آتشفشان
از آنوقتهاییست که حالم خوب نمیشود. رفتهام توی غار خودم و حوصله هیچکسی را ندارم.. اینوقتها مدل مردانه میشوم. اصلن کسی بهتر است سراغم نیاید تا خودبهخود خوب شوم. قبلنها باید نوازش میشدم.. اما تازگی انگار هورمونها مرا دارند بهسمت مردشدن هینزدیکتر میکنند.. لامصبها..
کیگفته چهلسالگی سن خوبیست؟ برای من که بدترین سال زندگیام است. از لحاظ روحم میگویم. عطفترین نقطه عمرم همین سن لامصب چهل است. ایستادهام بالای قلهای که با هزار مصیبت بهبالایش رسیدهام.. و میدانم بعدش رو بهافول خواهمبود.. چهلذتی دارد به اوج برسی وقتی میدانی بعدش قراراست با مخ - حالا شاید کمی آرام تر - سرازیر شوی؟
این سن را از همان هفتم تیر که آمدم توش دوست نداشتم.
بگذریم..
موسیقیهای عالی این روزها گوش میکنم.. واقعن در مقایسه با موسیقی و کتاب و فیلم خارجی کی رویش میشود ادعا کند ما هستیم؟ این غربیها همهچیز را باهم دارند.. خیلی دنیای نامردیست..یکجا همهچیز را بهآدمها با هم بدهند.. یکجا همهچیز را با هم بگیرند..
خوب مثلن یکی که الان چهل سالهاست آنسوی دنیا، از من بیشتر زحمت بودنش را کشیده که سزاوار است شر و التونجان و ویتنی هستون و سلینجر و اسپیلبرگ و همه را داشته باشد و من با فاصله دههزار کیلومتر اینورتر افتخاری و فلان و فلان را؟ آخر کجای این اسمش عدالت است؟
دلم را خوش میکنم بهاین که توی زندگی بعدی اروپایی خواهمبود..
اینها را نقد نکنید ها.. بهقول لاله منصفانه ازتان راضی نیستم.. اینها غرهای توی غار من است..
یکی آمده برای مصاحبه. باید بروم.
امروز این دختر متخصص اضافهکاری حسابداری هم که مدتیست باهش سرسنگینم، میخواهد بیاید با هم حرف بزنیم.. آدمها وقتی خرند، خیلی خرند گاهی..آخر آدم حسابی این قیافه زهرماری من چی بهتو نشان داده که فکر کردی روز خوبی برای حرفزدن و از دل من درآوردن گندهاییست که تا حالا زدهای؟
بقیه غرها در فرصت مقتضی.
کامنت را باز میگذارم نه برای اینکه نقدم کنید. من که اصولن نقدپذیر نیستم. این را تازه در قله عطف زندگیام، در همین سن خاکبرسر چهلسالگی - کشف کرده ام.. ولی الان دیگر یک لحظه هم تحمل نقد ندارم. بیایید اینجا با هم غر بزنیم.اصلا فکر کنید با هم وایستادیم سر کوه چهل سالگی خاکبرسر من و هیچکسی نیست و از ته دل هی فریاد میزنیم، مگر خدا یکوقتی صدایمان را بشنود و بهجای افتخاری و فیلانهایش یک سلینجری، سلیندیونی.. چیزی بهمان بدهد.. محض رضای دلمان.

نظرها
همه با هم غر ميزنيم!
اصلن چه عيبي ميتواند داشته باشد،هااان؟!!
Posted by: Neli | March 2, 2010 12:43 PM
اگه كامنت اون دو تا پست اخري رو باز هم ميذاشتي بازم فرقي نمي كرد !!چون فك نميكنم تو اين شرايط آب و هوايي اينجا ، كسي جرات داشته باشه كامنت بذاره !!:)
Posted by: شوكين | March 2, 2010 8:54 AM
baa ejaze be blogetoon link dadam be blogam. age ye vaght doost nadashtid, befarmaeed delet mikonam. baa tashakkor
Posted by: Shaya | March 1, 2010 4:51 AM
خواستم كه بگم پستت فشنگي بود.منم ميخوام غر بزنم.ولي كسي گوش نمي ده.
Posted by: تينا | March 1, 2010 1:08 AM
عجب آهنگایی!
Posted by: پانته آ | February 28, 2010 9:48 AM
سالهاست که فهمیدم با غر زدن چیزی درست نمیشه و دقیقا زندگی از اصل اصیل "کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من "طبعیت میکنه .
از وضع موجود راضی نیستی؟ آستین بالا بزن و برای رسیدن به نداشته ها کاری بکن.
