<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>فروغ</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://foroogh.malakut.ir/atom.xml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5</id>
   <updated>2010-03-14T10:46:41Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.34</generator>

<entry>
   <title>درست متر کن.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/03/post_930.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22226</id>
   
   <published>2010-03-14T10:39:49Z</published>
   <updated>2010-03-14T10:46:41Z</updated>
   
   <summary>آدم‌ها هم‌قد خودشانند. نه هم‌قد تصورات من....</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="افکار پیچ در پیچ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      آدم‌ها هم‌قد خودشانند. نه هم‌قد تصورات من.

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title> برده‌هایی اينترنتي؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/03/post_929.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22224</id>
   
   <published>2010-03-12T17:49:26Z</published>
   <updated>2010-03-12T17:54:38Z</updated>
   
   <summary>زندگی عمومی - برگرفته از وبلاگ ازاده عصارن - اولین روزهای سال ۲۰۰۱ یک آمریکایی تصمیم گرفت، پروژه‌ای را شروع کند که ایده‌اش را از فیلم « ترومن شو» گرفته بود. جاش هریس می‌خواست در آستانه ۴۰ سالگی کاری کند...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      <![CDATA[<a href="http://azadeh7.net/2010/03/09/14,36,31/"><strong>زندگی عمومی - برگرفته از وبلاگ ازاده عصارن</strong></a>

- اولین روزهای سال ۲۰۰۱ یک آمریکایی تصمیم گرفت، پروژه‌ای را شروع کند که ایده‌اش را از فیلم « ترومن شو» گرفته بود.
جاش هریس می‌خواست در آستانه ۴۰ سالگی کاری کند که معتقد بود روزگاری در دنیای واقعی با آن روبه‌رو خواهیم شد.

او همراه با دوستش در گوشه‌گوشه خانه و تک‌تک اتاق‌ها و ... ده‌ها دوربین ومیکروفن کار گذاشت که خصوصی‌ترین جریانات زندگی‌شان را ضبط می‌کرد و مستقیم روی وب می‌برد. هر کسی می‌توانست روی سایت آنها برود و لحظات زندگی یک زن و مرد را تماشا کند و در چت‌روم از آنها سوال بپرسد یا پیشنهادی بدهد.

پروژه We live in public با استقبال بی‌نظیری روبه‌رو شد. مشتریان‌اش کسانی بودند که به دیدن عادی‌ترین یا خصوصی‌ترین فعالیت‌های این زن و مرد معتاد شدند. آنها دوست داشتند چیزهایی را ببینند که خودشان حاضر نبودند حتی جلوی یک جفت چشم دیگر، انجام دهند.

جاش هریس، به اندی‌وارهول وب، معروف شده بود. سهام شرکت‌اش به شدت بالا رفت و در دوره شکوفایی شرکت‌های دات‌کام روز به روز به ثروت‌اش افزوده شد.
عکس این زوج که زندگی خصوصی‌شان را روی اینترنت در دسترس همه گذاشته بودند، روی جلد مجله‌ها رفت. همه در موردشان نوشتند و به میزان شهرت و جسارت‌شان روزبه‌رو اضافه شد.

جاش هریس، معتقد بود این عاقبت همه ماست. ما در نهایت برده‌هایی خواهیم شد که اربابان اینترنتی بر ما حکومت خواهند کرد. او اعتقاد داشت، روزگاری می‌رسد که به خاطر اینترنت، هیچ فضای امن و خصوصی وجود نخواهد داشت که ما برای خودمان زندگی کنیم. آقای هریس، ۸۰ میلیون دلار از کارهای اینترنتی‌اش به دست آورد؛ در روزگاری که اینترنت با تماس تلفنی (dial-up) در دسترس بود.

WeLiveInPublic

در همین روزهای اوج، همه چیز تمام شد. تانیا تنها دختری که جاش با او وارد رابطه شده بود و موقع پذیرفتن این ایده گفته بود « چقدر باحال!» ناگهان متوجه شد این موضوع اتفاقا وحشتناک است.
او کم‌کم از اینکه روابط خصوصی‌شان جلوی ده‌ها دوربین شکل بگیرد، سرباز زد. تانیا معتقد بود آنها جلوی دوربین نمی‌توانند واقعا خودشان باشند و از این بازی خسته شد.

تانیا در مورد دعوایشان جلوی این همه دوربین که ملت شاهدش بودند، گفت: « اگر جلوی چشم دیگران دعوا کنی، موضوع دیگر کوتاه آمدن و تمام کردن بحث نیست. ماجرا، کم نیاوردن است.»

