« حقیر | صفحه‌ی اصلی | می نویسم محض دلم. »

براي مردي كه انسانيت را محترم شمرد.

از وبلاگ عليمان

درس خواند
و مشق نوشت
دود چراغ خورد
و جهد کرد
و سختی کشید

اما می دانست
علم
و مکنت
و مقام
و ریاست
و لهجه
و بیان
و صورت
و لباس
و جنگ
و مسند

عزت نمی آفریند

چرا که بی مقام بود
و بی دسته
و بی بوق
و بی لباس

که در عزلت
و تنهایی
و بی کسی
و بی لباسی

ترجمه عاقبت به خیری شد
و تمامی عزت نفس

با لهجه ای شیرین
که روز به روز بازتر شد
و شنیده تر

رفت و رفت
و در خاطر سپید تاریخ

بدون زحمت نشر
و بدون اجازه چاپ
و بدون مجوز حضور

جاودانه شد

مطالب مرتبط

:|

يادم بماند

خود زندگی

آهو مي شوي با همين جست و خيز گوسپند

دستت را به من بده..

بی حس

ديگر-شاد-سازي

خود-شاد-سازی

...

نوروز مبارك باشد.

سربالايي

افسانه آه من

آسان می‌توان دلسرد شد

در میان رفقا

من هستم. خاطرات خوب گذشته‌ هست. و آينده. كه شايد با يك وقفه، اما بهتر از گذشته مي‌سازمش.

والد قوي درون

قدمگاه

عطر چای سبز

حالا پز می دهم !

حواسم به‌ مقصد باشد.

لينک‌ها