يك زندگي آماتور
دمتون گرم که اکثر قریب بهاتفاق میگین دپرسانه مینویسم و زنجمورهام زیاده!! دم خودم از شماها گرمتر که یکدرصد هم فکر نمیکردم اینطوری باشم!!! یعنی خیلی خوشخوشانه همیشه فکر میکردم مشکلات زندگی رو مطرح میکنم (در همین حد) و سعی دارم بازش کنم تا برام قابل حل بشن یا بگم که چکار برای حلکردنشون کردم. یهوقتایی هم غر میزنم. ولی واقعن گمون ناله درباره خودم نمی بردم!
اینطوریه که آدم بهتره بهجای اینکه خودش توی آینه هی خودشو نگاه کنه و قربون خودش بره، گاهی هم بهبقیه بگه توی آینه رو نگاه کنن و ببینن آیا همون چیزی رو میبینن که اون میبینه؟
اینکه چرا پس درباره احتمال زنجموره نوشتم، دلیلش این بود که آقای الف و دونفر دیگه بهم گفتهبودن ناله میکنم همهاش. حتی وقتایی که به عقیدهخودم شاد بودم و مثلن نوشتهبودم که دلم میخواست الان هرجای دیگهای جز شرکت باشم.
اولی و دومی که گفتن، فکر کردم اشتباه میکنند.. ولی سومی که گفت، فهمیدم یهچیزی در نگاه من هست که اون رو این طوری میرسونه. در ضمن خیلی احمقانه فکر میکردم کسایی که اینجا رو میخونن لابد فروغ رو از ۲۰۰۱ میشناسن. بعدش مقایسه میکنن که اون آدم دپ، الان چقدر خندهرو شده! که لابد اینطوری نیست دیگه :)
از عصری که دارم به این اختلاف خودم و شما در برداشتمون فکر میکنم، بهاین نتیجه رسیدم که شاید مهمترین دلیل نالیدن نوشتههای من اینه که انگار آدم پشت نوشتهها خودشو از ته دل قبول نداره. توی زندگی اونم موفقیتهای زیاد و خوشیهای زیاد هست. اما کردیت اونا را میده به دیگران. ته دلش میگه شانسکی برنده شدم اینبار. و وقتایی که مشکلات رو مطرح میکنه، هرچند در ظاهر تونسته حلشون کنه، اما راه حل براش دلچسب نبوده. و با نوشتن دنبال تایید میگرده. دنبال اینکه شماها بگین آفرین که تونستی مشکل رو این طوری ببینی و حل کنی. درحالیکه اگه خودشو قبول داشت،این راهحل براش یه کار بدیهی بود و کردیت مسائل خوب رو درعوض بهخودش میبخشید و میاومد از چیزهای مثبت حرف میزد. درواقع مبارزه با مشکلات برای اون شده اصل زندگی و خود زندگی رفته بهفنا.
میدونم که جملهبندیم ناقصه و درست نظرم رو نتونستم برسونم. اما طولانیتر بنویسم، هیچیش رو نمیخونید دیگه. بنابراین ولش میکنم. و فقط ازتون ممنونم که توی آینه واقعیت رو دیدین و بهم یادآوری کردین.باید بیشتر روش فکر کنم.
میدونین یهچیز بیربطی یادم اومد. اینکه یه گانگستر حرفهای هیچوقت بهفکر لو دادن خودش نمیافته.

نظرها
خوب اين مساله هم مانند ساير مسايل نسبي است !