تانیا بالاخره بعد از یک مشاجره طولانی از جاش جدا شد. سرمایه جاش سقوط کرد. حباب شرکت‌های دات‌کام ترکید. بینندگان اینترنتی جاش، او را ترک می‌کردند، شاید چون برایشان دیدن رابطه یک زن و مرد جذاب‌تر بود تا مردی که شکست‌خورده و ناامید به نظر می‌رسد و فقط در خانه قدم می‌زد یا با افسردگی دست‌وپنجه نرم می‌کرد.

جاش در نهایت سراغ کشاورزی رفت، وب‌سایتش را فروخت و دست از فعالیت‌های اینترنتی برداشت.
جاش از زمانی که ایده زندگی شفاف در برابر چشم مردم را عملی کرد، از زندگی راحت خودش فاصله گرفت.
او هنرمند محبوبی بود. پیش از این پروژه هم چندین کار عجیب انجام داده بود. اما خودش می‌گوید: « شیرها و ببرها هم در جنگل پادشاهی می‌کنند تا زمانی که به باغ‌وحش برده ‌شوند.»

او اعتقاد داشت؛ زندگی مردم باید وارد وب شود و آدم‌ها مجبورند، در اینترنت هم زنده باشند. جاش هریس، پیش‌بینی کرد اینترنت به سکویی برای همه رسانه‌ها تبدیل می‌شود و محتوایش توسط خود مردم و کاربرانی تولید خواهد شد، که قبلا به آنها «مخاطب» گفته می‌شد.

اما خودش درست زمانی دست از عملی‌کردن این ایده برداشت که از زیر میکروسکوپ بودن خسته شد. رو به سفر به هند و اتیوپی آورد و برای ادامه زندگی‌اش به کاشتن سیب پرداخت.

- مدت‌هاست نمی‌توانم آدم‌ها را با آنچه می‌نویسند یا نشان می‌دهند، یکی بدانم. سال‌هاست، اینترنت کمک‌ام کرده، بدانم در بیشتر مواقع نوشته‌های یک وبلاگ می‌تواند چیزی باشد که نویسنده‌اش دوست دارد شکلش بشود یا آنطور به نظر بیاید.

فضای عمومی و خصوصی باعث می‌شود، معمولا از خودمان دور شویم. می‌دانیم که نیستیم یا نمی‌توانیم ولی ترجیح می‌دهیم چیزی باشیم که در گوگل‌ریدر، فیس‌بوک یا وبلاگ‌مان به روز می‌کنیم.

شاید روزی برسد که خسته شویم و سراغ مزرعه سیب‌مان برویم... احتمالا آن روز دیگر زمان‌اش رسیده که بپذیریم، فعال اجتماعی، سیاسی، روشنفکر یا نویسنده و ادیب و هنرمندی نیستیم که سعی می‌کنیم، نمایش دهیم.

وقتی هیچ چشمی برای نظاره کردن فضای چند وجبی خودمان نباشد، شاید ترجیح دهیم، بیل بزنیم و سیب برداشت کنیم.



]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>Barbara Streisand - Memory</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/03/barbara_streisa_1.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22211</id>
   
   <published>2010-03-07T19:13:02Z</published>
   <updated>2010-03-07T19:20:09Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="موسيقي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      <![CDATA[<embed src="http://www.4shared.com/embed/90727601/c72d8e1b" width="210" height="125" allowfullscreen="true" allowscriptaccess="always"></embed>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>این نیز بگذرد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/03/post_925.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22201</id>
   
   <published>2010-03-02T15:11:44Z</published>
   <updated>2010-03-02T15:17:59Z</updated>
   
