشم مثل سالها قبل. با یک اتاق کوچک و یک میز تحریر کوچک و یک کتابخونه و یک کامپیوتر. تلفنی که روزی دو بار زنگ بخوره. از در اتاقم فقط آبدارچی روزی دو سه بار بیاد و چایی بیاره. یا اصلن اونم نیاد . حاضرم بقیه عمر کاریم رو کارمند آقا شیره باشم. روزی سی بار غرش کنه و گازم بگیره.
همه اینها را با این اتاق و میز بزرگ و لبتاپ و آدمهایی که هی مییان توی اتاق نمیزارن یه نامه رو مثل آدم بخونم و حجم کارهای مسخرهای که هیچ ربطی بههم ندارن و از هیچکدومشون بلد نیستم هیچ پولی در بیارم، تاخت میزنم. با حقوق و عنوان و مقام و همه عوارض و بیمه مدیر بودن.

نظرها
به نظر من خدا به اندازه ی توانایی آدمها بهشون مسئولیت میده...این حرفای شما شونه از بار مسئولیت خالی کردنه...بهتره به جای این حرفا برا خودتون دعا کنین که خدا تواناییتونو بیشتر کنه تا هم مسئولیت هاتونو بهتر انجام بدین هم فشار کمتری رو متحمل بشید.
Posted by: غزال | April 18, 2009 7:22 PM
سلام
این انگار از خصوصیات زندگیه...هر چی جلوتر میره بخشی از آرزوهات رو پیدا می کنی و ناغافل می بینی که چیزهایی که تا دیروز داشتی الان برات آرزو شدند.....
Posted by: m.r.l | April 17, 2009 6:41 PM
سلام فروغ جان،تو همیشه برای من الگوی مبارزه هستی وبودی
این پست برای همه کسانیکه آرزوی پست بالاتری رو داشتن و دارن خیلی راهگشاست،نمیدونم چرا یاد اون پست علیمان افتادم(عکسی برایت میرسد.31زانویه2009)فکرکنم منظورشو درست فهمیدم.برای ماآدما آرزوها از دور زیباست هرچند تو ثابت کردی که وقتی بهش رسیدی هم کم نذاشتی.خستگیت موقتیه عزیزم
شادباشی
Posted by: فلورا | April 17, 2009 1:33 PM
سلام
امشب بعد از مدتی توانستم که سری بزنم و بخوانم.
به وبلاگ کتایون سر زدم و دیدم تعطیل شده است عجیب دلم گرفت بعد مطالب شما را خواندم که مانند تیر خلاص بود!
خودم هم که از این مملکت رفتنی هستم!و دیگر هیچ!
راستی اگر خانم کتایون را دیدید از قول من خداحافظی کنید.
به این نتیجه رسیدم که ما بار سنگینی هستیم بر دوش این اجتماع!
موفق باشید
Posted by: سازشکسته(شایدها | April 16, 2009 11:54 PM
قبلا هم براتون نوشته بودم كه وقتي وبلاگ شما رو مي خونم نا خودآگاه احساس مي كنم كه نويسنده كاملا از روي صداقت اين چيزا رو مي نويسه!! اين صداقت رو كمتر ميشه تو همشهري هاي ما يافت نمود
Posted by: راما | April 16, 2009 10:45 AM
سلام خانم فروغ
ما مشهديها اسممون بر در رفته فكر كنم... ولي شما تقش بسزايي براي تغيير اين ذهنيت داريد و جاي تشكر داره
فروغ:
از چه لحاظ اون وقت؟
Posted by: راما | April 15, 2009 1:21 PM
(((هر کسی خودش می دونه برای چه نوع زندگی ساخته شده
خوش به حالتون
من كه بعد اينهمممه سال هنوز نفهميدم برا چي ساخته شدم !!!
Posted by: شوكين | April 15, 2009 12:40 PM
خوب همین جالبه دقیقا متنی که نوشتی خیلی عمومیت داره تو جامعه من هم متنی دارم با عنوان "دهفرمان سرمایه داری" که تو اون متنم کاملا با مدیر عاملم طرف بودم. مشکل دقیقا همین جاست ، جایی که یک سرمایه دار خود ار در کارکنانش تعریف می کند.
Posted by: farnoosh rezaei | April 15, 2009 9:19 AM
دخترجان همه كارمندا زور ميزنند رييس شن
اونوقت تو ميخواي كارمند شي
فروغ:
هر کسی خودش می دونه برای چه نوع زندگی ساخته شده. من درباره خودم اشتباه می کردم ولی لازم بود حتمن این دوران رو بگذرونم تا اگر کارمند شدم، هیچ وقت افسوس نخورم ..
Posted by: شوكين | April 14, 2009 3:59 PM
اميدوارم اون قدر مثل خانم كتايون زير فشار قرار نگيريد كه در فكر ننوشتن بيفتيد.تازه هنوز گازوئيل 2 سنت است وبه يك دلار نرسيده وقتي به 50 سنت رسيد بغير از افراد مولد بقيه را اخراج مي كنيد . لبخندي ميزنيد و مي گوئيد اينكه آسان بود
Posted by: بهمن | April 14, 2009 3:00 PM
متن جالب و زیبایی بود
یه جورایی حس غریبی داشت. و اینکه خلیلی به جا و درست از تا ویل داستان در متنت استفاده کردی. در حقیقت همه ما قربانی این جامعه ایم ، همه ما به نحوی خشن و نامتناسب جاهایمان عوض شده است مطلبی که نوشتی در عین حال که درونی بود و شاید فردی عینی بود و اجتماعی ، نوشتاری که باید در جامعه مان بازتولید شود.
فروغ:
آقا شیره مدیر سابق من است که خوانندگان قدیمی او را می شناسند.
Posted by: farnoosh rezaei | April 14, 2009 11:07 AM