فان آفرین باشید
هنوز شرکتم.. یکی دو کار کوچک مانده.. بعد می روم ورزش. و بعد خرید و خانه..
آخر هفته باید روی چند چیز مهم فکر کنم.
یکی این که باید ترتیبی بدهم تا بچه های شرکت درست سازماندهی شوند.
درحال حاضر بیشتر هماهنگیها را خودم انجام میدهم و این هم انرژی زیادی میبرد، هم نمیگذارد به چیزهای مهمتر فکر کنم. این که تابهحال کارها را سیستماتیک واگذار نکردهام، یک نقص من است. یعنی وقت یا حال یا سیستم درستی برای آموزشدادن ندارم.(شاید چون سازمندهی را بلد نیستم) برای همین وابسته به کارمندان باهوشی میشوم که نیازی بهیاددادن زیادی ندارند و خودشان خودکار جلو میروند. وقتی یکی از اینها میخواهد برود، من میمیرم.
دوم اینکه باید برای آینده فکر کنم.
با فشار زیاد، در چند جبهه، بازار را باز کردهایم. یکهو ممکن است با حجم بالایی از سفارش روبرو شوم. نباید بگذارم وضعی پیش بیاید که بازار اعلام نیاز کند و ما نتوانیم جنس را برسانیم. این از بازارنداشتن هم بدتر است. چون بهره زحماتمان و هزینه زیادی که برای بازاریابی صرفکردهایم، نصیب رقیبان میشود.
سوم اینکه میخواهم کمی بهخودم فکر کنم. بهاینکه چطور کمی فان در زندگیام بیافرینم. این فان چهها میتواند باشد؟ سفر؟ دوستپسر؟ یک خرید عالی؟ عوض کردن خانه؟ یکماشین جدید؟.. فعلن نمیدانم. همینطوری که مینویسم، هیچکدام جذابیت فوقالعادهای نسبت به بقیه ندارند! شما چه میگویید؟ بهنظرتان جذابیت ماشین خوشگل بیشتر است یا دوستپسر ؟ P-:
یک کم با من حرف بزنید. بهنظرتان برای من با این ویژگیها که میشناسید، چه فان دلپذیری میشود تعریف کرد؟ که حالم لابلای این همه کار خوب شود؟ یادتان باشد که این فان نباید خیلی وقتگیر باشد.

نظرها
Or maybe, founding a reading club of some sort, a movie club, etc. Getting people of the same interest together to learn and grow and enjoy together. I don't know you in person, but from your blog can see you have good management experience, so you should be able to do this.
Posted by: Somayeh | October 11, 2009 6:08 AM
Can the fun be a teaching something you know well and love, such as literature, to people (such as deserving kids, interested adults, new friends, etc.)?
Posted by: Somayeh | October 11, 2009 6:06 AM
یه مقدار دیر امنت گذاشتم...هرکاری میکنی فقط وصله پینه نکن...
Posted by: مسعود | October 5, 2009 12:33 PM
بهترین کار اینه که در زندگی ات رابطه بگیری. بتونی با فرد یا افرادی رابطه داشته باشی. رابطه از نوع عمیق و پایدار. بتونید به حرف های هم گوش بدید. در هر شرایطی.
بقیه ی کارهای دیگه هم مثل عوض کردن ماشین و خونه و سفر جالبه. اما کوتاه مدت جواب می ده. مدت کوتاهی ذهن رو درگیر خودش می کنه و مانع می شه که آدم به خودش نگاه کنه و یک جور فراره به جلو.
Posted by: آ | October 4, 2009 8:45 AM
با سلام
هيچكدوم برا شما(تاكيد ميكنم برا شما) بلند مدت و ميان مدت كه هيچ حتي كوتاه مدتم جواب نميده. چرا؟ زيرا اينها(حتا كلشون باهمم) برا شما مثله اينه كه فرض كن يه كباب كوبيده چرب و شور خورده باشي حسابي تشنت باشه بعد بخواهي با آب رفع تشنگي كني. ميشه؟ نه نميشه. ببخشيد ترا خدا از صراحت لهجه.....
فروغ: راه حل؟
Posted by: فرزاد | October 3, 2009 4:46 PM
خود خود زندگی از همه چیز جذاب تر است شک دارید دور و اطرافتان راخوب ببینید که چطور همه به اون چسبیدند و رهایش نمی کنند و چه کارها که برای حفظ آن نمی کنند...