   <summary>دیروز افتضاح بود. از سر صبح بد شروع کرده‌بودم. یک موزیک ابی من رو برد به روزهایی که مفت از دست‌داده بودم و با کوه اخم اومده‌بودم شرکت. چیزی هم که اینجا نوشتم در همون راستا بود. ضمن اینکه روز...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      دیروز افتضاح بود. از سر صبح بد شروع کرده‌بودم. یک موزیک ابی من رو برد به روزهایی که مفت از دست‌داده بودم و با کوه اخم اومده‌بودم شرکت. چیزی هم که اینجا نوشتم در همون راستا بود. ضمن اینکه روز قبلش تحصیلدارمون اشتباه بدی کرده بود و دعواش کرده بودم و رفته بود پول اشتباهش رو از جیب خودش داده‌بود..و این کارش باعث شده‌بود شب قبلش با اعصاب خیلی بد بخوابم..
در تمام مدت دیروز اخم داشتم و فریاد می‌زدم.. یک‌وقتهای نادری همه‌چی به‌هم می‌ریزه.. همین‌طور که درحال یکی از مراسم فریادزنی سر یک‌نفری پشت تلفن بودم، کمی کیوی گذاشتم توی دهنم و به‌ناگاه یک‌چیزی گفت تیک!! منبع تیک رو جستجو کردم.. یک سوم روکش بریج دندون جلو بود که یک‌ساله ترک داره.. یعنی بهتون بگم که همه عصبانیتها و فریادها و غم‌های دنیا رفت کف پام و درعوض  تصور یک آدمی که در هیبت دراکولا فردا باید با مدیرکارخونه‌ای که تمام روز سرش دادزده، جلسه داشته باشه، روح و جسم و فکرم رو پر کرد.. دوان‌دوان آژانس گرفتم و رفتم مطب دوستم که خدا الهی هرچی می‌خواد بهش بده.. قیافه‌ام رو مثل آدم کرد .. گرچه گفت که سریع باید بریج رو عوض کنم... 
خلاصه شکستن یک‌سوم روکش دندان تنها چیزی بود که می‌تونست آب روی آتیش بریزه..شب هم یک زاناکس خوردم و امروز عین آدم بودم..
با مدیرکارخونه جلسه برگذار شد.. همه‌چی به‌خیر گذشت.. البته کاملن خیر نبود.. اما لااقل سرش داد نزدم.. 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title> در آستانه سراشیب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/03/post_924.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22197</id>
   
   <published>2010-03-01T05:10:50Z</published>
   <updated>2010-03-01T05:13:41Z</updated>
   
   <summary>ذهنم به‌شدت کامپیوتری که ویروس رویش افتاده و ول‌کن نیست، کار می‌کند.. سی‌پی‌یو با تمام ظرفیت.. خسته‌ام.. خسته می‌شوم.. درست هم نمی‌دانم از چی.. شاید بیشترین خستگی‌ام مربوط به‌وقتهایی‌ست که اشتباه می‌کنم.. آدمی که اشتباهات خودش را بدتر از هرقاضی...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="افکار پیچ در پیچ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      ذهنم به‌شدت کامپیوتری که ویروس رویش افتاده و ول‌کن نیست، کار می‌کند.. سی‌پی‌یو با تمام ظرفیت.. خسته‌ام.. خسته می‌شوم.. درست هم نمی‌دانم از چی.. شاید بیشترین خستگی‌ام مربوط به‌وقتهایی‌ست که اشتباه می‌کنم.. آدمی که اشتباهات خودش را بدتر از هرقاضی دیگری نمی‌بخشد و بدترین حکم‌ها را برای خود صادر می‌کند.. اصلن لازم نیست کسی مرا شماتت کند.. خودم با همه توان این‌کار را می‌کنم..و دلم برای تنها کسی که نمی‌سوزد، خودم هستم..
یکی از این اشتباهات که شاید بدترین‌شان در همه عمرم بوده، از دست دادن آدم‌هایی‌ست که درطول این‌سالها دوستشان داشته‌ام و هیچ‌کاری برای نگه‌داشتن‌شان نکردم.. شاید حتی قدم‌هایی که باهشان برداشتم، در جهت راندن‌شان بود..
امروز همه آن‌ها آدم‌هایی خوشبختند.. با دیگران.. و من هنوز اینجا می‌نویسم از غروری که داشتم، نخواستم به‌غرورم خدشه‌ای وارد شود.. آغوششان را تمام و کمال می‌خواستم، محبت‌شان را.. و خودم مثل یک تیر فولادی سرد میان جاده دوستی ایستاده بودم تا بیایند.. مرا در آغوش بگیرند و گرمم کنند..
نه آنها فهمیدند که یک زن چطور تبدیل به یک تیر فولادی می‌شود.. و نه من حاضر شدم نقش دیگری را بازی کنم..

