sacrifice+elton john
چرا اصرار دارم بنویسم؟ درحالیکه دوباره دفتر و دستک خاطرهنویسی رو کاغذ رو شروع کردهام؟ خوب اینجا یهجور دیگهست. حوصله آدم سر میره از زیاد حرفزدن باخودش توی دفترا. بعدش همکه اصلن جنس نوشتههای دفتری یا حتی وبلاگ مخفی با جنس اینجا فرق داره..
دیروز فهمیدم یکی از دوستی صمیمیم شاید ازدواج کنه. خوب .. حداقل مطمئنم بهخودم که حسودیم نشد. ولی ناراحت شدم.. حسودی نکردم. چون اصولن مغرورتر از اینم که حتی بهخودم توی دلم بگم کاش جای فلانی بودم! اون قدر از خود متشکرم در رابطه با نوعزندگیم که حتی همه دنیا اگه بخوان بگن زندگی احمقانهای دارم، بهجاییم برنمیخوره.
اما ناراحت شدم. درحدیکه اولش فکر کردم نکنه جدی حسودی میکنم؟ وقتی یادم اومد این ناراحتیم در حد سنگ اندازی زمان ازدواج برادرم هم بود، فهمیدم که نه..
حالا کاری ندارم به دلیلش..
خلاصه یک ناراحتیهای عمیقی در دنیا هست که تنها چارهاش برای من یک خرید قوی بسیارگرونه یا دیدن چند تا فیلم شاهکار پشت سر هم..
از بس این مدت خرید کرده بودم، حسش نبود دوباره برم خیابون.. برای همین جعبه فیلمای روز مبادام رو درآوردم.. نشستم و بوی خوش زن رو دیدم.. وصف حال بود.. نه؟ کلن حس قبل از فیلمم عین حس سرهنگ بود. که یهوقتی توی زندگی، میرم نهایت زندگی رو تهش رو در مییارم و بعد هم خلاص. خیلی وقتها هم بههمین فکر کردم. یعنی برام خیلیخیلی احمقانه ست وقتی بهم میگن حواست بهروز پیری و کوریت باشه. حواسم هست خودم. مگه میشه نباشه؟
خلاصه فیلمه اساسی وصف حال بود.
بعد یه شام خوب خوردم و کمی نوشيدني بامداد خمار.. و نشستم فیلم ریدر رو دیدم. فیلمش بهشدت قویه. یعنی میره تا ته سلولهات رسوب میکنه.. اما خوشآیند نیست. همهچیزش درست بود.. اما زندگی نبود. کثیفکردن زندگی بود.. و برای من کتاب یا فیلم شاهکار چیزیه که بتونم باهش از کثافت بیرون خلاص بشم..
تا دو صبح فیلم دیدم..
از صبح تا حالا هم بد نگذشته.. با دایی رفتیم گشتیم. ناراحتیم رفع شدهبود قبلش. نهار نه چندان خوبی هم خوردیم. همچین مود خوبی نداشتم که برم لیدیبرد یهغذای شاهکار بخورم. حیف این هوا و اون غذا بود برای این حال من. اومدم خونه. فقط کانال چینی ماهواره میگیره. با ورور چینی چرت زدم.. واقعن زبون مزخرفیه که حتی نمیشه باهش خوابید. بعد موسیقی خوبی تمرین کردم... حالا هم میخوام یهفیلم دیگه ببینم..
راستی برگشتم پیش معلم قدیمیم.. دوستش دارم خیلی.. خیلیخیلی شبیه سرهنگ بوی خوش زنه...
خیلی دلم میخواد sacrifice التونجان رو بزنم. بعدش خلاص:)

نظرها
چرا نوشتن؟
به قول مارکز : زنده ام تاروایت کنم...
واسه درک بعضی از حسها باید زد به ریشه،باید ماهیتشون رو شناخت وشاد باید همه لایه های روانی رو حسابی کاوید ...
