بزرگتر ازمن باشيم.
میخواهم تز بدهم. این تز را بهعنوان یکی از بزرگترین تجربههای زندگیام میدهم و به آن مطمئنم ..
آدم در هیچ موقعیتی نباید طرف مقابلش را گوشه رینگ ببرد. طرف مقابل هرکسی میتواند باشد.. یک مدیر، یک همسر یک رفیق یا صرفن یک آشنا.
این بدترین کاریست که یک نفر میتواند با خودش و در شرایط وسیعتر با سیستمی که متعلق بهآن است، انجام بدهد و بهنظر من فقط از سر بیتجربگی و ناپختگی حاصلمیشود..
کشاندن طرف به گوشه رینگ باعث یکی از این عکسالعملهاخواهد شد:
- طرف رویش را ازت برمیگرداند و میرود. فکر میکنی شرایطت را پذیرفته و خوشحالی..درحالیکه او کوچکتر و ابله تر از آنی که فکر میکنی، تصورت میکند.. در حقیقت از نظر او رفتنت و یا قبول شرایطت بهیک اندازه بیارزشند..اما بین این دو بیارزش راه کمتنشتر را که ماندن توست قبول میکند.
-بهعنوان یک بازنده شرایطت را قبول میکند.. تسویه حساب را میگذارد برای یک روزی که توی گوشه رینگ نباشد.
-موضوع را برایش حیثیتی کرده ای.. با مشت میزند توی صورتت و لهات خواهدکرد تا بفهمی یکمن ماست چقدر کره دارد.
-در بهترین حالت طرف مقابلت آدمیست با درایت و با شعور که بلد است کلیتر از تو نگاه کند و تسلیم عصبانیت لحظهای نشود. بهخاطر سیستمی که هر دو به آن متعلقید، عقبنشینی میکند.
حالا فکر میکنی برندهای؟
برو خوش باش ..
ولی یادت باشد که هزینهای گزاف بهخاطر بلاهتت دادهای..منبعد آن آدم باشعور تو را فرد کوچکی میداند..
اعتماد و سرمایهگذاری روی آدم کوچولوها ، کار آدمهای با درایت و با شعور نیست.
...
پي نوشت:
اضافه كنم كه اين تز را براي وقتي دادم كه هدف از گوشهرينگ گذاشتن طرف مقابل، تحتفشار قراردادن او براي پذيرش شرايط است.. بهعبارت ديگر تهديد.
اگر برايتان فرقي نميكند كه عكسالعمل او چيست و يا نتيجه برايتان يكسان است يا خودتان را پذيرش حذف آماده كردهايد، شايد كمي اوضاع فرق كند.. اما من باشم بازهم اين كار را نميكنم.. هميشه راهي براي فرار او و بازگشت خودم براي يك فرض محالي كه محال نيست، خواهمگذاشت.

نظرها
سلام فروغ عزيز
خيلي وقته كه وبلاگت رو مي خونم و هميشه نوشته هات رو دوست داشتم و دارم امااولين بار هست كه نظر مي نويسم نمي دونم چرا!
اين تز هم جالب بود ممنون بايد بهش فكر كرد.
فروغ:
متشکرم که این بار نوشتی :)
Posted by: خاموش | February 2, 2010 11:09 PM
سلام
فروغ عزيز ممنون از راهنماييت خيلي لطف كرديم اگه سوالي داشتم حتما مزاحمت ميشم
Posted by: يك زن | February 1, 2010 12:57 PM
بانو فروغ عزیز
( در ادامه نظر قبلی و در واکنش به پیوستت به یکی از نظرها که میگی:
"ولی زندگی خارج از رینگ به عقیده من یک زندگی انفعالی ست.")
ببین آدمها که نباید بقول خودت همیشه همو کامپلیمانت (تمجید)کنند یک دوست متعهد جائیکه فکر میکنه اشتباهی است ( اشتباه نه نقص) تذکر میده و احتمال هم میده که شاید خودش اشتباه میکنه و در صورت لزوم خودشو اصلاح میکنه .
چرا ما در هر ارتباطی تصور رینگ مبارزه رو داریم که باید طرفمون مغلوب کنیم و گرنه مغلوب شدیم؟
این فقط مال آدمهای کوچیکه (همانطور که خودت هم اشاره کردی)، آدمهای بزرگ در هر تعاملی (دوستی ، تجارت ، همسفر بودن ، همبستری ، گفتگو و مباحثه و.... ) دنبال آفریدن ارزشی یا منفعتی (آفریدن منفعت نه بردن منفعت )دو طرفه هستند نه گرفتن چیزی از طرف مقابل . باور کن شعار نمیدم و حتی در گذشته هم مرامم این بوده بدون اینکه متوجه جزئیات مفاهیمش باشم.