Posted by: محمد امین عابدین | October 3, 2009 4:24 PM
خیلی خیلی ممنون
Posted by: terme | October 3, 2009 1:28 AM
با توجه به شناختي كه من ازتودارم فكرنمي كنم كه هيچكدام ازاين چيزهايي كه گفتي يا ديگران پيشنهاد دادند بتونه تورو راضي كنه چون همه موقتي خواهد بودوزودگذروتكراري .فكر مي كنم تو نيازمند اين هستي كه چيزي درزندگيت پيداكني كه روحت وجسمت رونوازش كنه وفاني اون برات دايمي باشه .ارزوميكنم كه به زودي اون چيزي روكه مي خواي بدست بياري.برقراروپاينده باشي.
Posted by: حورا | October 2, 2009 12:49 AM
سلام
خوبین؟
کتاب "ماهی" از انتشارات فرا را حتما بخوانید
من حاضر هستم بدون هیج هزینه ای در سازمان دهی شما را یاری نمایم
دلیلم هم این است که هر شرکت سازمان یافته روزی از مشتریان من خواهد بود
موفق باشید
فروغ:
مرسي. كتاب رو حتمن مي گيرم . لطف كردي خيلي :)
Posted by: شایدها | October 1, 2009 10:24 PM
سلام
من هر وقت تا حالا دچار چنین احساسی شدم به درونم که رجوع کردم دیدم اهداف بلند مدتم رو فراموش کردم. با بازتعریف اهدافم تا مدتی تک تک کارهائی که با در نظرگیری اون اهداف کلی انجام میدم برام لذت بخش میشه. That's the fun I believe!
Posted by: فائزه | October 1, 2009 7:36 PM
من فکرمی کنم هرکسی این جا دقیقاً چیزی رو به تو پیشنهاد میکنه که درواقع خودش رو شاد می کنه. شایداین ها کامنت هایی باشند که تو مارا بهتربشناسی نه این که ما بتوانیم کمکی به تو کنیم. اما من فکرمی کنم یک سفرخوب برای هرکسی می تونه خوب باشه(تازه شاید یک سفر خوب همراه باشه با یک دوستی جدید) اما خانه عوض کردن هم اگر امکانش باشه می تونه خیلی خوشایند باشه اگر خانه ی جدید چشم اندازی زیبا و یا امکانات رفاهی بیشتری نسبت به قبلی داشته باشه، مخصوصاً اگر امکان پذیرباشه که همراه انتقال به خانه ی جدید کل وسایل خانه هم عوض شود. البته نمی دانم بعضی ها به وسایلی که با آن ها خاطره دارند، تعلق خاطر فراوانی پیدا می کنند و شاید تو مهربانم از این گروه باشی.
امیدوارم هرچه هست زودتر احساس شادی گمشده ات را پیدا کنی. می دانی این خودش خیلی خوب است که قدرت انتخاب داری، گاهی گزینه های آدم خیلی اندک می شود.
Posted by: اولدوز | October 1, 2009 4:36 PM
yr welcome, sorry i don't have farsi fonts. however u can try Malaysia, for cheap, good and short journey.
good luck
Posted by: mahdi | October 1, 2009 3:43 PM
تور كوير مرنجاب
Posted by: شوكين | October 1, 2009 1:55 PM
خانم فروغ عزيز، هر چيزي كه بتونه رنگي به زندگيت بده يه فانه. هر چيزي كه باعث بشه امروز آرايشت عوض بشه ، اگر اهلش هستي بري براي خودت رنگ جديدي از چهره تهيه كني . عطرت رو عوض كني ، چون حس كني كه دلت يك بوي جديد مي خواد. به دنبال سيو كردن شماره جديدي در گوشي موبايلت باشي تا وقت و بي وقت اون شماره رو بگيري . فكر مي كنم انتخاب شايد چندان مهم نباشه ، نتيجه انتخاب بايد حس تغيير رو ايجاد كنه .چه اشكالي داره با يه ماشين جديد ، با رنگ و حسي جديد ، تلاشي رو براي شناختن آدمي كه روبروت روي صندلي نشسته و داره لقمه هاشو مي جوه و سعي داره خودش رو واست اون جوري كه مي خواد پرزانته كنه شروع كني ؟ هيچ وقت از اول اون آدم رو جدي نگير . بذار خودش يواش يواش واست جدي بشه . خلاصه مطلب فكر مي كنم الان براي شما حس تغيير مهمتر از اسباب تغيير باشه .
شاد زي
Posted by: melikbaba | October 1, 2009 11:56 AM
hi, it is first time i see yr weblog, it is good! u frankly say whatever u like.u need some new one in yr life, maybe he can create for u fun,joy or love.
mahdi-malaysia
فروغ:
مرسی از اینکه اولین باره اینجا رو می خونین و با این همه لطف کردین و کامنت دادین.
