دنباله قضيه خره..
رفتم پیش دکتر. مکین میگوید از لحاظ اسمش خلاصه.. بنابراین فقط مینویسم دکتر!
بد نبود. از صبح بهاین فکر افتادهبودم که بیخود می روم.. مخصوصا که عصر توی ترافیک وحشتناک آرژانتین گیر افتاده بودم و بهنظر نمیرسید سر ساعت برسم.. ولی رسیدم و رفتم و در واقع کمی سم مصرف کردم..
بهش همه مسائل را گفتم.. اصولن خوب است آدم یک مشاور قدیمی داشته باشد که زیاد هم حرف نزند و زیاد هم یادداشت برندارد که متوجه دکتربودنش شوی و صمیمیتت را کتابی کند.
بهش گفتم که خشم هفت-هشت ماه قبلم جایش را به عدم اعتماد بهنفس داده..که هرکاری میکنم، فکر میکنم نکند درست نبوده باشد.. که بعد از یک سال بههمسایه مزاحمم با هزار تا ببخشید گفتم که در اتاقش را نصفهشب صدبار نکوبد و از آن موقع تا حالا عذابوجدان گرفتهام که هربار بچه اش گریه میکند نکند به خاطر من باشد که از این بابت دعوایش میکنند و دلم میخواهد از فرط استیصال بهخاطر اعتراضکردنم گریه کنم.. که از هیچکس توی شرکت بازخواست نمیکنم چون فکر میکنم همه تقصیرها گردن من است که مدیر خوبی نبودم و جلوی مشکل را از سر قضیه نگرفتم...که نمیدانم وقتی فکر میکنم با این اوضاع کاری و زمانی که دارم، مناسب نیست فوقلیسانس بخوانم و بعد خودم را شماتت میکنم که تنبلم، توجیه میکنم یا نمیکنم.. که دیگر نمیفهمم چی را توجیه میکنم و چی منطقیست؟ مرز بین والد و بالغم از فرط آسیبدیدگی کودک، محو شده.. که کودک درونم وقتی آقای فلانی هی مچش را میگیرد، مچاله میشود و دیگر حتی زیر میز هم نمیرود بلکه دود میشود و می رود هوا..
اینها را گفتم و بعد که یادم آمد چقدر طفلکم، اشکم درآمد و برای اینکه پاسم ندهد بهدکتر افتخار، اضافهکردم: آقای دکتر اصلن افسرده نیستم ها!
در عوض سه بار گفت: پیشنهاد میکنم بهخاطر افسردگی خفیف یک سری هم به دکتر افتخار بزنی..
سوال کردم با مشاوره درست نمیشوم؟ گفت: چرا.. ولی اول باید فروغ با فروغ آشتی کند.
و بعد هم هی سوال کرد تا بگویم چهچیزهای مهمی بیشتر باعث تنبیه خودم میشود.. گفتم اول از همه کارم که خوب پیش نرفت و عادت نداشتم به شکست و دچار شوک بزرگی شدم و بعد هم وضع انتخابات..
گفت: خوب این دومی نقش بزرگی داشته.. و تو از این بابت تنها نیستی..گفتم چرا.. تنهایم.. وقتی فکر میکنم از همهچیز عاصیام ولی آدمی نیستم که بروم توی خیابان تظاهرات کنم.. وقتی دلم میخواهد ولی میترسم.. وقتی منطقم میگوید کار من، کار دیگریست و اوین رفتن از من برنمیآید و تازه اگر برآید، بعد از آن نمیدانم با هیچ و پوچشدن همین چسمثقال زندگیام چهکار باید بکنم؟ که من کسی را ندارم تا وقتی ناپدید شدم دنبالم بگردد.. و بعد نمیدانم، نمیفهمم اینها توجیه آدم ترسویی بهنام فروغ است یا واقعا منطق است؟ اگر منطق است، چرا تمام این یک ماه از خودم شرمندهشدهام؟ که ساکت نشستهام و فقط نوشته های همه را میخوانم و گریه میکنم؟ چرا دلم میخواست بهیکی زنگ بزنم و بگویم مرا هم با خودتان ببرید؟ که چرا اینقدر نگران خودمم که بلاخره یکروز این آدم ترسو را میزنم له میکنم و خودم را میبرم توی خیابان و شعار میدهم؟ واصلن بابت منطقی که آن روز کار بکند یا نکند، مطمئن نیستم..
او کماکان عقیده داشت باید فروغ با فروغ آشتی کند..
شنبه بهدکتر افتخار زنگ میزنم.