مطمئن هستم که تو هم در کنه وجودت با من موافقی اما چون هم من و هم خودت و هم اطرافیانمون اغلب در هر تعامل ساده ای آخرش به رینگ کشیده میشیم کم کم به این نتیجه میرسیم که تا با کسی روبرو میشیم فوری یک" گارد بسته" بگیریم (اصطلاحی در بکس که مفهومش قرار دادن بازوها و مشتها در مقابل صورت به قسمی که امکان اصابت ضربه حریف به سر وصورت محدود شود) و تا کمی عدم تفاهم بینمان به وجود آمد بریم توی رینگ و جالبه که اغلب هم که میریم توی رینگ بعد از زدن چند تا و خوردن چندین تا مشت ( حالا برعکسشم فرقی نمیکنه) اغلب به خودمون میایم میبینیم اصلا یادمون رفته که اصل قضیه از کجا شروع شد و همه حواسمون به این معطوف شده که حتی الامکان بزنیم و نخوریم و اصلا چرایی مبارزه یا صورت مسئله فراموش شده.
مثلا تقاضای اضافه حقوق کارمندمون میشه یک مبارزه دو طرفه که طرفین میخوان کم نیارن و ضایع نشن و کار آخرش میکشه به استعفا یا اخراج و شکایت و داستانهای دیگه در حالی اگه بری به کنه قضیه هم اون کارمند راضیه با همون حقوق سابق ادامه بده و هم تو برات خیلی مشکل نیست که حقوقشو اضافه کنی و اگه طرفین خوب عمل کنند به جای مبارزه، یا حقوقشو اضافه میکنی یا راضیش میکنی که با همین حقوق ادامه بده و یا یک حالت بینابین پیدا میکنید . یا انجام یک معامله فروش ، میشه یک بحث حیثیتی و بهم میخوره در حالی که هم تو میتونستی و راضی بودی که به قیمت مورد نظر خریدار بفروشی و هم خریدار براش توجیه داشت که با قیمت مورد نظر تو بخره .
اینه که میشه همون بحثی که در پستت مطرح کردی که یکی یکدفعه به خودش میاد میبینه اصلا اصل موضوع ارزش این جدال رو نداره و با کمال تعجب طرفش که فکر میکنه مبارزه ای رو قهرمانانه برده از رینگ میره بیرون ( که خودت به خوبی حالتاشو تحلیل کردی).
به نظر من { زندگی نبردی است بین آدمی و جهالت خودش و دیگران }
و بهمین دلیله که سلاح آگاهی برنده ترین سلاحها در نبرد زندگیه و کسانی که دانا و فهیم هستند اینقدر راحت و آسوده زندگی میکنند(اینکه میگن اونی که بیشتر میدونه بیشتر رنج میکشه حرف نفهمی که فکر میکنه خیلی چیزی میدونه).
این دانائی صرفا مفاهیم عرفانی رو شامل نمیشه به نظر من داشتن هنر مدیریت یا خیاطی یا حسابداری و یا داشتن شعور یک پدر خوب یک همسر خوب یا یک انسان خوب بودن هم یک جور دانائیست .
این نبرد به مفهوم واقعی ، مبارزه ای سخت نیست چون آگاهی که بیاد دشمنت که جهالت باشه خود بخود محو میشه.
ماهاریشی ماهش یوگی میگه:با ظلمت جنگ نكن. نور را بياور، تاريكي ناپديد خواهد شد.
( پیشنهاد میکنم رجوع شود به سایت لیلا دات کام تحت عنوان عاقلانه و پست زیر را مطالعه کنید)
http://www.leylaa.com/archives/044993.php
اما اگه در چارچوب بحث خودمون بخوایم تز بدیم ! تز من اینه!:
***اگر زندگی رینگ مبارزه باشه باید اینطوری نگاهش کنی که محدوده رینگ تمام دنیا و زمان مبارزه (مجموع راندها)تمام عمر توئه.***
بنابراین اگر توی این رینگ با کسی در گیر بشی یک راند ممکنه تو ببری و یک راند طرف مقابلت.هر راند که تموم میشه یک استراحتی میکنید و دوباره باز راند بعدی و بعدی و بعدی. جوری که میبینی بعضی ها در بستر مرگشون هم با حرفاشون یا وصیتشون دارند راند آخر مبارزه ای دیرینه رو با کسی اجرا میکنند!
پس اگر کارت با کسی به مبارزه کشید بدان این مبارزه فقط در دو حالت تمام میشه( البته بجز با مرگ یکی از طرفین) :
1- یا تو یا حریفت بپذیرید که اصلا این جدال (موضوعش یا طرفش) ارزش جنگیدنو نداشته و با اعلام شکست ، یا ترک فیزیکی محیط و یا( در مباحثات کلامی) با سکوت اختیار کردن و بخشیدن افتخار پیروزی به طرف مقابل به این مبارزه بی ارزش پایان بدین.