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>محض رضاي خدا دهنت رو ببند.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/02/post_923.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22196</id>
   
   <published>2010-02-28T19:44:29Z</published>
   <updated>2010-02-28T19:50:03Z</updated>
   
   <summary>يك وقتايي پيش مي‌ياد كه مدام درحال خرابكاري توي روابط با ديگران هستي..براي من يعني هرازگاهي پيش مي‌ياد..اين جور وقتها هر روزش درحال گندزدنم وهر شبش درحال شماتت خودم.. بعد الان دارم فكر مي‌كنم هميشه چي‌مي‌شد كه اين دوران نكبت...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      يك وقتايي پيش مي‌ياد كه مدام درحال خرابكاري توي روابط با ديگران هستي..براي من يعني هرازگاهي پيش مي‌ياد..اين جور وقتها هر روزش درحال گندزدنم وهر شبش درحال شماتت خودم..
بعد الان دارم فكر مي‌كنم هميشه چي‌مي‌شد كه اين دوران نكبت تموم مي‌شد؟
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>elton john - sacrifice</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/02/elton_john_sacr_1.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22193</id>
   
   <published>2010-02-27T19:08:23Z</published>
   <updated>2010-02-27T19:10:39Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="موسيقي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      <![CDATA[<embed src="http://www.4shared.com/embed/103167398/f6e23d50" width="210" height="125" allowfullscreen="true" allowscriptaccess="always"></embed>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>Do you believe life after love</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/02/do_you_believe.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22188</id>
   
   <published>2010-02-26T15:53:39Z</published>
   <updated>2010-02-26T17:58:30Z</updated>
   
   <summary> cher-believe...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="موسيقي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      <![CDATA[<embed src="http://www.4shared.com/embed/88821496/a077d76f" width="210" height="125" allowfullscreen="true" allowscriptaccess="always"></embed>



cher-believe]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آتشفشان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/02/post_922.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22180</id>
   
   <published>2010-02-22T05:40:48Z</published>
   <updated>2010-02-22T05:55:17Z</updated>
   
   <summary>از آن‌وقتهایی‌ست که حالم خوب نمی‌شود. رفته‌ام توی غار خودم و حوصله هیچ‌کسی را ندارم.. این‌وقتها مدل مردانه می‌شوم. اصلن کسی بهتر است سراغم نیاید تا خود‌به‌خود خوب شوم. قبلن‌ها باید نوازش می‌شدم.. اما تازگی انگار هورمون‌ها مرا دارند به‌سمت...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="افکار پیچ در پیچ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      از آن‌وقتهایی‌ست که حالم خوب نمی‌شود. رفته‌ام توی غار خودم و حوصله هیچ‌کسی را ندارم.. این‌وقتها مدل مردانه می‌شوم. اصلن کسی بهتر است سراغم نیاید تا خود‌به‌خود خوب شوم. قبلن‌ها باید نوازش می‌شدم.. اما تازگی انگار هورمون‌ها مرا دارند به‌سمت مرد‌شدن هی‌نزدیک‌تر می‌کنند.. لامصب‌ها..
کی‌گفته چهل‌سالگی سن خوبی‌ست؟ برای من که بدترین سال زندگی‌ام است. از لحاظ روحم می‌گویم. عطف‌ترین نقطه عمرم همین سن لامصب چهل است. ایستاده‌ام بالای قله‌ای که با هزار مصیبت به‌بالایش رسیده‌ام.. و می‌دانم بعدش رو به‌افول خواهم‌بود.. چه‌لذتی دارد به اوج برسی وقتی می‌دانی بعدش قرار‌است با مخ - حالا شاید کمی آرام تر - سرازیر شوی؟
این سن را از همان هفتم تیر که آمدم توش دوست نداشتم. 
بگذریم..
موسیقی‌های عالی این روزها گوش می‌کنم.. واقعن در مقایسه با موسیقی و کتاب و فیلم خارجی کی رویش می‌شود ادعا کند ما هستیم؟ این غربی‌ها همه‌چیز را باهم دارند.. خیلی دنیای نامردی‌ست..یک‌جا همه‌چیز را به‌آدمها با هم بدهند.. یک‌جا همه‌چیز را با هم بگیرند..
خوب مثلن یکی که الان چهل ساله‌است آن‌سوی دنیا، از من بیشتر زحمت بودنش را کشیده که سزاوار است شر و التون‌جان و ویتنی هستون و سلینجر و اسپیلبرگ و همه را داشته باشد و من با فاصله ده‌هزار کیلومتر این‌ور‌تر افتخاری و فلان و فلان را؟ آخر کجای این اسمش عدالت است؟
دلم را خوش می‌کنم به‌این که توی زندگی بعدی اروپایی خواهم‌بود..
این‌ها را نقد نکنید ها.. به‌قول لاله منصفانه ازتان راضی نیستم.. این‌ها غرهای توی غار من است..
یکی آمده برای مصاحبه. باید بروم. 
امروز این دختر متخصص اضافه‌کاری حسابداری هم که مدتی‌ست باهش سرسنگینم، می‌خواهد بیاید با هم حرف بزنیم.. آدم‌ها وقتی خرند، خیلی خرند گاهی..آخر آدم حسابی این قیافه زهرماری من چی به‌تو نشان داده که فکر کردی روز خوبی برای حرف‌زدن و از دل من درآوردن گندهایی‌ست که تا حالا زده‌ای؟ 
بقیه غرها در فرصت مقتضی.
کامنت را باز می‌گذارم نه برای این‌که نقدم کنید. من که اصولن نقدپذیر نیستم. این را تازه در قله عطف زندگی‌ام، در همین سن خاک‌برسر چهل‌سالگی - کشف کرده ام.. ولی الان دیگر یک لحظه هم تحمل نقد ندارم. بیایید اینجا با هم غر بزنیم.اصلا فکر کنید با هم وایستادیم سر کوه چهل سالگی خاک‌برسر من و هیچ‌کسی نیست و از ته دل هی فریاد می‌زنیم، مگر خدا یک‌وقتی صدایمان را بشنود و به‌جای افتخاری و فیلان‌هایش یک سلینجری، سلین‌دیونی.. چیزی بهمان بدهد.. محض رضای دلمان.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>sacrifice+elton john</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/02/sacrificeelton.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22166</id>
   
