وقتی شجاعتت در وبلاگ خلاصه می شود.
برخلاف پنین، امروز روز من نیست. نه امروز بلکه اصولن شنبهها و من رابطه دلپذیری با هم نداریم. تقریبن همه شنبهها، بد بیدار شدهام.
از دولتیسر بچه مزخرف همسایه. که یا تا نصفهشب بیدار میماند و از این سر بهآن سر خانه مثل زلزله میدود و یا کله سحر با جیغ و گریه بیدار میشود.. گاهی هم بابای مزخرفتر از خودش سر صبحی هوس بازی و قربانصدقه رفتن میکند یا روی دیوار رنگ میگیرد و برایش آواز میخواند.
امروز تصمیم دارم بروم سراغشان.
فکر کنم چهارمین اعتراضم باشد.
اولین بار ساعت یک یکی از هزارتا نصفهشبی بود که هنوز بچه نداشتند و درعوض مثل وسط بیابان سرهم داد میزدند.
دومین بار بچه دنیا آمده بود و برای دلخوشکنکش یک تلوزیون دیواری روی دیوار مشاع با دیوار اتاقخواب من نصب کرده بودند تا از ساعت پنجصبح کارتون تماشا کند.
شب قبل بار سوم، چهاربار با صدای گرمب کوبیدن در اتاق از خواب پریدهبودم و فردا مادر چرمنگ بچه گفت: دخترم از اینکه تازه یادگرفته درها را بههم بکوبد، حظ وافری میبرد!
امروز بار چهارم است. نمیتوانم بگویم لطفا مواظب این پدرسگتان باشید که ازبس میدود، توی ذهنم احساس زلزله دارم. نمیشود بهگریهکردن و زوزه کشیدن بیوقفه هم اعتراض کرد.اما بعد از کلی گشتن یک رنگ نسبتن عایق پیدا کردم که امروز میخواهم ازشان تمنا کنم با هزینه من دیوار مشاع را از دو طرف رنگ کنیم، شاید لااقل شنبههای زهرماریام کمتر شوند.
یعنی بگویم ها.. از این همسایه واقعن بیزارم. از آن نفرتهای خیلی نادر عمرم.

نظرها
از این بدتر نمی شه. درکت می کنم. منم یه همسایه داشتم که توله هاش اعصاب برام نگذاشته بودند. کم مانده بود خانه ام را عوض کنم. خوشبختانه تابستان نقل مکان کردند و گورشان را گم کردند و رفتند.
Posted by: آزده/لولیتا | September 27, 2009 11:32 AM
آپارتمان نشینیه وهزار تا درد .در این مورد بخصوص من صاحب تجربه هستم. دختر 14ساله من زمانی که 4-5 سالش بود وقتی ذوق زده میشد مثلا وقت شروع برنامه کودک بدو بدو میکرد. طبقه پایین ما همیشه شاکی بود. خدا میدونه به خاطر راحتی همسایه این بچه چقدر تنبیه شد(ولی بیفایده) و من چقدر از خودم برا تنبیه بچه بدم می اومد ولی حق با طبقه پایینی بود.سقف نازک بود و مثل طبل صدامیداد با بزرگ شدن بچه مشکل ما هم حل شد ولی الان یه پسر 4 ساله دارم که همون مصیبت رو دوباره (بلکه شدید تر) باهاش دارم ولی طبقه پایینی عوض شده و تا حالا فقط یه بار تذکر داده اینو گفتم تا ببینی این مشکل حالت عام داره و مشکلی هست که بچه های حدود این سن ایجاد میکنن . به نظر من تذکر رو بده رنگ رو هم بزن و شب و روز دعا کن که این بچه زودتر بزرگشه و پدر و مادرش هوس داشتن یه بچه دیگه رو هم نکنن.:)
فروغ:
خودمم درک می کنم که نمی شه بچه ها رو برای دویدن شماتت کرد چون فندق و پسته خودمونم همین طوری اند اما دیگه فکر می کنم یک مادر باید عقلش بکشه که ساعت دوازده و یک نصفه شب بچه اش رو نباید بزاره به صرف لذت بردن در اتاق های خونه رو بکوبه به هم.. یا یک پدر باید این شعور رو داشته باشه که نصب یک تلوزیون روی دیوار ی که به نازکیه نون لواشه و از ساعت پنج صبح برای بچه کارتون نشون دادن، درست نیست. برای همین هم نوشتم که نمی تونم برم و به خاطر دویدن یا گریه کردن بچه بهشون چیزی بگم.
دیوار رو هم پنجشنبه می یان عایق می کنن . امیدوارم نتیجه داشته باشه.
Posted by: monparnass | September 27, 2009 1:25 AM
همسایه بد و بی ملاحظه رو بایددار زد. من عصبانیت تورو عمیقن درک میکنم. دلم خیلی پره از این لحاظ
Posted by: روشنک | September 26, 2009 11:49 PM
فروغ جان نمیشه اتاق خوابتو عوض کنی؟
ببخشیا فقط به این خاطر پیشنهاد میدم که خودت کمتر عصبی بشی.
مادری که از کوبیدن در توسط بچه ش و لذت بردنش از این کوبیدن، لذت ببره، بیشعور تر از اونیه که با تذکر درست بشه!
دنبال چاره دیگری باش عزیزم
این زن خودش تربیت شدنی نیست!
فروغ:
فلوراجان بايد برم توي هال بخوابم ! فقط يه اتاق دارم.
ولي الان اين آقا رنگ ضد صداييه اومد خونه رو ديد، گفت درستش مي كنه.
Posted by: فلورا | September 26, 2009 9:50 PM
wow!!
فكر كنم از چيز ديگري عصباني هستي !! وگرنه همسايه و بچه ، آن هم سه چهار بار اينقدر عصبانيت ندارد كه !!! من كه اينجا ترسيدم !! خدا به اونها رحم كنه !!!
فروغ:
شوكين !! اين ماجرا چهارساله كه داره تكرار مي شه و من فقط چهار بار اعتراض كردم. البته امشب هنوز نرفتم.
Posted by: شوكين | September 26, 2009 6:31 PM
با سلام
زياد سخت نگير خواهر.سواي موضوع مطرح شده كه تسامح بيشتر را جسارتن در موردش توصيه ميكنم، لغات قشنگي بكار بردي حظ وافر بردم.ضمنن مشاع راسهون با همزه نوشتين.
فروغ:
مرسی از تذکر. سهوی نبود. اصلن بلدش نبودم :)
Posted by: فرزاد | September 26, 2009 5:03 PM
فروغ خانم معلومه كه خيلي عصباني هستي...
Posted by: راما | September 26, 2009 3:44 PM
یاد خانوانده simpsons افتادم.
Posted by: امین | September 26, 2009 3:25 PM