كف بين
وقتی هنوز خیلی بچه سالتر از این حرفها بودم و در آستانه طلاق، یکی از دوستانم کفبینی میکرد. خوب .. استیصال باعث خیلی کارها میشود.. من مستاصل هم خواستم کفم را ببیند. كف دستم را نگاهكرد و بهم گفت:هی.. داري جدا ميشوي؟ سرم را تکان دادم که آره.. بغض داشتم..
خودش طلاق گرفته بود.. نشست کنارم و دستانم را در دستانش گرفت.. آن صحنه آنقدر برایم وضوح دارد انگار همین دیشب بود..برایم زندگیاش را تعریف کرد.. گفت که بعد از مدت کوتاهی زندگی مشترک، متوجه اعتیاد همسرش شده..همهکاری برای رفع اعتیادش کرده.. دوستم هدنرس بیمارستان بود.کمکهایش فایدهای نکرده بود..شوهرش هیخوب میشد و هی برمیگشت..مردي كه نهتنها معتاد بود و در این راه همه زندگی را بهآتش کشیده بود که فحاش و کتکزن هم بود.. ولی با همه این حرفها باوجود اصرار خانواده دوستم و طردشدنشان از طرف فامیل، راضی نمیشد طلاق بگیرد با فكر كه همهچيز علاج دارد. یک روز مادرش با تحقیر بهش میگوید: میدانی.. تو وقتی طلاق میگیری که ببینی زنی توی تختخوابت بهجای توست.. چیز دیگری وادار به طلاقت نخواهدکرد..
دوستم بههمین سرانجام مبتلا شدهبود.. آنچه او را به طلاق کشاند نه اعتیاد بود و نه کتکهایی که میخورد، که خیانت بود و درد ناشی از حقارت آن؟! نمیدانم.. لابد همین.. درد ناشی از حقارت..
کاری ندارم به کفبینی. همینطور به اعتیاد شوهر.. فقط فکر میکنم چطور بعضی از ما زنها- از جمله خودم- تنها و تنها با درد خیانت است که میتوانیم متنفر شویم؟ اثر این درد تا چه حد میتواند ماندگار باشد که همه عمر گوشهای از ذهنمان را اشغال کند؟ چطور هیچ درد دیگری تاثیری در بیدارشدنمان ندارد؟ چرا همه دردها توی ذهن ما بعضیها، میتوانند قابل علاج باشند جز این یک درد لاعلاج؟

نظرها
زماني كه كوچك باشي خيانت مي تواند آزارت دهد. بزرگ كه بشوي خيانت را هم جزو اشتباهات انسانها مي گذاري. آنوقت خيلي راحت تكليفت را با آن مشخص مي كني. يا مي پذيري يا مي روي.
Posted by: يلدا | October 25, 2009 10:04 AM
فروغ عزيز
از گودر پي ميگيرم نوشتههاي اينجا را.
نمي دانم يا بهتر بگويم نميتوانم درك كنم حس خيانت ديدن را
اما ميدانم اين، تنها دليل براي كندن و رفتن نيست.
من زني هستم كه بي بهانه خيانت،بي بهانه اعتياد بي بهانه بي پولي كندم و آمدم از دلي يك زندگي بيرون...چشم وا كردم و ديدم روزهاي عمر من ميگذرند و دلم هر روز خمودهتر، تنهاتر و غمگينتر ميشود. شايد اين دليل براي خيليها كفايت نكند ديدن مهر طلاق در شناسنامهاشان را. نمي دانم شايد خامي كردهام و البته جواني!!!!
Posted by: Neli | October 24, 2009 12:02 PM
chon tanha dardist ke be nazare ino aan laalaaj miayad va har 2 jens taamash ra hes mikonanado mifahmand o to ke zan bashi be ehtemale ghavitari motaham nemishavi o laghal khialat rahat tar ast ke kamtar tard mishavi agar dorost khial koni( bebakhsh inja font farsi nadaram!)