   <published>2010-02-19T16:59:35Z</published>
   <updated>2010-02-19T18:34:35Z</updated>
   
   <summary>چرا اصرار دارم بنویسم؟ درحالیکه دوباره دفتر و دستک خاطره‌نویسی رو کاغذ رو شروع کرده‌ام؟ خوب اینجا یه‌جور دیگه‌ست. حوصله آدم سر می‌ره از زیاد حرف‌زدن باخودش توی دفترا. بعدش هم‌که اصلن جنس نوشته‌های دفتری یا حتی وبلاگ مخفی با...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="افکار پیچ در پیچ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      چرا اصرار دارم بنویسم؟ درحالیکه دوباره دفتر و دستک خاطره‌نویسی رو کاغذ رو شروع کرده‌ام؟ خوب اینجا یه‌جور دیگه‌ست. حوصله آدم سر می‌ره از زیاد حرف‌زدن باخودش توی دفترا. بعدش هم‌که اصلن جنس نوشته‌های دفتری یا حتی وبلاگ مخفی با جنس اینجا فرق داره..
دیروز فهمیدم یکی از دوستی صمیمی‌م شاید ازدواج کنه. خوب .. حداقل مطمئنم به‌خودم که حسودیم نشد. ولی ناراحت شدم.. حسودی نکردم. چون اصولن مغرور‌تر از اینم که حتی به‌خودم توی دلم بگم کاش جای فلانی بودم! اون قدر از خود متشکرم در رابطه با نوع‌زندگی‌م که حتی همه دنیا اگه بخوان بگن زندگی احمقانه‌ای دارم، به‌جایی‌م برنمی‌خوره. 
اما ناراحت شدم. درحدی‌که اولش فکر کردم نکنه جدی حسودی می‌کنم؟ وقتی یادم اومد این ناراحتی‌م در حد سنگ اندازی زمان ازدواج برادرم هم بود، فهمیدم که نه..
حالا کاری ندارم به دلیلش.. 
خلاصه  یک ناراحتی‌های عمیقی در دنیا هست که تنها چاره‌اش برای من یک خرید قوی بسیار‌گرونه یا دیدن چند تا فیلم شاهکار پشت سر هم.. 
از بس این مدت خرید کرده بودم، حسش نبود دوباره برم خیابون.. برای همین جعبه فیلمای روز مبادام رو درآوردم.. نشستم و بوی خوش زن رو دیدم.. وصف حال بود.. نه؟ کلن حس قبل از فیلمم عین حس سرهنگ بود. که یه‌وقتی توی زندگی، می‌رم نهایت زندگی رو تهش رو در می‌یارم و بعد هم خلاص. خیلی وقتها هم به‌همین فکر کردم. یعنی برام خیلی‌خیلی احمقانه ست وقتی بهم می‌گن حواست به‌روز پیری و کوری‌ت باشه. حواسم هست خودم. مگه می‌شه نباشه؟
خلاصه فیلمه اساسی وصف حال بود.
بعد یه شام خوب خوردم و کمی نوشيدني بامداد خمار.. و نشستم فیلم ریدر رو دیدم. فیلمش به‌شدت قویه. یعنی می‌ره تا ته سلول‌هات رسوب می‌کنه.. اما خوش‌آیند نیست. همه‌چیزش درست بود.. اما زندگی نبود. کثیف‌کردن زندگی بود.. و برای من کتاب یا فیلم شاهکار چیزیه که بتونم باهش از کثافت بیرون خلاص بشم..
 تا دو صبح فیلم دیدم..
از صبح تا حالا هم بد نگذشته.. با دایی رفتیم گشتیم. ناراحتیم رفع شده‌بود قبلش. نهار نه چندان خوبی هم خوردیم. هم‌چین مود خوبی نداشتم که برم لیدی‌برد یه‌غذای شاهکار بخورم. حیف این هوا و اون غذا بود برای این حال من. اومدم خونه. فقط کانال چینی ماهواره می‌گیره. با‌ ورور چینی چرت زدم.. واقعن زبون مزخرفیه که حتی نمی‌شه باهش خوابید. بعد موسیقی خوبی تمرین کردم... حالا هم می‌خوام یه‌فیلم دیگه ببینم..
راستی برگشتم پیش معلم قدیمی‌م.. دوستش دارم خیلی.. خیلی‌خیلی شبیه سرهنگ بوی خوش زنه...
خیلی دلم می‌خواد sacrifice التون‌جان رو بزنم. بعدش خلاص:)
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title> وسطي</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/02/post_921.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22157</id>
   