لابد آنهايي كه به شما ميگويند زنجوره اي ، خودشان و اطرافيانشان انسانهايي با اعتماد به نفس بسيار بالا ، داراي زندگي موفق و عالي از همه نظر و... هستند كه هيچوقت برايشان گريه و ناله پيش نمي آيد . وگرنه من كه وقتي به خودم و اطرافيانم و جامعه نگاه مي كنم مي بينم كه همه اش يا داريم به زمين و زمان فحش مي دهيم يا داريم نفرين مي كنيم يا داريم غر مي زنيم از كمبود هايمان يا داريم حسرت آن ور ابي ها را مي خوريم كه چه كردهاند و به كجاها رسيده اند ياحسرت گذشتگان را كه چه بوديم و چه بوديم يا .... خب نسبت به ماها شما خيلي هم خوب هستي !!
فروغ:
متشكرم شوكين. تو كجايي كه بهت شام بدم ؟ :))
Posted by: شوكين | January 21, 2010 10:08 AM
خانم فروغ، شما خیلی جدی گرفتید ماجرا را. تنها چیزی که می شود گفت این است که شما خیلی جدی هستید. تصمیم هایتان جدی است . قضاوت هایتان جدی است . کتاب هایی که در موردش می نویسید جدی است . غر هایتان هم جدی است و الزاماً جدی بودن چیز بدی نیست . فقط مردم از جدیت فراری هستند. همین .
شاد زی
Posted by: Melikbaba | January 20, 2010 9:44 PM
این بار 22 بهمن سبز؛ زمان: 10 صبح، مکان: تمام طول خیابان های انقلاب و آزادی، هدف: آزادی
این بار 22 بهمن در راه است. 22 بهمنی که یاد نداها و سهرابها را در خاطرهها زنده خواهد کرد. 22 بهمنی که دوباره ندای آزادیخواهی این ملت را پس از 31 سال خواهد شنید. 22 بهمن 1388 روز سرنوشتساز دیگری در تاریخ ایران زمین خواهد بود.
به منظور هر چه بهتر برگزار شدن گردهمایی دوباره سبزها، و بر اساس تجربیات تظاهرات گذشته پیشنهاداتی به صورت زیر مطرح میشود:
1-باید به همگان خاطر نشان کنیم که حکومت در این روز قدرت سرکوب نخواهد داشت. در این روز به علت حکومتی بودن تظاهرات، حامیان حکومت (هر چند اندک) نیز در مسیرهای راهپیمایی شرکت خواهند کرد (همانند روز قدس)؛ در صورت سرکوب، حکومت چهره واقعی خود را به اندک طرفداران باقی مانده نشان خواهد داد، و این طرفداران نیز که اغلب انسانهای سادهای هستند، ریزش خواهند کرد و حکومت اندک پایگاه اجتماعی خود را نیز از دست خواهد داد.
2- تجربه روزهای عاشورا و 13 آبان به ما نشان داد که در صورت اعلام یک مکان خاص به منظور تجمع، باعث حضور گسترده نیروهای امنیتی در آن محل، و در نتیجه عدم شکلگیری هسته اولیه برای تظاهرات میشود. به همین جهت پیشنهاد میشود به علت طول وسیع خیابان انقلاب و عدم کنترل کامل آن توسط نیروهای امنیتی، در روز 22 بهمن از ساعت 10 صبح در تمام طول مسیر خیابانهای انقلاب و آزادی وارد شده و به سمت آزادی پیش برویم.
3- حتما نمادهای سبز به همراه داشته باشیم. البته به علت حفظ مسائل امنیتی بهتر است تا قبل از اطمینان از حضور چند هزار نفری سبزها در کنار خود از این نماد ها استفاده نکرد.
4- احتمالا حکومت سناریوهایی نظیر پاره کردن عکس امام یا حرمت شکنی! در روز عاشورا را برنامه ریزی خواهد کرد. یکی از سناریوهای احتمالی، احتمالا سعی در ایجاد درگیری و بخشونت کشیدن تظاهرات مسالمت آمیز سبزها خواهد بود. تنها نکتهای که میتوان متذکر شد، تاکید بسیار بر مسالمت آمیز بودن تظاهرات و عدم آغاز خشونت توسط سبزهاست. این را به یاد داشته باشیم که معنای مسالمت آمیز بودن، حداکثر تلاش برای عدم خشونت خواهد بود و نه عدم دفاع از خود. پس هوشیار باشیم تا افراد نفوذی از ابتدای تظاهرات جو را به سمت خشونت نبرند.