بعضی ها هستند که حسهایی رو که دوست ندارن داشته باشند رو نمیبینند وانکارشون میکنن ...اما کسایی هم هستند که توانایی و شهامت دیدنشو رو دارند...به هرحال دیدن خیلی از حسهاوقتی هستند، بهتر از انکارکردنشونه وقتی که وجود دارند....
Posted by: مسعود | February 21, 2010 5:44 PM
چقدر شبيه مني فروغ!
حيف که مجال اينو ندارم که هر روز به وبلاگت سر بزنم وگرنه حتما اين کارو مي کردم!
ضمنا ادبياتتو خيلي دوست دارم!
Posted by: golboo | February 21, 2010 5:20 PM
مثل همه كارهامون (خودمو ميگم )اونقدر به چارچوب اهميت ميديم كه متن يادمون ميره . اگر اينطرف ، داستان مشترك همه متاهل هاست ،اونطرف هم داستان مشترك اكثر متاهل هاست ، پشيماني و پشيماني و به شكر خوردن افتادن.ازدواج مرحله اي از زندگي كه نميشه ازش گذشت نيست بلكه همراهي و بودن با يك مرد (زن) انسان واقعي ، موهبتي است در زندگي كه نبايد ازش گذشت ...
به علت عدم قادر بودن به خواندن متون طويل از هر نوع در اينجا ..//..
Posted by: شوكين | February 21, 2010 3:38 PM
آهان، همون که متنای من رو نمی خونی! حوصله ی متن طولانی نداری!
اینو گفتم که بخندی!
عزیز من، اینجا وبلاگ شماست و صاحب اختیاری که هر کامنتی که دوست نداری رو تایید نکنی.
البته اینو تایید نکنیا!
فروغ:
خوب بزار يه كم شيطنت كنم و تاييدش كنم :)
تازه متن هاي تو رو مي خونم اتفاقن.
Posted by: پانته آ | February 21, 2010 1:01 PM
یک کامنت چند وجهی برای فروغ فرستادم پابلیک نکرد و کاملن قابل درکه .
گرچه نشون میده بزودی مبارکه!
ولی من اگر جای فروغ بودم پابلیک میکردم و اضافه میکردم :
این دوستمون کاملن خواسته شعر نو بگه و مفهوم متنش نه به پست من میخوره و نه خواست من.
حال هم نمیدونم تحریمم یا نه چون یک مدت قهر کردم ولی دیدم وب بدون فروغ خیلی کم داره.
ایندفعه خطاب من با یاسمینه ، یاسمین جان من اصلن مرد سالار نیستم که حتی اندیشه های من از خواسته زنهای ایران فراتره..
فمینیست هم نیستم ( گوشه ای بود به فمنیستهای مرد !!!!)
ولی قائل به یکسان بودن برخورد با زن و مرد نیستم چرا که معتقدم که این دو بشر متفاوت ، دو بشر متفاوتند.
من فکر میکنم اگر ازدواج برای مرد یک باخت باشه بدلیل عملکرد بد زنشه و خوب، میتونه بگه کاشکی ازدواج نمیکردم .
ولی ازدواج برای یک زن باید بزرگترین هدف زندگیش باشه چون یک زن بدون مرد ( که توی ایران زن با مرد یعنی ازدواج - گرچه من کاملن غیر اینو تجربه میکنم )یک موجود کامل نیست یا بهتر بگم بدون مرد بودن برای زن ضایعه ی بسیار بزرگتریه در مفابل بدون زن بودن یک مرد.
اینجا وقتی میگم مرد یعنی یا همسر یا یک پارتنر ثابت قدم.
و من باشناختی که از ضعفهای یک مرد دارم اعتراض دارم به زنی که نتونسته مردشو افسار بزنه و سوارش بشه .
برای یک زن این نقیصه بزرگیه که اگه گوش شنوای مطلق داشته باشید و بحث نکنید 5 الی 10 اصل میگم اگر با رعایتش هر مرد مجردی رو و یا هر همسر بدی رو (مگر به سختی عاشق دیگری باشد ) مثل موم میکنه دست شما.