   <published>2010-02-17T18:35:27Z</published>
   <updated>2010-02-17T18:47:26Z</updated>
   
   <summary> با جی‌میلی که همه کارهای شرکتم روش ثبت شده و به‌عنوان یک‌بایگانی سيار با خودم حمل و نقلش می‌کنم- می‌کردم- و الان این‌طوری نصفه و نیمه کار می‌کنه و هیچی نمی‌تونم باهش بفرستم یا ببینم،، با‌دیدن ون‌های سبز و...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
       با جی‌میلی که همه کارهای شرکتم روش ثبت شده و به‌عنوان یک‌بایگانی سيار با خودم حمل و نقلش می‌کنم- می‌کردم- و الان این‌طوری نصفه و نیمه کار می‌کنه و هیچی نمی‌تونم باهش بفرستم یا ببینم،، با‌دیدن ون‌های سبز و سفید کمیته توی خیابون وزرای امروز، با ماهواره‌ای که سالی یک‌بار روشنش می‌کردم تا فقط صدا توی خونه باشه و الان کامل قطعه، دچار نوستالژی وحشتناک دهه شصت شده‌ام.. نوستالژی سالهایی که پاچه شلوارم رو دم در مدرسه با سانتی‌متر اندازه می‌گرفتن تا بیست و دوسانت دقیق باشه.. مقنعه ای که تا کمرم بود با چونه‌بند.. نوستالژی بابام .. که بهم می‌گفت می‌خوای مانتو شلوار سفید بپوشی، می‌تونی .. اما اگه گرفتنت نمی‌یام وساطت کنم.. و گرفتن و نیومد.

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>در راستای خود رنگرزی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/02/post_920.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22150</id>
   
   <published>2010-02-14T09:15:59Z</published>
   <updated>2010-02-14T09:22:00Z</updated>
   
   <summary>دوست دارین درباره چاکراها چیزی بدونین؟ یا احیانن چیزی بیشتر ازاونی که می دونین؟ این لینک رو داون لود کنین....</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      <![CDATA[دوست دارین درباره چاکراها چیزی بدونین؟ یا احیانن چیزی بیشتر ازاونی که می دونین؟<a href="http://www.box.net/shared/4xim2bnmnu"> این لینک  رو داون لود کنین</a>.]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>من و ساقي به‌هم سازيم..</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/02/post_919.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22148</id>
   
   <published>2010-02-13T09:48:04Z</published>
   <updated>2010-02-13T09:50:41Z</updated>
   