Posted by: Anonymous | October 21, 2009 4:37 PM
اولا رسيدن به خير، ثانيا فكر كنم به اين دليل است كه آدم دلش مي خواهد دوستش داشته باشند و معمولا اينكه آيا طرف (مثلا يك آدم معتاد) لياقت دوست داشتن مرا دارد يا نه (و اصولا اينكه اصلا مي توان چنين رابطه اي را دوست داشتن تلقي كرد يا نه) برايش مهم نيست. بنابراين احتمالا خيانت تبديل به معياري براي بيدار شدن خيلي هامي شود.
ثالثا: اي بابا! ديده اي كه بعضي ها حتي با خيانت هم رابطه را ترك نمي كنند. (شايد امروز درباره اين موضوع چيزي نوشتم!)
Posted by: پانته آ | October 21, 2009 2:55 PM
سلام من دو سالی هست که خوانندهی وبلاگات هستم
اما کم پیش آمده که نظر بدهم
الان هراس از این دارم که نوشتهی من بهگونهای تاویل شود که بر اساس ایدئولوژیی خاصی صحبت میکنم حال آنکه چنین نیست
آیا تمام زنان و مردان دنیا در هر زمان و هر مکان چنین احساسی داشتهاند؟ یا این احساس ویژهی این زمانی این مکانی است؟
دوست دارم جملهسازی کنیم: اینجا- آنجا- اکنون- پیشینه- پیشفرضها- قراردادها- ملاکها- معیارها- خوب- بد- فداکاری- ....
معنای این واژهها چیست؟ فداکاری یعنی چه؟ همهجا و همهزمان یکگونه تاویل میشود؟
ازدواج یعنی چه؟ قرارداد است؟ احساس است؟ پیوندی احساسی است؟
اگر اینگونه است چرا اساس اقتصادی دارد؟ چرا در تاریخ هر زمان اساس اقتصادیاش سست شده؟ اساس ازدواج هم تغییر معنا داده؟
خیانت چه معنایی دارد؟ اگر خیانت را تعریف کنیم دیگرخواهی، چه باری خواهد داشت؟
آیا من ِ شوهر، مالک جسم و جان ِ همسرم هستم؟ آیا او طی یک قرارداد اینها را به من بخشیده است؟ آیا ازدواج میکنیم که مالک شویم؟ آیا قرار است بهصورت عاطفی تعهد بدهیم دیگر با کسی نباشیم؟ آیا ارزش ِ خواستن ِ همسر ِ من در این است که اعضای بدناش را به من ببخشد؟ به چه اعتباری؟ به چه ویژگیی خاصی؟
البته امیدوارم سوالهای من بد تعبیر نشود، در اینکه در این زمان و این مکان، اگر همسر ِ من به من خیانت کند- البته ترجیح میدهم از « دیگری را بخواهد» استفاده کنم- من احساسم جریحهدار خواهد شد، شکی ندارم. اما در خوانش فلسفیی موضوع مشکل دارم. ما انسانها طییِ قراردادهایی در کنار یکدیگریم. قصدم reduction یا تحویلگرایییِ مفهوم ازدواج به یک قرارداد ساده نیست. اما سیر مفهوم «پایبندی»، «وفاداری» و «ازدواج» در طول تاریخ تغییرات معناداری داشته که من را مجبور به تسلیم میکند. تسلیم در برابر اینکه ما با قرار و مدارهایی کنار هم هستیم که تخلف در این قرار و مدارها، واکنشهای متفاوتی در ما ایجاد خواهد کرد. بهعبارتی، واکنش ِ ما به خیانتِ همسر رابطهای دالّی با خیانت او دارد نه عِلّی. یعنی از رابطهی علت و معلولی به دست نمیآید، بلکه دلایل بر آن حاکماند. پس واکنشها یگانه نیست و گونهگون است. و در زمان و مکان متفاوت واکنشهایی دیگر را میطلبد. همه هم تحت عنوان رفتار هنجاری دستهبندی میشود.
مثال: روزگاری، مردان، زنان خود را به عنوان پذیرایی به مهمان تعارف میکردهاند!
اگر خیلی حال و هوای صحبتام با نوشتهات همگونهگی نداشت، مرا ببخش، فلسفه خواندهام و گاهی نمیتوانم در پاسخهایی که به هر موضوع میدهم، علاقهام به این وادی را نادیده بگیرم.
