« دغدغه‌اي كه دق مي‌دهد. | صفحه‌ی اصلی | :| »

من كوچك

یک‌وقتی نوشته‌بودم که آدم گاهی نیاز به بودن یک‌نفر دارد که فقط بنشیند کنارش و همه حرفهای بی‌ربط و باربطش را بهش بگوید و بعد برود.. یک‌جور درددل کردن.. یک‌جور حرف زدن با خود.. یک جور واگویه‌کردن نزد آینه‌ای که نظر نمی‌دهد..
این به‌گمانم یک خصلت کاملا انسانی‌ست و آن‌طور که کتابها می‌گویند یک‌خصلتی که قسمت زنانه‌اش بیشتر‌است..
از داشتن این آدم سالهاست محرومم..نه که همیشه.. وقتی مدیرعامل مهربان هست این آدم را دارم.. و دایی‌ام.. اما این دو همیشه نیستند.. زندگی آن‌سوی آبشان مرا بیشتر از خودشان به‌تنهایی می‌کشاند..
وقتی بچه بودم، یا نوجوان و حتی جوان، مادرم این نقش زیبا را برایم بازی می‌کرد.. از مدرسه و بعدها از دانشگاهی که کیلومترها با مادر فاصله داشت، برمی‌گشتم و مثل وروره جادو حرف می‌زدم.. از همه چیز و همه‌کس. از موفقیت‌هایم .. از دعواهایم با بچه‌ها.. از قلدربازی‌هایی که شاید در عالم واقعیت، یک‌به‌صد انجام می‌دادم ولی دلم می‌خواست درباره‌شان لاف بزنم.. مادرم گوش می‌کرد و تایید می‌کرد و هی با جملات کوتاهی که لابلای حرفهایم می‌گفت، وادارم می‌کرد ادامه بدهم.. خوب.. اون وقت فلانی چی گفت؟ اهه.. جدی؟ اصلن من می‌دونستم تو خیلی زرنگی و باحالی..
شاید مادرم اصلن گوش نمی‌کرد به‌حرفهایم.. اما نیاز درونم را مادرانه و فطرتن می‌دانست..
این‌روزها خیلی خسته‌ام.. نه مدیرعامل مهربان را دارم و نه دایی را.. باید مثل یک تکاور سپر و خفتان بپوشم و جلوی زندگی بیایستم.. و کسی نیست که نه‌شرح خستگی‌ها را برایش تعریف کنم و نه داستان موفقیتهایم را..
مدتها متوجه نمی‌شوم این حالی که دارم، که مثل ماهی بیرون از آب له‌له می‌زنم، از چیست... نه آن طورم که از تشنگی بمیرم و نه حس آرامش و بی‌نیازی دارم.. و یک وقتی که گوشی تلفن را برمی‌دارم و مثل همان کودک دبستانی برای مادرم تعریف می‌کنم که فلانی چه‌گفت و من چه‌کردم و بیساری خیلی خر است و توی فلان‌جا توانستم برنده شوم و از کی بدم می‌آید و کی را یواشکی خیلی دوست‌تر دارم و مادرم عین همان ایام قشنگ وقت صرف می‌کند تا به‌من گوش‌کند و بعد از ساعتی با آرامش گوشی را می‌گذارم و یک نفس عمیق می‌کشم که آخی... تازه می‌فهمم که بابا من هم آدمم! یک آدم بزرگ کوچک.

مطالب مرتبط

پوزش‌نامه

جوك‌هاي زندگي مجردي

از ماست که برماست

گيتار چيني

سوال

با تشكر از خانواده اداره برق

كسي كه براي زندگي فكر مي‌كند و راه فكر كردن را بلد است.

دار الشفا

وه ...

در جا ماندن بي‌وقفه

با بي‌ برقي‌هاي سه‌نوبته در تهران چهل درجه كيف مي‌كنيد؟؟

کسی برای امام رضا پیغامی ندارد؟؟

هايپ

لطفا تمركز كنيد‌!

سم زدايي

نظرسنجی

عيدتان مبارك

تعطيلي دو روز در هفته

سوال

روزی سخت

نظرها

این پستتو بعد از ارسال ایمیلم بهت خوندم و تا گرفتن جوابم دیگه چیزی برات ارسال نمیکنم پس این فعلا آخری.
اما:
من که مردم دقیقا به دلیل نداشتن چنین الگوئی در زندگیم دچار افسردگی ماژور شدم . وای بحال شما که یک خانم هستی.
اما زدی درست وسط درد دل من

من واقعا حسودیم میشه به اینکه تو اینقدر با خودت روراستی و اینقدر خوب خودت را بیان می کنی.

همه کوچکند فروغ جان. من برای خواهرم که از خودم 5 سال کوچکتره حرفامو میگم.

سلام فروغ جون،
من که بچه بودم (تا سن 19 سالگی!)عینا این نقش رو پدرم برام داشت. الان وقتی خواهر کوچکترم یا خواهر زاده 10 ساله ام همین ماجراهای روزانه اش رو برام تعریف میکنه، وقتی وسط حرفاشون حوصله ام سر میره، فکر می کنم پدرم چه تحملی داشته و دلم خیلی براش تنگ می شه.
الان خودم این کار رو یا با دکتر بی. می کنم یا با شوهرم.
در مودر دکتر که خوب .... بعضی وقتا پشیمون میشم. فکر می کنم که چرا من دارم پول و عمرم رو میذارم که بیام این چرت و پرت های بی نتیجه رو بگم.
در مورد شوهرم هم، با وجود اینکه خیلی باهاش دوستم، اون حس پدر و مادر رو نمیده.
فروغ:
منم گاهی می رم پیش دکتر بیرشک برا همین.

وقتي كه خيلي دچار اين حس ميشم ناخودآگاه مي بينم با يكي كه نبايد حرف بزنم حرف زدم ( مثلا يكي از كارمندان زيردست ) اونوقته كه يكهو يادم مياد اي دل غافل امان از تنهايي ...

فروغ:
اوهوم... خيلي بده.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

لينک‌ها