فروغ:
آقای رامین بهتره یک وبلاگ بزنی و پست هات رو اونجا بنویسی. من یه بار دیگه هم گفتم توی وب قادر به خوندن نوشته های طولانی از هیچ نوع نیستم. در ضمن اینجا کامنتهای بودار، سیاسی، توهین آمیز رو پابلیش نمی کنم.
اصولن چیزهایی رو که خوشم نیادپابلیش نمی کنم.
Posted by: رامین | February 21, 2010 9:02 AM
با اجازه فروغ خانم خطاب به ياسمن جان: عزيز من شما از انتخاب شريك زندگيت راضي نيستي اينو به حساب اشتباه بودن ازدواج نذار.ازدواج مرحله اي از زندگي يه كه نميشه ازش نگذشت .بدون ازدواج هميشه يه چيز رو كم داري حتي اگه نيازهاي اون جوريتو از طريق راههاي فرعي و انواع كوچه هاي علي چپي برطرف كني.حرف زياده و اينجا مجالش نيست.مشكل در معيار هاي انتخاب كردن يا انتخاب شدن هست .اگه شما خواننده وبلاگ همين مجرد خوشبخت ما-فروغ-باشي دلتنگي ها و بي حوصله گي هاي يك زندگي مجردي رو كه شخص -در حيطه زندگي شخصي-مسووليتي در برابر كس ديگري نداره ميبيني. اين داستان مشترك همه مجرد هاست حتي اگه اون مجرد آني دالتون با نمك و بذله گو باشه.
فروغ:
با مونپارناس موافقم.
Posted by: مونپارناس | February 21, 2010 8:27 AM
چرا نايستادي و خودتو بازبيني نكردي؟
فرصت نابي رو از دست دادي. از اون فرصتهايي كه بلاخره يه جايي دست آدم واسه خودش رو شده....
فروغ:
چيم احتياج به بازبيني داشت؟ يا داره؟
Posted by: يلدا | February 20, 2010 7:23 PM
ازدواج كار احمقانه اي هست و قتي ادم مي تونه اينقدر خوب بدون ازدواج زندگي كنه.... من به تو حسوديمه كه ازدواج نكردي. اگر زمان به عقب بر مي گشت هرگز ازدواج نمي كردم حتي اگر بهايش مثلا شستن توالت هاي مردم و كون گهي بچه هاي مردم بود. حتي اين طوري پول در اوردن بهتر از زن كسي شدنه
Posted by: ياسمن | February 20, 2010 3:20 PM
به نظر من البته با اجازه همه بزرگتراي دهه 60 ،آدما به همچين حس هايي نياز دارن تا فراموش نكنن كه آدم هستن و به همديگه نياز دارن...
شاد باش و شاد زي
Posted by: مريم | February 20, 2010 12:32 PM
یه وقتایی وافعا آدم به یه جشنواره فیلم احتیاج داره تا از دنیای بیرون (و توی خودش!) آسوده بشه.
خوشحالم که الان آروم شدین
Posted by: پانته آ | February 20, 2010 10:57 AM
the very same here :)
فروغ:
:)
Posted by: ادریس یحیی | February 19, 2010 10:31 PM
فروغ جان خیلی راحت و زیبا حست رو بیان کردی، من هم همین حس رو زمان ازدواج برادرم داشتم و هیچوقت نتونستم باهاش کنار بیام. هی فکر میکردم داداشیم داره حیف میشه! بچه گانه و عجیبه نه؟
راستش کامنتدونیت با من دشمنه، تو پست قبلی هی کامنت هام رو خورد،آخرش هم بدون نام گذاشت که پرسیده بودی.
فروغ:
اوكي.. ببخشيد بابت كامنت دوني . خودم بلد نيستم درستش كنم.
Posted by: فلورا | February 19, 2010 9:16 PM