مرد نقاش را از خانه اش بيرون آورديم تا كفن بپوشد؟
چیزی که میخواهم بنویسم اصلن نمیدانم درست است یا نه.فقط میخواهم بنویسم تا هم ذهنیاتم را از این روزها گفته باشم و هماینکه دیگر نمیتوانم دربرابر نوشتن مقاومت کنم..
امروز با خیلیها که دیروز رفته بودند، حرفزدم.. کتک خورده بودند.. کتک زده بودند.. کسانی که حتی در هیچ کدام از راه پیماییهای این روزها شرکتنداشتند و دیروز رفتهبودند تا حضورشان مانع ضرب و شتم اقلیت شود..
هیچ کدام از این افراد، آدم ضرب و شتم نیستند و خشونت، تا بهدیروز، حتی برای دفاع از خود در فکرشان خطور نکرده بود..
آنچه پیشآمده بود، بذر خشونت و حتی نفرت را در دل خیلیهایشان نشانده بود..و با اینهمه اذعان داشتند از آنچه ناگزیر از انجامش بودند، راضی نیستند.
من ترسویم. این را اعتراف میکنم.. و بهنظرم، تنها چیزی که دیروز مانع رفتنم شد، ترس از دستگیری بود.. آن قدر هیجان داشتم که کتکخوردن برایم آسان بود.. و مردن.. نمیدانم تاچه حد به این ادعا وفادارم .. اما فکر میکنم اگر اعتقاد داشته باشم مرگ من برای وطن، یا برای ارزشی در حد وطن، نتیجه ساز است، از مرگ نمیگریزم.. امروز نمیدانم که حتی اگر با مرگ من -ما- چیزی حاصل بشود،آن چیز، اتفاق درستی برای آینده خواهدبود؟
تمام این روزها مثل همه ،بههر طریق ممکن همه خبرها را دیده ام و خواندهام.. مغز و روحم سرشار از تکتک لحظههاییست که میگذرد. اما در کسری از زمان - وقتی هیجان کمی کنار میکشد و اجازه فکر میدهد- باخودم فکر میکنم که نتیجه همه اینها چیست؟ دلیل پوشش خبری دوستانه و بسیار دوستانه بیبیسی و وی او ای چیست؟ چهکسی از خون دوستان من منتفع خواهدشد؟ از خون آدمهایی که هرکدام به قدر یک گنجینه بیبدیل میارزند. روشنفکرانی که معدود بازماندگان نخبه مملکتند. این شرایط ما را بهکجا میبرد؟ آیا وادارمان نمیکنند هدف را گم کنیم؟
دیروز در نوشته کسی خواندم که حتی اگر موسوی کنار بکشد، از او خواهدگذشت و پیش خواهدرفت.. و امروز یکی از وبلاگنویسان بسیار خوشفکرمان نوشته بود سراپا نفرت است و خشم و ..
ما کجا میرویم؟ مرادمان موسوی نبود؟ موسوی که دولت امید بود و هست؟ موسوی که بهمان نشان داد ذات ما، ذات انسانهای شریف و بااخلاقیست که فقط تشنه صداقت و راستی هستیم؟ موسوی که نجیب است و آدم است و قانونمند؟
چهکسی این جریان را بهسوی نفرت میبرد؟
اینها که مینویسم فقط فکرهاییست که باصدای بلند میگویم.. که فکر میکنم تنها عایدی این حرکتی که از سبز به سوی سیاهی میرود، برای بیگانگان است و بس. که نتیجهاش جنگ داخلیست و لبنان شدن.. کشته شدن و در بهترین حالت مهاجرت همه کسانی که صاحب تفکرند.