شاد باشی
فروغ:
ببین .. منم از لحاظ همه این پیچیدگی ها که نوشتی و توی ذهن منم هر از گاهی وول می خورن نوشتم که هیچ قضاوتی ندارم و نمی کنم. موضوع رو فقط درمورد خودم می تونم بگم.
پست بعد رو بخون.
Posted by: بابک | October 21, 2009 11:19 AM
پس چرا من این همه وقت حال می کردم که تو تا حالا ازدواج نکردی؟ یعنی ذوق می کردم ته دلم! بس که سخته تو این مملکت نخوای ازدواج کنی (سختش بیشتر مال در و همسایه است نه خود آدم)
خوب! حالا یه کارت صد آفرین بهم بدین که بدون خیانت و اینا در سن 21 سالگی شناسنامه ام مهر خورد :دی
فروغ: یعنی اگه یه دختر ترشیده چهل ساله ازدواج نکرده بودم، خوب بود؟؟؟ این که بهتره که الان هستم که!!
شوخی کردم ها.
Posted by: زن زمانه | October 21, 2009 10:57 AM
سلام
درد خيانت نه تنها براي زنها بلكه براي مردها هم عميق ترين درد است. چاره و درماني هم ندارد. جوانتر كه بودم فكر ميكردم با كشتن و يا چيزي شبيه به اين جبران ميشود. يعني فكر ميكردم كسي كه چنين كاري كند حقش است كه بميرد. بعدترها فهميدم كه اين فكر خيلي احمقانه است. فقط درد و ناراحتي را زيادتر ميكند. راستش بيشتر كه فكر ميكنم و به تجربه هاي اطرافم نگاه ميكنم ميبينم كه در اين مورد هميشه هر دو طرف مقصرند. درصر تقصير يكي نيست اما قطعا از هر دو طرف است. از نوع روابط عاطفي و چنسي بين آدمها بگبر تا حتي گاهي بوي تن و دهان آدمها. لطفا نگوئيد بايد شجاعت داشت و به جاي خيانت به طرف مقابل گفت و جدا شد. چون هزينه اش در جامعه ما خيلي بالاست. براي زن در جامعه سنتي طلاق را ننگ ميدانند و مرد هم هزينه مهريه و ... را بايد بدهد و چون هر دو اين را اجحاف در حق خود ميبينند ترجيح ميدهند ارتباط قلبي خود را با ديگري كه دوست دارند پنهاني داشته باشند. گرچه معمولا مورد سوء استفاده هم قرار ميگيرند (هم مرد و هم زن) اما آدمي نميتواند دوست نداشته باشد. به نظر ميل به دوست داشتن از ميل به اينكه ديگران دوستت داشته باشند هم قوي تر است. چون انسان به اميد زنده است. به هرحال وقتي ئارد رابطه بشوي ميبيني كه هميشه هردو مقصرند. خواندن با حوصله كتاب ژان كريستف اثر رومن رولان رو در اين مورد پيشنهاد ميكنم. يك قسمت از داستان كه به خيانت يك زن برميگردد بسيار دردناك و در عين حال قابل درك است. يعني وقتي با داستان پيش ميروي ميبيني كه در آن شرايط خيانت طبيعي ترين عكس العمل آن زن بوده است. هرچند باعث تباهي و مرگ مرد قصه شود.
Posted by: tanha | October 21, 2009 10:17 AM
فكر مي كنم تماممواردي كه نوشته اي به جز آخري منافاتي با حس تعلق داشتن يك زن نداره. تصور مي كنم زن ها بيشتر از مردها به اين حس نياز دارند. براي همين هم تمام اين مشكلات را ممكن است تحمل كنند تا لحظه اي كه ديگر جايي براي تعلق داشتن در زندگيشان نيابند . ديدن زن ديگري در زندگي مردشان اين حس را داغون مي كنه و ....
شاد زي
Posted by: melikbaba | October 21, 2009 10:15 AM
چون وقتی به آدم خیانت میکنند، انگار که تو رو حذف کردند. و حذف شدن در وجود کسی که دست کمی از وجود خودت نداره به قدری غیر قابل تحمله که تو هم اونو از وجودت حذف میکنی.
این مختص زنها نیست. آدما کلّن فکر میکنم این جوری باشن.
Posted by: امین | October 21, 2009 6:43 AM