   <summary>یک وقتی علیمان نوشت: امید خوب است .. و الخ.. درست است.. ولی ناامیدی، لامصب، بسیار بدتر از عکس گزاره بالاست.. خشم و سکوت.. و باز خشم.. بعد از خشم چه باید کرد؟ من وقتی خشمم خوب می‌شود، و غصه‌ام...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      <![CDATA[یک وقتی علیمان نوشت: امید خوب است .. و الخ..
درست است.. ولی ناامیدی، لامصب، بسیار بدتر از عکس گزاره بالاست.. 
خشم و  سکوت.. و باز خشم..
بعد از خشم چه باید کرد؟
من وقتی خشمم خوب می‌شود، و غصه‌ام قابل تحمل، دوباره بلند می‌شوم..این یک واکنش تدافعی‌ست که روحم خود‌به‌خود برای نجات خودش انجام می دهد.. آرزوهایی را که ناامیدی ازم گرفته، یک‌گوشه‌ای توی دلم دفن می‌کند بی‌آنکه ازم بخواهد فراموششان کنم.. سعی می‌کند خوب نگاه کند تا یک روزنه برای فرار از تاریکی بیابد... اگر روزنه پیدا نشود، وادارم مي‌كند نقاشی‌اش ‌کنم. 
و من آرزو‌های جدید خلق می‌کنم، با‌ راه‌های تخیلی برای رسیدن بهش.
این آرزوها همانی نیستند که وقتی امید داشتم، اهدافم را برمبنایشان می‌ساختم..اما .. برای زنده ماندن روحم ناچارم اهداف جدید تعریف کنم.. رنگ‌های جدید و شادتری به پس‌زمینه زندگی اضافه‌کنم..<strong> رنگ هایی که گاهی حتی واقعی نیستند.</strong>
شما می‌فهمید چه می‌گویم؟
ناامیدی درد بسیار بدی‌ست اگر بهش تن بسپاری.]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>گندآلو</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/02/post_918.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22130</id>
   
   <published>2010-02-08T04:59:28Z</published>
   <updated>2010-02-08T05:02:28Z</updated>
   
   <summary>به نظرم امروز قراره یه روز شاهکاری باشه برام... دلم می خواد همه رو از یک کنار بزنم .. ولی حس شدید قتل مرد همسایه با اون بچه مزخرفش هم در دلم هست....</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      به نظرم امروز قراره یه روز شاهکاری باشه برام... دلم می خواد همه رو از یک کنار بزنم .. 
ولی حس شدید قتل مرد همسایه با اون بچه مزخرفش هم در دلم هست.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آدم‌هایي كه رویای کم کردن رنج انسان‌ها را می‌پرورانند</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/02/post_917.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22125</id>
   
   <published>2010-02-05T07:37:37Z</published>
   <updated>2010-02-05T07:46:48Z</updated>
   
   <summary>نوشته زير را حامد قدوسي نوشته است. وبلاگش در ايران ف ي ل شده.. متن را عينن مي‌گذارم اينجا.. از ديشب چندبار خوانده‌ام و هربار بغض گلويم را فشرده كه چرا مملكت ما قابل اين آدمها نيست .. آدمهايي كه...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      <![CDATA[<a href="http://chaay.ghoddusi.com/2010/02/post_1101.html">نوشته زير را حامد قدوسي نوشته است.</a> وبلاگش در ايران ف ي ل شده.. متن را عينن مي‌گذارم اينجا.. از ديشب چندبار خوانده‌ام و هربار بغض گلويم را فشرده كه چرا مملكت ما قابل اين آدمها نيست .. آدمهايي كه آدم‌اند و كم‌اند وچقدر به‌بودن‌شان نياز داريم. براي حامد آرزوي رسيدن به‌آرزوهاي بلند و سبزش را دارم و اميدوارم يك‌روز در كنار حامدهايي كه قيد آمدن را-فعلن- زده‌اند، كار كنم.
............

دیگر تقریبن از برگشت حرفه‌ای به ایران در کوتاه‌مدت قطع امید کرده‌ام. با این موج بازداشت‌ها و تصفیه استادان و قصد اختصاص کامل دانش‌گاه‌ها و موقعیت‌‌های تحقیقاتی به مداحان نظام قدرت و الخ دیگر فعلن جایی برای امثال ما نیست. احتمالن هنوز هم می‌توانم بروم و کارهایی بکنم ولی اگر قرار باشد باید تهدید دائم در محیط کار و خفه شدن و محتاط و ساکت در مرزهای آفتاب رفتن و آمدن یکی را انتخاب کنم و اگر قرار است طرف حسابم کسانی باشند که بودن‌شان را در آن موقعیت هیچ رقمی قبول ندارم ترجیح می‌دهم اصلن وارد بازی نشوم.

برکلی که بودم زنده شده بودم. دقیقن جایی بود که آرزویش را داشتم. آدم‌ها با عشق کار می‌کردند و عشق خیلی‌هاشان هم همان چیزی بود که من دوست دارم زندگی‌ام را تمامن وقفش کنم. شریعتی یکی توصیفی داشت که می‌گفت یک ساعت بحث با دانش‌جویم را با تمام امکانات مادی دنیا عوض نمی‌کنم. من هم وقتی در سمینارها و ناهارهای توسعه برکلی می‌نشستم و بحث آدم‌ها را در باب ایدز در آفریقا و کار بچه‌ها و توسعه بهداشت در بنگلادش و رابطه کودتاهای آمریکایی با گسترش روابط تجاری‌اش و الخ می‌شنیدم نمی‌خواستم آن‌را با هیچ چیز عوض کنم.