من راهحلی ندارم. برای همین دیروز بههرکسی که خواست برود، نتوانستم بگویم نباید رفت-جز به کتا آنهم در شرایط اضطراب شدید اولیه- و امروز هم گرچه با شادی اولیه آنها که رفته بودند و از خودشان دفاع کرده بودند همراه شدم، اما شادیام ماندگار نبود.. چون صد در صد معتقدم آن کسی که روبروی ما قرارش داده اند هموطن من، همسایه من، برادر من، فامیل من است. از طرفی میدانم عقبنشستن یعنی تسلیم مطلق تحجر شدن.و باز فکر میکنم آیا مرگ ما در این شرایط، تحجر را از بین میبرد؟ این عقبماندگی فکری جامعه را؟ که در بهترین حالت با اثبات تقلب، گریبان کسر بزرگی از جامعه را گرفته است؟
موسوی آمده است که افکار را عوض کند .. با اخلاق سپیدی که دارد.. با صداقتی که در گفتار و کلام و عملش شناختهایم.. موسوی حیف است کفن بپوشد و غسل شهادت کند.. مملکت ما به مردانگی او و فكر بلند و بزرگوار او بیش از آن نیاز دارد تا به جسد بیجانش ..مملکت ما به فكر این تهمانده نخبگانش بیش از خون آنها نیاز دارد.. خونی که انگار دارد فدای اهداف تجزیهطلبان میشود..چهکسی از مبارزه تن بهتن آدمهای این سرزمین بهره میبرد؟
اما باز هم نمیدانم در این مملکتی که حتی اجازه اس اماس را ازمان میگیرند، چطور میشود بدون این مبارزه تنبهتن، هدف سبز موسوی را ادامهداد؟ چطور میشود به این دولتمردان گفت که عاقبت کشته شدن فرزند بهدست فرزند، عافیت پدر نیست؟

نظرها
فروغ جان،
ورود BBC , VOA به این ماجرا را بیشتر به خاطر حضور ایرانی هایی که در آن هستند باید توجیه کرد تا بواسطه سیاستهای کلی آنها. ایرانی های شاغل در این خبرگزاری ها مثل همه ایرانی های دیگر در سراسر دنیا ، به خاطر شرایط نابهنجار کشور خودشان جلای وطن کرده اند ، بنابراین طبیعی است همانگونه که من معلم و دوستان مهندس و دکتر و دانشجوی من که بیش از یک ماه است همه کار و زندگی خود را تعطیل کرده ایم تا کمکی برای مردم باشیم ، صادق صبا و سیاوش ارلان و مسعود بهنود و دهها نفر دیگری که اکنون صاحب رسانه اند و صدای بلند تری دارند همین کار را بکنند و از همه امکاناتشان برای کمک به مردم استفاده کنند. اگر مانند خبرگزاریهای مجاهدین خلق یا خود صدا و سیما پروپاگاندا می کردند ، یعنی اخبار و داده های نادرست را با سرعت و حجم و فشار بالا به خورد مردم می دادند ؛ بله ، ولی اینها جز نشان دادن فیلم مردم ، مصاحبه با مردم ، و مصاحبه با کارشناسان ، کار دیگری نکرده اند. اگر به نظر می آید که دلشان می خواهد کفه به یک سمت بخصوص چرخد ، تعجب نکن ، که ایرانی اند و در هر شرایطی که باشند غم این خاک را دارند.
ضمنا در مورد تیتری که زده ای باید بگویم که مرد نقاش ما را از خانه بیرون کشید .
به امید پیروزی حقیقت بر دروغ
Posted by: علی | June 27, 2009 7:57 AM
اگر خانوادههایی را میشناسید که عزیزانشان در درگیریهای این روزها زخمی شده و بستری شدهاند و یا شهید شدهاند خبر بدهید که بتوانیم هزینهی بیمارستان این عزیزان را برایشان فراهم کنیم. کمترین کاری که ما برای نشان دادن همدردیمان با این عزیزان میتوانیم بکنیم به عهده گرفتن این هزینههاست. شاید اینطور بتوانیم به این خانوادههای داغدار نشان دهیم که تنها نیستند، ما کنارشان هستیم و عزیز آنها عزیز همهی ما ایرانیهاست.
Posted by: رهنورد | June 23, 2009 9:38 PM
مشکل ما عجله ایی است که داریم. چه لزومی دارد که همین امروز بایستی بریم خیابان و جواب خامنه ایی را بدهیم؟ به این قضیه بایستی مثل یک داستان طولانی نگاه کرد. اعتقاد من آن است که ما پیروز شدیم و رایمان را پس گرفتیم چرا که مشروعیت رژیم را از بین بردیم. پس مثل برنده ها برخورد کنیم. لازم نیست که آخرین سرمایه یعنی جانمان را به کار بگیریم.
Posted by: مهم نیست | June 23, 2009 5:21 PM
خود شيفته كسي است كه به خاطر يك اعتراض مردم را به گلوله مي بندد ! كاري كه حتي در كنگو و افغانستان و... هم منسوخ شده است !!
Posted by: شوكين | June 23, 2009 5:08 PM
بیا عاشقی کن دوباره
http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/06/post_174.html
Posted by: neverland | June 23, 2009 1:01 PM
با این پست و دغدغه هایت موافقم. اما آنچه خودم این روزها در اطرافیانم دیدم بغض بوده که امروز شکفته یا سکوتی که امروز فریاد شده. اگر این راه را نرویم به چاه تزویر و تاریکی و تحجر فرو می افتیم.
رسالت ما چیست؟ بیدار کردن اطرافیانمان: که حق گرفتنی ست.
فروغ جان، مگر ندیده ایم سکوت و مردگی افراد جامعه مان را. همه عصبی! دچار روزمرگی و فسردگی! کلافه به فکر آخر ماه! مگر بزرگترهامان انقلاب کردند که اینها را دریابیم!؟!
...
Posted by: Mah | June 23, 2009 9:57 AM
راستش اين يك نمي دانم خيلي بزرگ است! آنها بزندد ما هم بريزيم بزنيمشان! اين كه بازهم مي شود 30 سال قبل. خون در برابر خون! پس آيا نه اينكه هنوز انقلاب حقيقي زمينه اش فراهم نيست؟ حركتي به سوي برخوردي از نوع ديگر...