Posted by: mahdi | October 1, 2009 11:03 AM
شما اول این فان رو برام تعریف کن ببینم تصورت از اون چیه؟ به عنوان فان دوست پسر رو توی لیستت داری ولی خودت رو به عنوان فان برای یکی دیگه نمی پسندی .این دیگه چه جورشه ؟یعنی هنوز به این نتیجه نرسیدی این روابط انعکاسی هستند .من فکرمیکنم تو از اینی که نشون میدی آب زیر کاه تری .لطفا در اسرع وقت اسکن کف دست راستتو بذار توی وبلاگ تا با استفاده از کف بینهای حرفه ای بقیه ابعاد کشف نشده تو هم کشف بشه (افتخار کشف خود پسندی و آب زیر کاهی تو برای خود من محفوظه).به شدت خندان باشی (تا حد درد گرفتن دلت). :)
فروغ:
در این که من زرنگ تر از اونی ام که تو فکر می کنی که حرفی نیست :)) اصلن مگه مشهدی خنگم دیدی؟؟؟
دوم این که من این که گفتم دوست ندارم فان کسی باشم در جواب یک کامنت بود.
سوم این که منظورم این نبود که دوست پسر خودش به ذاته فان محسوب می شه. بد بیان کردم. منظورم اینه که می تونه فان آفرینی کنه و وقتی اصولن آدم پارتنر هیجان انگیزی داره خوشحال تره.
چهارم این که کف دستم رو کجا بگذارم؟
Posted by: monparnass | October 1, 2009 9:53 AM
اممم، من که نمیشناسمتون، ولی نظرم در مورد فان، داشتن یه ذهن آرام و بدون استرسه. به نظرم هر چی ذهن آدم آرام تر باشه، خسته نمیشه و از زندگیش هم لذت میبره.
پیشنهاد میکنم موزیک های new age گوش بدید. از kitaro, vangelis, gregorian و .......
به قدری اینا تاثیر داره...
یوگا رو هم به شدت توصیه مینمایم. یه کتاب بگیین و هر شب نیم ساعت تمریناشو انجام بدین. اون وقت تاثیرشو میبینین که چه قدر ذهنتون آرام میشه...
Posted by: امین | October 1, 2009 1:06 AM
جانا ز این زندگی با تمام پیچ و خم هایش و با تمام عشق و امیدهایش لذت نوشتن است که در تمام دقایق همراهم بوده.آنهم از سیاست نوشتن و تخصصی از سیاست گفتن اما دریغم که برای چاپ یک مقاله هزار تیغ سانسور می خوریم وهزار حذف!!
به رنگ سبز قسم که پیشنهاد مقاله ای بیش از پنجاه دلار را از راست های پایتخت داشته ام اما تن به خفت نداده ام و اینست راز فقر من.....
با اینحال تا روزی که امکان چاپ یک مقاله دیگر باشد شادانم حتی با دستمزدی اندک ...
سماجتم را ببخش فروغ جان من می روم سراغ سایه اما اگر کمکی از دستت آمد به من بکن تا یکبار فان او نشده باشم!!
فروغ: :)) باشه.
Posted by: ب.ر | September 30, 2009 10:45 PM
فروغ می تونی کمکم کنی می دونی چطور؟اگر فانت رو انتخاب کردی بهم بگی با چه شرایطی این فان رو پذیرفتی و اینکه فان مورد علاقه ات چه خصوصیاتی داشته؟
به قول نیما پول و ماشین و چیزای دیگه من از همه این دنیا فقط یک قلم سیاسی دارم و به نظر خودم این خصوصیت نمی تونه منو فان کنه حالا اگر سایه هم تونست کاری کنه ممنون می شم.آخه به نظر من اون خصوصیاتی که باید منو فان کنه در من وجود نداره هیچ دختری هم عاشق تحلیل سیاسی نمیشه برای انتخاب فان!
حالا اگر شد یک کمکی به من کنید.ممنونم فروغ جان..
فروغ: :)) دمت گرم كه اين قدر مصري. به نظرم برو از سايه كمك بگير. ولي خودمونيم ها !! تو چرا واقعا فقط يك قلم سياسي داري؟ اينم شد زندگي آخه؟ خودت بگو :))
Posted by: ب.ر | September 30, 2009 10:21 PM
با فیلم و سریال چطورید؟ لاست و دید؟دوست پسر...بد نیس اما اینچا احساس مالکیت و با عشق و دوستی عوضی می گیرن اینه که اگه حال و حوصله ندارید بی خیال شید... سفر....وای عالیه.. تانزانیا رو پیشنهاد میکنم:) به خدا بی شوخی میگم نخندید یا نگید وااا این دیوانه دیگه کیه...اگه میشد اونجا ساکن میشدم...طبیعت و بدویت متمدنش آدم و این رو به اون رو میکنه. بیخود نبود که همینگوی برف های کیلیمانجارو رو اونجانوشت//....دیگه اینکه...به عنوان یه موزیسین توصیه میکنم جای اینکه با کلاس گیتارتون برخورد کلاسی کنید ،باهاش حال کنید...شاید هم من اشتباه میکنم اما برداشتم از نوشته هاتون این بود که انگار زورکی و مثل بچه مدرسه ایی ها کلاس میرید...خب حال و خوصله ی این کارا رو ندارید؟ موزه های جالب تهران و دیدید؟هر دو هفته یه دونه چطوره؟...