نظرها
من كه نمی تونم باور كنم كسی كه به این شیوایی و نكته سنجی ماهرانه و اگاهانه سخنرانی میكنه افسردگی داشته باشه یا یه كم گیج بزنه نه امكان نداره من قبول نمی كنم
Posted by: رضا | September 8, 2009 8:59 PM
وبلاگت را که خوندم یک جور احساس مشترک باهات کردم...منم چند وقته که اعتماد به نفسم رو از دست دادم.به دلایل مختلف...ببین این یک قسمتش هم از افسردگی میاد...فکر میکنی که افسرده نیستی...امیدوارم که تا حالا پیش دکتر افتخار رفته باشی.آدم نسبتآ منطقی هستش.من موقعی که ایران بودم میرفتم پیشش...امیدوارم بازم تو وبلاگت بنویسی از اوضاع روحیت و پیشرفتت...منم چک میکنم شاید به درد منم خورد...
Posted by: درد مشترک | July 31, 2009 7:17 AM
کجایی باز
بروزم بعد از چند ماه!
Posted by: سازشکسته(شایدها) | July 22, 2009 4:15 PM
مبارزه تنها به مردم همراه شدن یا توی خیابان و زندان رفتن نیست . اصلا چرا باید مثل همه شد . آدمها متفاوتند و شیوه زندگی آنها متفاوت. به اون چیزی که هستی افتخار کن . اگر کس دیگری نیستی
Posted by: میترا | July 21, 2009 2:47 PM
به دكتر افتخار زنگ بزن
اما لطفا از روي عذاب وجدان و رودربايستي و اينا نباشه.
فكر كنم اكثرمون همين حال تو را داريم. باز خوبه تو ميري دكتر. خيلي هامون اين كار را هم نميكنيم
Posted by: آورا | July 21, 2009 9:50 AM
فروغ با فروغ آشتی کن دیگه
Posted by: ماه مون | July 20, 2009 8:28 PM
يكي از دوستانم به خاطر افسردگي و... چند ماه پيش يك روانپزشك ميرفت . يك روز اتفاقي سر از بخش روان يك بيمارستان درآورده بود . مي گفت تازه آن موقع بود كه فهميدم من هيچيم نيست !!:)
Posted by: شوكين | July 19, 2009 6:41 AM
:)) شوخی کردم بوخخودا! (حالا بیا بگو دکتر خیلی هم آشنای نزدیک نیست دیگه اقلن کمتر ضایع شم)
بعد من آدرس جیمیل ندارم ازت. مال خودمو نوشتم. واسه ادد کردن تو گودر (ای دیگه پروتکتد شدین)
فروغ:
مکین من همین طوری رفته بودم پروتکتد شده بودم :) بلد نبودم انگار یه چیزی رو فشار داده بودم. اینم ایمیلم:
foroogh.bahari@gmail.com
Posted by: مکین | July 19, 2009 3:24 AM
فروغ جان
همیشه به وبلاگت سر می زنم بیشتر برای اینکه ببینم حالت خوب هست یا نه شاید همذات پنداری باهات دارم برات از خودم می گم
زمستون سال 80 تصادف کردم در اوج امید شادی و عشق
ضربه مغزی شدم 8 جای لگنم شکست و 3 ماه روی تخت افتادم کارهای ابتدایی خودم رو هم نمی تونستم انجام بدم هفته اول عشقم منو رها کرد و رفت و دیگه به ملاقاتم توی بیمارستان نیومد حتا ازش نپرسیدم چرا که اگه حتا اوضاع خوب بودم نمی تونستم رفتنش رو تحمل کنم بعد مادربزرگ مریضم که خیلی دوستش داشتم فوت کرد شاید غصه منو می خورد حتا برایآخرین بار نتونستم ببینمش همه ازم می خواستن حتا ناراحت نباشم به خاطر ضربه مغزی در خطر ابتلا به صرع بودم کنکور ارشد رو از دست دادم با وجود اینکه خیلی آماده بودم و از نفرهای اول دانشگاه می شدم و همه ی این ها در برابر کابوس اینکه بعد از بلند شدن از روی تخت دیگه آدم سالمی نیستم هیچی نبودن با اینکه همه می گفتن نه تو دوباره مث روز اولت میشی باور نمی کردم به تمام معنا 3 ماه رو روی تخت در کابوس گذروندم وقتی بعد از 80 روز افقی بودن بلند شدم و تونستم راه برم تازه به تمام معنی خودم رو گم کرده بودم
Posted by: مژگان | July 18, 2009 6:40 PM
سلام
دوباره افسردگی گرفتی؟
نمی تونی فروفو با فروغ آشتی بدی
صبحها ناشتا گریه می کنی
دیگر همه چیز تمام شد
رفیق ها را در خیابان کشتند
وای چقد حرف بی ربط بهت گفتم
هرگز سعی نکن به من سر بزنی ها هرگز
باشه
Posted by: bamdadesiyah | July 18, 2009 2:56 PM
سلام فروغ جان
شما منو نمی شناسید . من هر روز وبلاگتونو می خونم و خیلی نوشته هاتونو دوست دارم .چون در خیلی چیزا شبیه من هستید .این فقط شما نیستید که تو چنین وضعیتی گیر کردین .خیلی ها مثل شمان از جمله خود من . نمی تونم هیچ راهنمایی بهتون بکنم چون خودم هم راه حلی برای این بحرانم پیدا نکردم ولی فقط یک چیز یاد گرفتم هر کاری که دلم خواست و دوست داشتم باید انجام بدم و از عاقبتش هم نباید ترسی داشته باشم و به این که اگه فلان کارو کنم فلانی چی میگه یا چه قضاوتی میکنه و یا اینکه از پس او کار بر میام یا نه ، نباید فکر کنم فقط به خودم و چیزایی که مهمه باید فکر کنم .به چیزایی که روحمو راضی میکنه باید فکر کنم.