منم از خیلی چیزا ناراضیم اما همه میدونیم خیلی چیزا الان قابل تغییر نیست پس یا باید با شرایط موجود ساخت یا رفت به جای بهتر .
Posted by: مونپارناس | February 27, 2010 11:36 PM
سلام
ببخشید که دارم جای بی ربطی نظر می ذارم خواستم مطمئن باشم که می بینیدش.
پست سفر به هندتون رو خوندم و برای ما که توی تعطیلات عازم هستیم پر بود از نکته. فقط توی نوشته هاتون اشاره ای به غذای حلال نکرده بودید، خواستم ببینم از این نظر وضع چطوز بود؟ راحت پیدا می شد؟
ممنون از همکاریتون
فروغ:
به نظرم همه غذاهاي اونجا حلاله. گوشت كه من اصلا نديدم و مرغ و ماهي هم حلال بايد باشه چون هند پر از مسلمونه.
Posted by: زهرا | February 26, 2010 12:28 AM
فروغ عزیز مثل همیشه راه هل پیشنهادیت عالی بود،
اما فروغکم، بازهم بلند همینجا فریاد بزن تو خودت نریز، تنهایی مشکله!
راستی قضیه جی پی اراس هم به قول یکی از دوستان به ها رفت، دیگه ارتباط نداریم.
Posted by: فلورا | February 24, 2010 10:48 PM
خوش به حالت كه در چهل سالگي در اوجي . من خيلي كم مونده به چهل سالگي برسم و اميدي هم ندارم كه به اوج برسم . از شرايطم اصلا راضي نيستم .
موفق و شاد باشي
Posted by: مارال | February 23, 2010 1:38 PM
بنده از طرف غار ، هورمونها ، چهل سالگي ، هفتم تير ، سيلينجر ، كيسينجر ، حسابداري ، اضافكاري ، قيافه زهر ماري ، يه مشت ادم مشكل دار ، شهر و مناسباتش ، هواي كثافتش ، عيد حقيرانه ، قرقيزستان ، پوست اندازي ، مظفرالدين شاه و... از همه حضار محترم عذرخواهي مي كنم!
Posted by: شوكين | February 23, 2010 10:52 AM
فروغ خانم
به طهارت گذران منزل پيري و مكن
خلعت شيب به تشويش شباب آلوده
Posted by: راما | February 23, 2010 10:32 AM
من که نزدیکای چهل هستم ولی احساس می کنم دیگه اون شور جوونی زندگی رو ندارم. ایران هم نیستم که بگی شرایط ایران اینطوریم کرده ها... از نظر فیزیکی که هزار مشکل پیدا کردم اخیرا و خیلی از آرزوهای دهه چهل سالگی رو باید فاتحه شون رو بخونم... از نظر کاری هم که ۹ سالی میشه دقیقا که توی شرایطی گیر کردم که بقولی دارم در جا می زنم با اینکه از نظر تلاش و کسب دانش و تجربه توی این مدت واقعا خودم رو جر دادم ولی یک سری بدشانسی های پشت سر هم باعث شده پیشرفت کاریی به اون صورت نداشته باشم. خلاصه که من هم باهات میام که با هم فریاد بزنیم...
Posted by: سوسکی | February 23, 2010 3:23 AM
تازه به این نتیحه رسیدم که سیستم کاری فقط یعنی من بمیرم، تو بمیری و دم دیدن و چاپلوسی و... . یک سال هست کسی اومده تو بخش ما و من هر چیز که بلد بودم بهش یاد دادم و همیشه تو این یک سال بهش سرویس دادم، حالا بهش می گم وظیفه ای که داری انجام بده بهش بر می خوره.چرا؟ چون ازش جدی خواستم کار کنه. چون همه جماعت یه مشت آدم مشکل دارن که تنها چیزی که دارن اون "من" مسخره شونه. نکنه به اون آسیبی برسه، دیگه خدا رو بنده نیستن.
حالا یه جوری طاقچه بالا می ذاره که انگار ارث پدریش رو طلب کردم، نه کار شرکت.
اصلا من از خودم شاکیم که این همه همیشه کمک کردم و سرویس دادم.
آدم از این لجش می گیره که طرف کلی هم ادعای فضل و کمالات می کنه.
