وسطي
با جیمیلی که همه کارهای شرکتم روش ثبت شده و بهعنوان یکبایگانی سيار با خودم حمل و نقلش میکنم- میکردم- و الان اینطوری نصفه و نیمه کار میکنه و هیچی نمیتونم باهش بفرستم یا ببینم،، بادیدن ونهای سبز و سفید کمیته توی خیابون وزرای امروز، با ماهوارهای که سالی یکبار روشنش میکردم تا فقط صدا توی خونه باشه و الان کامل قطعه، دچار نوستالژی وحشتناک دهه شصت شدهام.. نوستالژی سالهایی که پاچه شلوارم رو دم در مدرسه با سانتیمتر اندازه میگرفتن تا بیست و دوسانت دقیق باشه.. مقنعه ای که تا کمرم بود با چونهبند.. نوستالژی بابام .. که بهم میگفت میخوای مانتو شلوار سفید بپوشی، میتونی .. اما اگه گرفتنت نمییام وساطت کنم.. و گرفتن و نیومد.

نظرها
ماها که اون موقع یکی دو سالمون بوده باید چیکار کنیم ؟
Posted by: حسین جعفریان | February 19, 2010 2:10 PM
سلام
بابای من هم همین رو می گفتن/ می گن. پشت بندش هم اضافه می کردن من نه عموی تیمسار دارم نه دایی حجت الاسلام.
البته ما رو هم هیچ وقت نگرفتن شکر خدا چون اساسا خانواده مذهبی بودن چه قبل و چه بعد از انقلاب. بگذریم.
نوجوانی و جوانی داشتیم ها، نوبر!!!
Posted by: س | February 19, 2010 11:34 AM
فروغ جان تو دیگه بودار ننویس، تا اقلا این فروغک عزیز رو بی فیلتر بخونیم.
از جی پی ار اس استفاده کن، میتونی جی میل رو بازکنی و ای میلهاتو چک کنی و ای میل بفرستی.
فروغ:
اسمت چيه آخه؟
Posted by: Anonymous | February 19, 2010 10:34 AM
من که دهه ی 60 رو خیلی یادم نمیاد ولی با چیزایی که شنیدم میدونم که وضع مملکت داره شبیه اون روزا میشه. هر چند محاله مثل اون روزا بشه..
وقتی همه چی فیلتر بشه و ایمیل هم نتونی چک کنی و ماهواره قطع بشه اوضاع خیلی خرابه. حالا حساب کن عزیزترین شخص در زندگیت هم ولت کنه بره!!! چه شود!!!
وبلاگتو لینک کردم تو ویلاگم. خوشحال میشم یه سر بزنی به وبلاگم و اگه خوشت اومد منو لینک کنی.
Posted by: متولد دهه 60 | February 19, 2010 10:20 AM
حال و روز نمی ماند برای آدم
دو ماه است که خودم را تحریم کرده ام که تلویزیون و ماهواره نبینم تا از دست اخبار فرار کنم بلکه محتویات جمجمه ام کمی آرام گیرد...
این وسط شروع کردم به بلاگ گردی ، اما انگار نمی شود این مجازی خانه را سرک کشید و یادداشت "تلخ" نخواند
حال و روز نمی ماند ....
نمی ماند
Posted by: لبهایت به انضمام ماتیک | February 19, 2010 1:01 AM
che bad ke nayumad!
Posted by: N/A | February 18, 2010 11:01 PM
خيلي سخته و اعصاب آدم رو داغون ميكنه آدم كلا نااميد ميشه ...
حالا شما كه تجربه اش رو داريد اين نيز بگذرد؟
كي بگذرد؟ چطوري بگذرد؟ چه كنيم كه بهتر بگذرد؟
Posted by: خاموش | February 18, 2010 9:09 PM
حالا ما که تجریش را داریم. بیچاره این بچه هایی که مال اون دوران نیستند
Posted by: آورا | February 18, 2010 1:48 PM
پاچه شلوار 22 سانت و چونه یدکی! تازه منی که مجبور به پوشیدن چادر هم شدم جوراب سفید هم قدغن! عکس و و عکاسی تو مدرسه طلا ... جالب بود اونم یجور دنیا بود که واسه من الان فقط یه خاطره است ناراحت نکن خودت و بخند به قصه تاریخ کمتر حرص میخوری
Posted by: پ | February 18, 2010 11:10 AM
مامان منم همیشه همینو میگه:
"هر جا قراره برین ، به هر کی قراره برین برو ولی اگه گرفتنت
من نمییام دنبالت !!"
Posted by: فرانک | February 18, 2010 10:57 AM
هگل بیچاره راست می گفت که تاریخ تکرار می شه...!
نه؟!
Posted by: کرگدن | February 18, 2010 3:10 AM
چاخان نکن!
حتمن اومده مطمئنم که اومد.
Posted by: رامین | February 17, 2010 11:34 PM