و به خاطر داشته باشیم در صورتی که با یاد نداها و سهرابها، بصورت میلیونی در روز 22 بهمن به خیابان بیاییم، هیچ نیرویی جلودار ما نخواهد بود
Posted by: simin | January 20, 2010 4:38 PM
ای بابا!
ببین من یه دو روز نیومدم اینجا، چه حرفایی به آینده من میزنن!
ببین به نظر من:
1. اولا زجه موره (!)نمی زنی. این چیزایی که میگی واقعتای زندگی زنهایی مثل من و شماست. البته حتما زندگی مون خیلی جنبه های صورتی هم داره ولی خوب آدم دلش می خواد نق هاش رو هم بگه دیگه!
2.ببین من که نگاهت کردم این چیزا رو ندیدم. شاید کسایی که این کامنت ها رو گذاشتن بهتر از من می شناسنت. (من فقط دو ساله وبلاگت رو می خونم!)
3. لطفا از اون روی شادت هم گهگاه بنویس!
4. دختر! انقدر به خودت سخت نگیر. کی گفته که "اصل زندگی رفته به فنا"؟ لطفا بپذیر که یه خانم موفق حسابی هستی که خیلی توی حل مسایل موفقه!
(حالا اگه می خوای منم بهت کردیت بدم: هورااا! آفرین فروغ جون، به نظرم شما خانوم خیلی موفقی هستین!)
بی ربط: دیشب ته تغاریمون اومده بود پیش من نق بزنه یه یه ربعی که حرف زد، حوصله ام سر رفت. بعدش یاد پست شما افتادم و سعی کردم تا اونجا که می تونم با علاقه به حرفش گوش کنم و بهاش صحبت کنم.
اینکه من دیروز خواهر خوبی بودم، کردیتش مال شماست!
فروغ:
متشكرم :)
Posted by: پانته آ | January 20, 2010 1:25 PM
تو اینجا حتی آزادی زجه موره بزنی....
Posted by: همدم | January 20, 2010 10:09 AM
من که جواب رو به شوخی دادم ولی به نظر من این چیزایی که مینویسی بیشتر به داستان زندگی شبیه است که توش هم زن جموره داره و هم مرد جموره ( بر عکس زن جموره ) که اون هم انعکاس بالا و پایین های زندگی است . البته یه بار تلخون همین اواخر حرف زیبایی زد. میگفت وقتی که غمگین هستی و میخوای با کسی حرف بزنی خیلی طبیعی جلوه میکنه و از نظر دیگران عادی و توجیه پذیره ولی اگر خیلی خوش حال باشی و از شادی ها و خوشی هات با کسی حرف بزنی آدم ها انگار با چیز غیر عادی مواجه میشن و یا جبهه میگیرن یاطوری نگات میکنن انگار خل شدی یا حتا حسودی میکنن و سعی میکنن حالت رو بگیرن.
حالا نگفتی چرا جواب ایمیل نمیدی ؟ :))
فروغ:
با تلخون موافقم. چقدر براي اين اسم تلخون دلم تنگ شده بود. كلي نوستالژي دچارش شدم!!
خوب ايميل بده تا جواب بدم!
Posted by: pedram | January 19, 2010 10:32 PM
I was kidding about the percentage
.
Posted by: pedram | January 19, 2010 10:24 PM
یه نکته دیگه هم هست. من وقت هایی بیشتر دوست دارم بنویسم که غمگینم یا حالم خوش نیست. اوقات خوشی خیلی یاد نوشتن نمی افتم. شاید شما هم گاهی اینطوری باشید.
Posted by: فریمهر | January 19, 2010 8:52 PM