Posted by: سوپ جو | February 22, 2010 9:50 PM
وای قربونتون..این خر بودن بعضی هارو خوب اومدین بخدا..گاهی میگم خدایا نمیشد آخه ما هم یکی از اینا بودیم که انقد غصه نمیخوردیم ..غصه به خاطر انتظاری که هی از خودمون داریم...چیز های خوبی که تو دنیا هست و هنوز نخوندم...قطعه هایی که ننوشتم ...تمرین هایی که نکردم...کنسرت هایی که نشده برنامه ریزی و اجرا کنم...تازه همه رو هم انجام بدم...برای کی....خودم؟ تا کی؟.ببخشیدا...این مردم؟دیدین که ...نا امید کننده میشن گاهی...ما که همیشه چپیدیم تو غارموون...بخذا حالم از این شهر و مناسباتشو..ریختشو ..هوای کثافتش و دم عید ظاهری و حقیرانشو..همه چیش بد میشه...شرمنده ها...اما بازم هست...ولی ذیگه نمیگم...ذرسته گفتین شییر کنیم غرهامونو باهم..اما خوب...حیای گربه کجاست... ..
نه خدا وکیلی...
....درسته جای شکرش باقیه که تو قرقیزستان دنیا نیومدیم اما خوب آخه چرا.....ای بابا...تمومی نداره لاکردار...از چی بگم آخه..صف بنزین؟....رشد اقتصادی؟هنری؟ فرهنگی؟سلامتی؟چی؟....
فروغ:
واويلا چقدر غردونت پر بود:))
Posted by: goli | February 22, 2010 7:15 PM
غر جمع میکُنُم آی غر جمع میکُنووم!
Posted by: مکین | February 22, 2010 5:56 PM
middle age crisis
،ظهر زندگی...
فقط میدونم که یک دوره انتقاله..یه جور پوست اندازی...
Posted by: مسعود | February 22, 2010 3:56 PM
به نظرم مهم اینه که سعی کنیم از زندگی تمام استفاده را بکنیم. درسته که از خیلی چیزاش خوشمون نمیاد اصلا ولی باید تلاش کرد بالاخره. شاید یه روزی همونطور بشه که دوست داریم. شاید.....
Posted by: بهنام | February 22, 2010 1:47 PM
1. بد جنسیت کلی من رو خندوند! من غلط کنم دیگه برات کامنت خصوصی بذارم. (اول نوشتم "خندوندم"، بعد درستش کردم. از اون روزی که قرار بود "به فروش برسین" توی حرف زدنم بیشتر دقت می کنم!)
آخه آدم چهل ساله، اینقدر شیطون می شه؟
2. باور کردم که می خونی! چون مگه میشه همزمان با من اینقدر از این حسابدارها دلخور باشی؟
خلاصه اینکه جازدم، تسلیم!
حالا یه کم بخند. آفرین!
3. امروز یه پست طنز توی وبلاگ مسعود بهنود دیدم، تو این مایه که خوش به حال خارجیا!(پیشنهاد میکنم بخونیش، با حال و هوات جور در میاد)
به قول مرحوم مظفرالدین شاه (؟) ما همه چیزمون به همه چیزمون میاد!
4. عزیزم، من هم خیلی وقتا نق دارم ولی یادت نره که حتی وقتی نق داری:
لطفا برای اونچه هستی و اونچه توی این 40 سال (به بهای عمرت) به دست آوردی به خودت کردیت بده.
به قول مالی چیا:
Debit: دنیا
Credit: فروغ!
Posted by: Anonymous | February 22, 2010 1:13 PM
قله که یه نقطه نیست دوست عزیز، من فکر می کنم چهل سالگی خیلی هم خوبه، می دونم قله یه زمینه، مدتی باید توش راه رفت تا رسید به سراشیبی و سرازیر شد به سمت پائین، به نظر من اون قله ده سال طول می کشه: آدم چهل سالگی می رسه به قله و ده سال می مونه روی قله، بعدش هم نم نمک میاد پائین....
تو قوی هستی، قوی بمون :)
Posted by: . | February 22, 2010 11:54 AM
در وقت فوران اين موسيقي را مي شود گوش كرد . لذت برد . فرود آمد .
Bob James / Kissing Cross
شاد زي
Posted by: melikbaba | February 22, 2010 9:24 AM
منکه هنوز به چهل سالگی نرسیده ام...در آستانه سی سالگیم که چندین سال پیش فکر میکردم وقتی بهش برسی یعنی خیلی بزرگی و اصلا پیر شده ای و خلاصه هیچ نگاه خوبی نداشتم. حالا هم که در آستانه اش ایستادم همچین بنظرم نمی آید فرقی داشته باشد با بقیه سالها... و اینکه من در آستانه سی سالگی حس توی در آستانه چهل سالگی را خوب میفهمم که اصلا یکجورهایی آدم حس میکند هیچ چیزی خوب نمیشود.
اه...منکه بیشتر غر زدم
Posted by: آرمیتا | February 22, 2010 9:20 AM