تا اطلاع ثانوي
از فردا بهمدت یکهفته مهمان دارم. هرچهکردم کسی پیدا نشد که برای تمیزکردن خانه بهکمکم بیاید. ماشاءالله نرخشان هم که سربهفلک میزند.. برای همین فقط نیمساعت وقت دارم تا اینجا بنویسم و بعد کمر همت ببندم و خانهتکانی کنم.
اتفاق خاصی در این دو روز نیافتاد. هوا عالیست. از آنمدلها که حتمن باید عاشق باشی وگرنه لحظات ازدست می روند.. اما اتفاقی در این راستا هنوز نیافتاده.. این چندشب اخیر را هم تا دیروقت توی شرکت نشستم تا بلکه یک عشقی-چیزی از آسمان هفتم نازل شود که نشد.. بنابراین این هوا و این ماه تمام شبچهارده همه هدر رفته تلقی میشوند..
زندگی چیز دیگری ندارد برای نوشتن. دوران حماقتم شاید دارد کمرنگ میشود-بهناچار البته- چون با وجود مهمان که نمیشود احمق ماند. باید مثل آدم پخت و خورد و خندید و خوابید و حرف زد..
کار هم مثل همیشه، تراکتوری درجریان است. آدم جدیدی هم نیامده و نرفته که از استخدام یا اخراجش بگویم. ساکنین قلعههای حیوانات هم در یک موتاسیون حیرتانگیز همگی تبدیل بهخر شدهاند که حیف وقت برای نوشتن ازشان..این همه خریت قلب آدم را تکان دردناکی میدهد.. ولی ظاهرا چارهای نیست.. باید تحمل کرد..
همسایه هم مثل قبل از کله سحر زنش را فحش میدهد و بچهاش مثل زلزله میدود و من هم مثل :- نگاهش میکنم و لبخند میزنم.. نه به ۱۱۰ زنگ زدم و نه حتی اعتراضی بهخودش کردم..کلن آدمی هستم دعوایی در این حد که اینجا بنویسم و حداکثر وقتی شیشههای ماشین کاملا بستهاست- و از این بابت اطمینان دارم- همه رانندگان مجاور را خر و الاغ و احمق خطاب کنم.
نیم ساعت تمام شد. ببخشید دیگر. قطعن نباید منتظر تراوشات ذهنی بهتری باشید، مگر اینکه عاشق شوم.

نظرها
چقدر هم که آدم دوست داره سرش را به دیوار بکوبه این موقع ها ، یا حداقل فحشی بده ... بعدش هم تا یک مدت باهاشون اصلن حرف نزنه ...
Posted by: اراجیف مزمن | December 3, 2009 10:54 AM