Posted by: sara parsi | June 23, 2009 9:13 AM
سلام
یه دوستی قبل انتخابات خیلی حالش خراب بود و می گفت فکرم از دست اینهمه دروغ و اینا داغون و پراکندست
یه شعر گفتم براش فرستادم
شاید بد نباشه که....
این پراکندگی از جمع وجودت حاکیست
جمع پاکی که همو دشمن این غمناکیست
این تکثر که تو در شاخ وطن می بینی
عاقبت روزی ازاو غنچه ی وحدت چینی
بر من و توست که تا لحظه ی آخر برویم
شاید این پرچم اصلاح بر آن قله زنیم
نه گمان دار که بعد از من و تو راه تمام
دیده ای رود بقا را که روانست مدام؟
ما که هیچ، این همه دیوانه سراسر هیچند
به عبث با خود و با دشمن خود می پیچند
لوح تقدیر عمل دست کسی را بوسید
کاولین دست مجازات سر خویش کشید
هر یک از ما که کند دولت دل را آباد
گوئیا کرده وطن را زهمه بند آزاد
ما اگر داعیه ی غرور ایران داریم
باید اول قدمی از خودمان بگذاریم
من چرا بجای اصلاح خودم ، داد کنم؟
جمع آن ابلهکان ِ همچو خود، شاد کنم؟
ای خدا فلان کسک رییس جمهور شود
یا که آن یک دگری هرچه شود کور شود
نه عزیزم مشکل از رییس جمهور نبود
کاش ای کاش که این ملت ما کور نبود
Posted by: روحی | June 23, 2009 1:22 AM
فکر کن آدم هایی که تا امروز در هر انقلابی یا تجمعی یا جنبشی شرکت داشته اند کنار می نشستند و شرکت نمی کردند. چرا؟ به دلایلی از جنس دلنگرانی هایی که تو راجع بهشان نوشتی. دنیا را تصور کن که چقدر متفاوت می بود از امروزش. مگر نه اینکه خودت هم نوشتی "یک دیار هرگز به ظلم و جور باقی نمی ماند، به کفر چرا"؟ این هم کنارش بگذار که "خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد الا توسط خود آنها". نمی رسی به اینکه "به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل، اگر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم"؟
Posted by: Tina | June 22, 2009 11:28 AM
ن.ق .. اگر تو در موسوی آثاری از شیفتگی می بینی در رفتار رییس مملکتمون و رهبرمون چی می بینی ؟؟ هیچ اثری از چسبیدن به صندلی قدرت به هر قیمتی حتی کشتن مردم نمی بینی ؟؟؟
فروغ جان .. می دانی من از چه پر از خشمم ؟؟ از این طرز افکار ... یکی بگوید من کوته فکرم یا ساده لوح؟ .. چطور درک اتفافاتی به این سادگی برای برخی انقدر سخت است ؟
Posted by: parvaneh | June 22, 2009 1:12 AM
احساس تو به عنوان یک دختر قابل درکه، خیلی می تونست متفاوت باشه اگه دیروز تو هم مثل ما میومدی توی خیابون و می دیدی که تیر خوردن بغل دستی در حالی که یه نفر تک تیر انداز به دستور مقامات برای ترسوندن مردم بهش شلیک کرده یعنی چی؟
( تا حالا دقت کردید که همه فیلم هایی که گرفته شده از آدم های تیر خورده و البته اون موردی که خودم دیدم، همشون تیر به گردنشون خورده )
می دیدی که توی تلوزیون تحقیرت کنند و کشته هاتو آدم حساب نکن یعنی چی؟
می تونی بفمی که دیکتاتور فقط از کشته های خودش یاد میکنه یعنی چی؟
منم موافق آرامشم اما وقتی می بینی که اگه نزنی می خوری اون وقت چیکار میشه کرد؟
حرکت دیروز لازم بود برای اینکه این آقا فکر نکنه هر وقت با ارعاب خرف زد مردم خودشونو جمع می کنن.
Posted by: پیروز | June 21, 2009 11:47 PM
خيلي جالبه كه دقيقا لحظاتي قبل از نشستن پشت كامپيوترم و باز كردن گودر دقيقا به همين چيزا فكر ميكردم، آخرش هم آهسته به خودم گفتم نميدونم...
Posted by: جنون | June 21, 2009 9:07 PM
چرا فکر می کنی جریان مقابل تو تحجر است و تو در مقایسه ی با آن مترقی هستی ؟
و چرا فکر می کنی موسوی خیلی آدم درستی است . من که فقط در او شیفتگی برای قدرت می بینم و خود محوری .
فروغ:
واقعا در موسوي آثاري از شيفتگي به قدرت مي بيني؟ انصافا؟
Posted by: ن .ق | June 21, 2009 8:27 PM