2- یکی از طرفین ناک اوت بشه(یعنی در مقابل تو یا در رابطه با موضوع مبارزه به طور کامل و برای همیشه از حیض انتفاع خارج بشه).
وگرنه همانطور که در سطور بالا تشریح کردم وخودت هم گفتی ، بردن یک راند به معنی پایان مبارزه نیست و باید منتظر بشی تا ببینی در راند بعدی چه اتفاقی میفته؟!
حالت دیگه اش یک فرصت برای تجدید قواست نه یک پایان و اون زمانیه که طرف مبارزه ، آدم رندیه که چون میبینه داره ناک اوت میشه از در جلب ترحم وارد میشه و یا قرآن ها رو سر نیزه میکنه و پیشنهاد میکنه که با مذاکره و حکمیت موصوع حل بشه ،اگر فریبشو خوردی و یا حس بزرگواری بهت دست داد و بهش رحم کردی و ندونستی که اگر این شخص آهل تفاهم بود از اول مبارزه ای در نمیگرفت ، به پیروزی ظاهریت خوش نباش و بدان که تو فقط یک راند رو بردی و مبارزه کماکان "ادامه دارد"!!.
فروغ:
منظور من از رينگ، در پاسخ به آن نويسنده كامنت، فقط محل مبارزه نبود. فكر مي كنم همان جا هم توضيح دادم. كه رينگ محل بازي ست.
Posted by: رامین | January 31, 2010 7:19 PM
dorosteh - khoob bood -
Posted by: shin | January 31, 2010 1:07 PM
خانم فروغ بزرگوار ، تزت بسي جالب است. ولي يك اشكال دارد. پند اين بنده كوچكترين را هم بشنو . هيچ وقت روابطت را به داخل رينگ نير كه گوشه و وسط داشته باشد . آدم هايي كه روابطشان را با جدل به داخل رينگ مي برند مجبور به مبارزه اند. جدال داخل رينگ يا بازنده دارد يا برنده و ديگر هيچ. قطعاً يك روزي هم آدم بازنده رينگ خواهد بود.
شاد زي
فروغ:
کاملا درست می گویی اما این که من نوشتم مربوط به وقتهایی ست که ناخواسته به کنار رینگ رانده می شوی.
بعد هم زندگی اصولن یک رینگ است. گاهی در آن بازی می کنی(اگر هر دو طرف عاقل باشند) گاهی مبارزه می کنی.ولی زندگی خارج از رینگ به عقیده من یک زندگی انفعالی ست.
Posted by: melikbaba | January 31, 2010 9:39 AM
الان به شدت گوشه رینگ هستم و البته فکر کنم از آنهایی هستم که فعلا عقب نشینی می کنم تا سر فرصت راهم را ادامه بدهم
ممنونم خیلی بجا نوشته بودید
Posted by: شایدها | January 31, 2010 8:13 AM
بانو فروغ عزیز
بقول دوست دخترم خدا نکنه من به چیزی گیر بدم!
حالا هم گیر دادم به وبلاگ تو تا ببینم چه تز جدیدی میدی تا منم در موردش فکر کنم و تجربیات گذشتمو از این دریچه بررسی کنم ولی دارم مثل یک آدمی که موظف شده پست جدیدتو بخونه تا یک نظر بده رفتار میکنم.
کلا دارم گیر میدم دیگه خوشبحال تو شاید !
نمیدونم برخلاف بقیه پستهات که خیلی روانن این یکی تو مخم گیر کرد.
آخه معمولا تو پست هات تز نمیدی یک "شاید"، " ممکن است " و یا "احساسم اینه " مطرح میکنی و یا حسی گذرا رو بیان میکنی ولی تز دادن ...!
کار تو نیست دختر بی خیال همون درد و دلا و ضجه موره هات برخلاف نظر اکثریت نه نشانه افسردگیت هست ونه تلخ ، خود خود زندگی است.
اما نظر من در مورد رینگ
مثالت از بیخ غلطه گوشه رینگ یعنی آخر خط برای طرف ، راه فراری متصور نیست (حالا این سکانس رو اینجا داشته باش برمیگردیم)
ما آدمهای ناقص که هیچ ولی آدمهای با شعور و عاقل همیشه یک راهی رو برای رسیدن به وضعیت برد برد پیدا میکنند ، ایمان دارم اگه طرف آدم کمی فهمیده باشه تو وظیفه داری نسبت به خودت که بری به سمت یک راه حل با منفعت متقابل و اگه طرفت از تو عاقل تره باید احساساتو کنار بزاری و پیشنهاد منصفانه اونو که حتما حالت برد برد ی خواهد بود بپذیری (توجه داشته باش که فرض برین شد که طرفت از تو عاقل تره یک آدم عاقل که نمیاد تو رو اونقدر احمق فرض کنه که بخواهد عهدنامه ترکمن چای باهات ببنده ).
