حضور خلوت انس
فردا میروم سفر. بهمدت شش روز . شاید اینترنت داشتهباشم شاید نه. نمیتوانم بگویم با کی کجا میروم، چون رویم نمیشود بعد از این همه فال و استخاره بگویم با مادر و پدر میرویم کیش. یعنی اگر شما جای من بودید، میفهمیدید آمریکا رفتن بهتنهایی بسیار آسانتر از طرقبه رفتن با بابای من است. برنامه سهجا را کنسل کرده و گریه و قهرم را سیبار درآورده تا رضایت داد بلاخره برویم یکجایی. بنابراین شما شاید متوجه نباشید که گاهی لذتی که در یک غذای حاضریست همانا در چلوکباب هم میتواند باشد که هست.
اینکه با این دو میروم و اصرار داشتم که بروم، داستان دارد. طولانیست. ولی خوب .. یکجایی از دل خودخواهم دوست دارد تا وقتی ایندو میتوانند روی پای خودشان راه بروند و ببینند و کیف کنند، کنارشان باشم. با خودم میگویم فرصت برای تنهارفتنهای من شاید- فقط شاید- زیادتر باشد تا همراهی پدر و مادر. بعد هم فکر کردم بلاخره برویم.. هرجایی که میشود.. فقط از خانه بکشمشان بیرون..
هرکدامتان که بابای بدسفر دارید، میتوانید با من حسابی همدردی کنید..
خلاصه که میرویم. برای nامین بار بهکیش!
وقتی برگشتم بهقول سرهرمس یادم بماند یک وقتی بنویسم از آنچه این یکی دو روز ذهنم را حسابی درباره خودم مشغول کرده.. طبق معمول درحال جوریدن مغز خودمم.. بد نیست.. اما زیاده از حد که میشود، سه روز سردرد بیوقفه عارضه دارد.

نظرها
سلام فروغ جان.
امروز خیلی اتفاقی با وبلاگت آشنا شدم, چقدر قشنگ میشه از لابه لای این کلمات شما رو دید. اکثر نوشته هاتو خوندم و افسوس از اینکه چرا زودتر باهاش آشنا نشدم؟
مواظب خودت باش. البته میدونم از سفر برگشتید تا الان. امیدوارم حسابی خوش گذشته باشه عزیزم.
Posted by: پرگل | November 25, 2009 10:56 AM
با خوندن وبلاگتون حس کردم که شما باید ساکن مشهد باشید. درسته؟
Posted by: shima | November 20, 2009 11:12 PM
فروغ جان کاش میتونستی تنها بری.... به هرحال امیدوارم خوش بگذره
Posted by: سمیه | October 11, 2009 9:21 AM
خوش به حالتون كه...
Posted by: شوكين | October 11, 2009 8:58 AM
chashm : )
Posted by: shadi | October 11, 2009 3:49 AM
مرا دچار چه وسواس غریبی کردی دوست من! من ساکن کیشم، حالا از فردا به مدت شش روز همه ی وجودم می شود چشم تا سه مسافر این چنینی را بلکه در میان مسافرین دیگر ببینم. نمی دانم این چه وسوسه ای است که مرا رها نمی کند که نادیده ها را ببینم!
فروغ:
امیدوارم وقت کنم ببینمت.
Posted by: اولدوز | October 11, 2009 2:52 AM
Nemeevemeesam, Nemeevemeesam, baad yek dafe rooze 2 ta comment meezaram : )
kheily kare khooby meekony ba pedaro madar meery safar. forsat baraye safar ba doost va tanhayee ziad hast. in forsat ha ghaneematan.
فروغ:
اينجا كامنت اصلن كوپني نيست به خدا ! مي توني سه تاي ديگه هم بزاري:)
Posted by: Shadi | October 10, 2009 11:37 PM
من كمال همدردي روباهات دارم.خوبه كه باباي تو راضي شد.باباي من فكرش روبكن اينقدرما اصراركرديم كه پاييزامسال بره انگليس از يه گوش شنيد ازيه گوش دركرد.
فكرش روبكن جاداري بري وهزينه اش را هم داري ولي ويرت گرفته نري.باباي من ديگه. بازقربون باباي تو.
فروغ:
اتفاقن وقتي اينو مي نوشتم يادت بودم :))
راستي حورا زودتر بيا تا گودريت كنم مثل وبلاگ كه دچارش شدي :*
Posted by: حورا | October 10, 2009 9:52 PM