امیدوارم هر چه زودتر به نتیجه برسی و موفق باشی
Posted by: شراره | July 18, 2009 1:45 PM
می تونی youtube ببینی؟ اگه تونستی این آهنگو گوش کن. شاید خوب باشه برای این حال و روزت
http://www.youtube.com/watch?v=nkp-U36c_wo
Posted by: Tina | July 18, 2009 10:08 AM
من مسافری هستم که روزی سفر آغاز کردم به امید هجرت از فصل بی عشقی و
رسیدن به شهر عشق...
عشقی فراتر از مرزها و اندیشه ها ، پس بی نشان سفر کردم ...
دیروز مرا شاعری مسافر می شناختی و امروز اسیری در زندان دلدادگی...
کاش هرگز سفر از پی نمیگرفتم تا محکوم به صبوری گردم ...
Posted by: تو مرا هرگز نخواهی شناخت...!!؟؟ | July 17, 2009 11:26 AM
Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace
Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world
You may say that I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one
Posted by: آوآ | July 16, 2009 5:34 PM
سلام
فروغ با فروغ آشتی کن
راه مبارزه فقط توی خیابان رفتن و کشته شدن نیست هرچند راه خیلی سختی هم است.
نمی دانم اصلا ایمیل های ما را می گیری یا نه؟!
اینهم یکراهش است.
همراه شو
از خودت بیا بیرون
همه ما افسردگی داریم همه ما مشکل داریم فکر می کنی من کم مشکل دارم فکر می کنی پرسنل من کارشان را از دست ندادند فکر می کنی من بدهکار نیستم
فکر می کنی من چهار ماه حقوق به ملت بدهکار نیستم و و و
همراه شو عزیز
فردا نماز جمعه
برای اولین بار به نماز جمعه می روم تو هم بیا
در بین جمعیت گم بشو و قطره بشو
اگر نخواستی بیایی بیا توی خیابان قدم بزن
با خودت آشتی کن
ایمل های ملت رو هم جواب بده:ِ(آخریش شوخی بود نخواستی هم جواب نده!)
فروغ:
تازه فهميدم اون ايميل ها مال تو بوده :)
Posted by: سازشکسته(شایدها) | July 16, 2009 1:29 PM
شما لحظاتی فوق العاده، به انسانهایی که به نوعی شاهد بروت ریزی افکارتون هستند، هدیه می کنید. و این چیز کمی نیست. چون شاید خیلی از کسانی که این هدیه را از شما می گیرند در زندگیشان به چنین لحظاتی بسیار نیازمند باشند.
Posted by: الدوز | July 16, 2009 2:40 AM
گفتم چرا.. تنهایم.. وقتی فکر میکنم از همهچیز عاصیام ولی آدمی نیستم که بروم توی خیابان تظاهرات کنم.. وقتی دلم میخواهد ولی میترسم.. وقتی منطقم میگوید کار من، کار دیگریست و اوین رفتن از من برنمیآید و تازه اگر برآید، بعد از آن نمیدانم با هیچ و پوچشدن همین چسمثقال زندگیام چهکار باید بکنم؟ که من کسی را ندارم تا وقتی ناپدید شدم دنبالم بگردد..
خیالت تخت فروغ جان! در این زمینه هم تنها نیستی! اینجا که منم، پر است از آدمهایی مثل تو! خودم هم از همه بیشتر!!!!
Posted by: مهتاب | July 16, 2009 12:51 AM