خوب میمونه حالتی که ( خدا نصیب گرگ بیابون نکنه ) طرفت یک احمق تمام عیاره . اینجاست که اولا باید بی چون چرا باخت و ضرر خودتو بپذیری چون اجازه دادی یک احمق در شرایطی قرار بگیره که مجبور باشی باهاش معامله کنی.
حالا باید ببینی کدام از این دو راه ضررش برات کمتره .
اول سعی کنی متقاعدش کنی که با دریافت یک باج معقول از زندگی یا کارت بره بیرون ، باید مطمئن بشی آنقدر راضیش کردی که دیگه در مسیرت قرار نگیره و تمام راه های نفوذ مجددشو ببندی.
اما بعضی موقع ها طرف خیلی طماع و احمقه در اینجور مواقع باز باید سعی کنی طرفو راضی کنی یک چیزی ازت بگیره و بیخیالت بشه مثلا یک شخص ثالثو واسطه کنی (فقط توافق با یک احمق !!! هرگز جزو انتخابات نباشه هرگز) اگر دیدی با یک ضرر متعارف نمیتونی موضوع را حل کنی حالا تازه میرسه وضعیتی که در بالا گفتم نگهش دار تا بهش بپردازیم.
یعنی گوشه رینگ !
پس چی شد ؟ طرف اونقدر باشعور نیست که پیشتهاد برد برد تو رو بپذیره ضمنا از تو هم باشعور تر نیست که پیشنهاد برد بردی بده تا تو بپذیری و احمقی است که باج زیادی هم میخواد تا بیخیالت بشه
در این حالت باز هم پیشنهاد میکنم سعی کنی باج رو بدی ولی اگه توانش رو نداشتی فقط یک را میمونه :
باید گوشه رینگ گیرش بیاری و ضمن مسدود کردن تمام راه های فرارش کاملا شات داونش کنی!
فهمیدی ! باید کلید پاورشو خاموش کنی رم شو در بیاری زیر پات بشکنی هاردشو محکم بکوبی زمین و یک درصد هم احتمال باقی نزاری که دوباره ویندوزش بالا بیاد.
و اگه هم از گوشه رینگ فرار کرد تا نگرفتیش و همون کارای که گفتم سرش نیاوردی باید با یک چشم باز بخوابی.
بازم تاکید میکنم باید سعی کنی که اصلا سرو کارت به آدم بی شعور نیفته ولی اگه افتاد باید ببینی هزینه کدوم کمتره اینکه راضیش کنی که از مسیرت بره بیرون یا خودت کلا از صحنه محدوده ای که ممکن باشه دستش به تو برسه فرسنگها دورش کنی.
(مثلا چنان ضایعش کنی یا براش پاپوش دست کنی یا تحت تعقیب قرارش بدی یا بدی چنان بترسوننش خلاصه به فراخور موضوع و بزرگی طرف ، کلکشو بکنی)
و دوباره تاکید میکنم "دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد" نمیتونی تصور کنی وقتی یکی رو گوشه ریگ گیر بندازی و بخوای نابودش کنی چه قدرتی از خودش نشون میده ( تا حالا یک گربه رو یک گوشه گیر انداختی تا عکس العملشو ببینی ؟ گربه میشه پلنگ ...) اینکه از دستت در بره هم واویلاست پس باید اگه کار به اونجا رسید هیچ شانسی براش نزاری.
بله به نظر من قاعده بازی اینه ، و امیدوارم تاکید من بر اینکه اصلا نباید بزاری کارت به این شرایط برسه رو فراموش نکنی.
اگه حالت دیگه یا راه دیگه ای تو یا خواننده های این نظر متصورند یا ابهامی در این نظریه میبینند خواهش میکنم مطرح کنید.
ای کاش 4 سال پیش هم مثل امروز این مسائل برام اینچنین شفاف و با اهمیت می بود.
نکته کلیدی این همه فک زدن این نکته است : اصلا نزار سرو کارت با آدم احمق بیفته و خودت هم بزرگ و با شعور باش.
رامین
تابعد
Posted by: رامین | January 30, 2010 11:03 PM
موافقم،البته گاهی استثنائا ممکنه یک زخم از پنجه گربه ای که سه کنج گیرش انداختی، ارزش بیرون کردن همیشگی اش رو از حیاط خونه ات داشته باشه
Posted by: amir | January 30, 2010 9:33 PM