در آستانه سراشیب
ذهنم بهشدت کامپیوتری که ویروس رویش افتاده و ولکن نیست، کار میکند.. سیپییو با تمام ظرفیت.. خستهام.. خسته میشوم.. درست هم نمیدانم از چی.. شاید بیشترین خستگیام مربوط بهوقتهاییست که اشتباه میکنم.. آدمی که اشتباهات خودش را بدتر از هرقاضی دیگری نمیبخشد و بدترین حکمها را برای خود صادر میکند.. اصلن لازم نیست کسی مرا شماتت کند.. خودم با همه توان اینکار را میکنم..و دلم برای تنها کسی که نمیسوزد، خودم هستم..
یکی از این اشتباهات که شاید بدترینشان در همه عمرم بوده، از دست دادن آدمهاییست که درطول اینسالها دوستشان داشتهام و هیچکاری برای نگهداشتنشان نکردم.. شاید حتی قدمهایی که باهشان برداشتم، در جهت راندنشان بود..
امروز همه آنها آدمهایی خوشبختند.. با دیگران.. و من هنوز اینجا مینویسم از غروری که داشتم، نخواستم بهغرورم خدشهای وارد شود.. آغوششان را تمام و کمال میخواستم، محبتشان را.. و خودم مثل یک تیر فولادی سرد میان جاده دوستی ایستاده بودم تا بیایند.. مرا در آغوش بگیرند و گرمم کنند..
نه آنها فهمیدند که یک زن چطور تبدیل به یک تیر فولادی میشود.. و نه من حاضر شدم نقش دیگری را بازی کنم..
