legend of the fall
توی شرکت تنهایم. منشیمان مرخصیست. مسئول مالی رفته دارایی. تحصیلدار ترمینال است..آقای مهندس رفته اداره کار..مسئول فروش ماموریت است و بچههای آزمایشگاه، توی آزمایشگاه پایین مشغول کارند..
من بیحوصله، با سر درد کمی که رو به زیادشدن است، موسیقی ملایمی گوش میکنم و هیچ میلی بهکار ندارم..
کارمان پیشرفت ندارد.. درست عین گیرکردن در گل است..میلیمتری جلو میرویم و من هی بیحوصلهتر و دلسردتر از قبل میشوم..سالها بود که تنها انگیزه کار کردنم، نیاز مالی نبود و حالا هست..بیامید به هر بهبودی ..حتی دیگر نگران هم نمیشوم..
برای شروع هر تولید جدیدی باید تا بعد از انتخابات صبر کنیم..بحث یارانهها و ادامه سیاست واردات در تصمیمگیری ما دخالت زیادی دارند..
هوای گرم .. بیکاری فزاینده.. آزروهای دستنیافتنی.. تصور چهار سال دوم تماشای احمدینژاد.. فکر فردا و فرداهای بیامید.. از اینها خستهام.

نظرها
تصور کن اگر کشور دیگری زندگی می کردی الان داشتی به این فکر میکردی چطور رقابت کنی و رشد کنی و پیشرفت داشته باشی.. اما توی این کشور کوفتی اونقدر گرفتار عواقب تصمیم گیریهای احمقانه مسئولین می شوی که نمی توانی به خودت و برنامه هایت با فراغ بال فکر کنی...
Posted by: yalda | May 26, 2009 12:10 PM
ديروز رو يادت هست
ديروز قلمو به دست داشتي و دنيا و آدم هايش را رنگ مي زدي
امروز دستِت به بيل باشه و زندگي را از اين گِل و لاي دربيار
تو خالق زندگي ات هستي
تنها در هر زماني بايد ابزار مناسب رو به دست بگيري
لبخند بزن
شايد كسي به لبخند تو گام برمي داره
Posted by: مريم | May 26, 2009 11:18 AM
براي هوا و بيكاري و آرزو و فرداهاي بي اميد
بيل ميرم
اما براي چهار سال تماشاي احمدي نژاد
خب ميتونيد با راي به ميرحسين بك گراند را عوض كنيد
:)
Posted by: شوكين | May 26, 2009 8:22 AM
آنکه بازندگی می سازد زندگی را می بازد با زندگی نساز زندگی را بساز
Posted by: امیرحسین | May 26, 2009 12:49 AM
من هم از همه ی این ها که گفتی به شدت خسته ام
فروغ: :(
Posted by: کتایون | May 25, 2009 6:16 PM
تا زنده اي, زندگي كن! همين
Posted by: كاميار | May 25, 2009 1:18 PM
تا زنده اي, زندگي كن! همين
Posted by: كاميار | May 25, 2009 12:28 PM