« خود زندگی | صفحه‌ی اصلی | همین الان .. تو این هوا »

ور

زندگیم خسته‌کننده داره می‌شه برام. فعالیت‌های جانبی رو کنار گذاشتم. یعنی انگار کارکردن برام آسونتر از هر کار دیگه‌ست. یه‌وقتهایی مثل همین وقتها، مثل وقتهایی که به‌جای همه‌چی می‌چسبم به‌فیلم‌های دوزاری و سوداکو، عین چسب می‌چسبم به‌همه‌شون و قدرت زیادی باید خرج کنم تا دوباره بیافتم روی روال زندگی‌کردن.
دیشب کلی نیرو گذاشتم و بلاخره رفتم دکتر برای ناخنم. دوباره پزو .. نمی‌دونم چی گرفته. اگه نمی‌رفتم، لابد یه‌هفته دیگه ناخن نداشتم. روکش دندونم هم داره کم‌کم به‌فنا می‌ره. اونم ول کردم. خودمم ول کردم.. گیتار هم نمی‌زنم. ورزش هم نمی‌کنم. کتاب هم نمی‌خونم. غذاهای آشغال هم می‌خورم و مدام حالم بده. برای همه‌شون بلدم دلیل بیارم که کارم زیاده..دنبال عشق هم نمی‌رم با همین توجیه.. و هزارتا توجیه قلبی که مهم‌ترینش اینه که می‌ترسم. می‌ترسم از دوست‌نداشتنی بودن. ولی دلیلی که با صدای بلند می‌گم این نیست. به‌جاش می‌گم آدم معمولی نمی‌خوام..دنبال کسی هستم که از آسمون هفتم بلد باشه بپره..آدمی که ذوق‌مرگم کنه.. آدمی که هیجان‌انگیز باشه.. درست در همین زمانی که خودم به‌شدت معمولی‌ام و توی زمین گیر کرده‌ام و اصلن ذوق‌آفرین نیستم و هیجانی هم به طبع برای کسی نمی‌تونم بیارم.
خلاصه از اون وقتهای احمقانه زندگیمه. می‌دونم که می‌گذره. اما اشکالش اینه که روزهای منو هم داره می‌گذرونه. نمی‌شه که در این ایامی که احمق می‌شم، وقت وایسه تا دوران احمق‌بودنم بره؟
یه‌چیزی هست. یه‌چیز بدی رو درباره خودم کشف کردم. که من نمی‌تونم برای شروع یه‌رابطه انرژی اولیه از خودم بروز بدم. طرف مقابل باید این همت رو داشته‌باشه تا من رو بیاره توی مدار. بعدش درست می‌شم. اینم که انرژی نمی‌زارم نه که نخوام.. دلم می‌خواد .. اما ترس‌هام برای شروع زیاده. یکی باید باشه که بتونم باهش باور کنم که خوبم.. وقتی باور کردم نه‌تنها سهم خودم رو ادا می‌کنم که بدهیم رو هم پس می‌دم..
اینا که گفتم فکرای با صدای بلند بود ..دراصل نباید گفته بشن...ولی خوب دوران حماقت درون می‌طلبه گفتار و کردار و افکار دسته جمعی احمق‌وار باشن.

مطالب مرتبط

پوزش‌نامه

جوك‌هاي زندگي مجردي

از ماست که برماست

گيتار چيني

سوال

با تشكر از خانواده اداره برق

كسي كه براي زندگي فكر مي‌كند و راه فكر كردن را بلد است.

دار الشفا

وه ...

در جا ماندن بي‌وقفه

با بي‌ برقي‌هاي سه‌نوبته در تهران چهل درجه كيف مي‌كنيد؟؟

کسی برای امام رضا پیغامی ندارد؟؟

هايپ

لطفا تمركز كنيد‌!

سم زدايي

نظرسنجی

عيدتان مبارك

تعطيلي دو روز در هفته

سوال

روزی سخت

نظرها

سلام.همیشه میخونمتون.فکرای بلندت مربوط میشه به بعد از روانکاوی ها.منم همین مسیر هستم.خواستم همینو بگم.