فروغ: آخ آخ گيتار گفتي و كردي كبابم :))
تانزانيا كه خيلي دور از ذهنمه. موزه هم فان نيست مثل كلاس گيتاره ! ولي سفر مي رم. خيلي زود.
Posted by: goli | September 30, 2009 10:11 PM
سلام فروغ جان،
لانگ تايم نو نيوز گمونم...
:)
خوبی؟
به نظر من برای اينکه مديريت ريسک هم کرده باشی، يه دوستپسر پيدا کن که يه ماشين هيجانانگيز داشته باشه و زود هم باهاش برو سفر و اونجا کلی هم خريد کن!
:))
تازه برای داوطلبهايی که خونه دارن و مارکتينگ سرشون میشه امتياز ويژه قائل باش، اينطوری تو کار هم کمکت میکنه و سرت هم خلوتتر میشه!
والا!
D:
با مهر،
نيما
فروغ:
نيما عجب پيشنهاد عاليي مي دي :)) خودت احيانا خونه و ماشين و ماركتينگت چطوره ؟
Posted by: نيما | September 30, 2009 9:23 PM
مشخصه خوب جذابیت ماشین بیشتره :دی
از وقتی با نوشتههات اشنا شدم زمان زیادی نمیگذره و اشنایی چندانی با ویژگیهات ندارم که در این مورد حرف بزنم.
Posted by: روشنک | September 30, 2009 8:16 PM
فروغ جان لطف می کنی یک کمک به من کنی؟...من یک ژورنالیست آس و پاسم...یکی از خواننده های مطالبم عاشق نوشته هام شد..باور کن یک ماه برای من ایمیل زد تا دعوتش را پذیرفتم بعد که رفتم دیدمش پی بردم دو تا شرکت داره و خیلی پولدار...خیلی...
الان مشکلم اینه که نمی دونم اون منو واقعا دوست داره یا فقط می خواهد یک سرگرمی باشم برای اون؟باور کن تا قبل از اینکه نوشته ات رو ببینم فکر می کردم عاشقمه اما الان شک کردم من دوست ندارم سرگرمی باشم به همین خاطر نظرت رو می خواهم بدونم...
هر سوالی در مورد اون دختر داری بگو تا به شما بگم تا ببینم می تونی کمکم کنی...اگر کمکم کنی یک دنیا ممنونت می شم و یک مقاله سیاسی مهمون من!
فروغ:
والله دروغ چرا؟؟؟؟ تا قبر آ آ آ آ !!! من هيچ كمكي نمي تونم بكنم ! آخه مگه مشاور خانه و خانواده ام؟
فقط اينو بگم كه دوست پسر براي من نمي دونم فانه يا نه ؟ نمي دونم واقعن؟! چون نمي تونم قبول كنم خودم فان كسي بشم.
Posted by: ب.ر | September 30, 2009 7:51 PM
فروغ جان سفر خیلی خوب اما حس بعدیش زودگذر است مخصوصا اگر تنها هم بری که اصلا بهت نمی چسبه...
ماشین و خونه هم که روح نداره باهات حرف بزنه اونم خیلی زود کهنه میشه...
دوست پسر خوبه اگر عاشق هم نشید فقط یک کم وقت گیر ولی هم باهات حرف میزنه هم درکت میکنه هم همسفرت هم هر وقت اشاره کنی می بوست فقط مشکل گرفتن وقته دیگه ...یک کم وقتگیر.....
فروغ:
سفر با تور خوبه . نه ؟
Posted by: ب.ر | September 30, 2009 7:39 PM
سفر. به طور منظم و با برنامه که مخل کار فشرده هم نشود.
Posted by: بهروز | September 30, 2009 7:16 PM
به نام خدا
نظر بنده این است که دوست پسر به شخصه فان و فان آفرین نیست. ولی بقیه ی مواردی که نام بردی همه فان هستند. خوبی دوست پسر این است که می تواند اگر آدم حسابی باشد در فانهای شما شریک شود یا بر مقدار فان بیفزاید. عکس این قضیه هم صدق می کند. یعنی دوست پسر می تواند به شخصه گند بزند به سایر فانهای موجود.
با تشکر
فروغ:
دم شما گرم :)).. خودمم همين فكر رو مي كنم !
Posted by: sayeh | September 30, 2009 7:07 PM