هي !
اتفاقا اين مود بدترين حالته براي اينه كه به كسي بگي دلت براش تنگ شده ...
چون خودت نيستي و افكار حما... ممكنه به يه فاجعه حما... منجر بشه

فروغ:
شوکین خودمم داشتم به همین فکر می کردم :))

در یک کلام! بزرگ شدی عاقل شدی و با هرکسی نمی تونه رابطه بگیری.
بابا دمت گرمه. بیشتر از همه به خودت توجه کن و قدر خودتو بدون.

نمی دونم چرا من این فروغ را خیلی بیشتر از فروغ مدیر و مدبر دوست دارم. شاید مال خودخواهیامه. مال اینه که خودم بیشتر عمرم این جوریم و خوش حال تر می شم که فکر کنم بیشتر آدم ها، یا از اون هم بهتر، اون آدم هایی که بیشتر از بقیه دوستشون دارم هم همینجورین. یقین دارم فروغ مدیر و کاردان را خیلی ها تحسین می کنند و بین خودمان بماند آن روی منصف و غیر حسود من هم! اما این را بدون که این فروغ ترسو و پر از دغدغه هم خیلی خیلی خواستنیه!
فروغ: :*

سرانجام هدف زندگی زیستن آن است . چشیدن تجربه تا سرحد توانایی ؛ پیشواز مشتاقانه و بی واهمه تجربه های تازه تر و غنی تر
" الیور روزولت"

فروغ جان ، این نیز بگذرد

اینکه نمیتونی انرژی بروز بدی، هرچی سنت بالاتر بره، برات سختتر میشه!

پس یه خورده انرژی لطفا!

سلام
خوش به حالت که حداقل می تونی بنویسی و یکم سبک بشی ولی من چی بگم که قدرت نوشتن هم ندارم .اگه راهی پیدا کردی لطفا به من هم بگو .

راستشو بخواي من هم با كارم از همه چيز فرار ميكنم از همه نداشتنها ، از همه نبودنها ، از همه نشدنها ،از همه ...
خودم را با كار سرگرم مي كنم تا از ياد ببرم كه آنچه هستم با آنچه دوست داشتم و دارم و مي توانستم باشم كيلومترهافاصله دارد ...

فروغ جون سلام،
نگران نباش عزیزم، من هم یه وقتایی اینجوری می شم. فقط فیلمای صورتی می بینم و نمی تونم کتاب بخونم (یعنی اصلا سعی هم نمی کنم)، شروع می کنم به غذای آشغال خوردن و ... (تازه بدتر از اون این که سر کار هم حوصله کار کردن ندارم و ترجیح می دم فقط توی اینترنت بچرخم)
بهترین راهی که برای من اینجور وقتا موثره اینه که عمدا تغییر ایجاد کنم. مثلا اینکه خودم رو مجبور کنم که حداقل کتابای صوتی رو گوش کنم (اگه خواستی بهم بگو تا بعضی از کتابامو برات ایمیل کنم) یا اینکه برم آرایشگاه یا بی دلیل به دوستام زنگ بزنم یا چیزای ساده ای مثل اینا.

خلاصه این که فقط خواستم بگم که همه مون یه وقتایی اینجوری می شیم (که ممکنه طول هم بکشه) و نترس. ما، دوستات، دوستت داریم و به فکرتیم.
(همین که ما همه دوستت داریم نشون میده که اصلا هم دوست نداشتنی نیستی! فقط باید آدم مناسبتو پیدا کنی)

شاید یکی از علل این حالت در تو جاه طلبی است که در ورای رفتارت وجود دارد. جاه طلبی در فرهنگ ما بار منفی دارد ولی نه در مفهوم واقعی رفتاری انسان ها. کلا ادم های خاص می توانند جاه طلب باشند و نه ادم هایی از جنس معمولی که اکثریت را تشکیل میدهند. خواستن زیاد و بسنده نکردن به انچه که داریم و میدانیم و پویایی مستمر و ناراضی از آنچه که هستیم و بدنبال شناخت سرزمین های شگفت معرفت و ..... تمامی از نشانه های چنین افرادی می تواند باشد. کار برای تو نوعی فرار است و بهتر آن است که به تجربیات نو و تاره فرصت بیشتری بدهی و به وقوع اتفاق از هر نوعش در زندگیت مجالی تازه بده...

فروغی ! به خودت اعتماد کن ! زندگی چیزه سادی ای ه ! برقرار کردن رابطه ساده تر ! نترس ! ترس برادر مرگ است

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

لينک‌ها