اقامت کوتاه آن‌جا و دیدار آدم‌هایی که در آن حوالی دیدم (و باید از بهنام تبریزی به طور خاص اسم ببرم) یک جوری سرحالم کرد و امید و بلندپروازی را که این چند سال تحصیل در وین در درونم کشته بود تا حد خوبی بهم برگرداند. حالا می‌دانم که جمع‌های جذابی در این دنیا هست که آدم‌هایش رویای کم کردن رنج انسان‌ها را می‌پرورانند و می‌خواهند چیزی را در این دنیا عوض کنند. حیف که همین هفته نامه رد شدنم از موقعیت پست‌داکی که درخواست داده بودم رسید و یک باب برگشت برایم بسته شد. هم خودم تعجب کردم و هم چند نفر استاد آن‌جا که برایم توصیه‌نامه نوشته بودند و در نوشتن پروپوزال بهم کمک کرده بودند و مطمئن بودند قبول می‌شوم. حالا قول داده‌اند دنبال راه‌های دیگری باشند ولی با این اوضاع خراب اقتصاد کالیفرنیا بعید می‌دانم اتفاق جدی بیفتد و امید زیادی ندارم.

از الان یک سال و نیم وقت دارم تا بیرون از ایران کار گیر بیاورم. نمی‌خواهم در بانک و صندوق سرمایه‌گذاری کار کنم. نمی‌خواهم بروم و درس ام.بی.ای بدهم. نمی‌خواهم مقاله‌هایی بنویسم که فقط پنج نفر در دنیا می‌خوانند. نمی‌خواهم جاهایی کار کنم که رانت ایرانی بودنم را بخورم و بابت نوشته‌های بدیهی از اوضاع داخل ایران پول بگیرم. نمی‌خواهم جایی باشم که آدم‌های دور و برم به اجبار کار می‌کنند تا پول خوبی بگیرند و کنار دریا و توی خانه ویلایی‌‌شان از مواهب ناشی از پول‌شان لذت ببرند. بودن در این جمع‌ها من را به مرز نابودی می‌رساند.

یک و سال و نیم وقت دارم تا خودم را به جامعه‌ای که به خاطر سوابق تحصیلی‌ام هنوز به طور کامل عضوش نیستم در بیاورم و جایی برای خودم پیدا کنم. می‌خواهم کاری داشته باشم که روزی پانزده ساعت برایش فعالیت کنم و خسته نشوم. باید جایی کار کنم که آدم‌های دور و برم هم با عشق و سرخوشی کار کنند و رویاها و خاطره‌های‌شان را با تو اشتراک بگذارند. می‌دانم که آن‌قدر شرط گذاشته‌ام که یافتن چنین شغلی برایم اصلن اسان و بدیهی نیست. لذا اصرار هم ندارم که مسیر استاندارد را بروم. اگر لازم شد مدرک و سن و سال و تجربه و بقیه زرق و برق رزومه‌ام را دور می‌ریزم و از اول شروع می‌کنم. سرخوشی‌اش به این سختی‌ها می‌ارزد.
 ]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>از تعارف کم کن و بر مبلغ افزا</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/02/post_915.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22120</id>
   
   <published>2010-02-03T09:25:16Z</published>
   <updated>2010-02-03T09:29:13Z</updated>
   
   <summary>مدیران میانی که باهشان کار کرده‌ام، بیشترین‌شان نقشی در حد پیک و قاصد برایم ایفا کرده‌اند. قاصدانی متخصص کلمات : نشد، نبود، نکرد.. و نهایتن تحویل جنازه کاری که تحویل‌شان داده‌ام. قبول دارید که بلند‌کردن جنازه‌ای که تحویلم می‌دهند، بسیار...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      <![CDATA[مدیران میانی که باهشان کار کرده‌ام، بیشترین‌شان نقشی در حد پیک و قاصد برایم ایفا کرده‌اند. قاصدانی متخصص کلمات : <strong>نشد، نبود، نکرد.. </strong>و نهایتن تحویل جنازه کاری که تحویل‌شان داده‌ام. قبول دارید که بلند‌کردن جنازه‌ای که تحویلم می‌دهند، بسیار سخت‌تر از جان‌دار است؟

درحال حاضر فقط چهارنفر را می‌شناسم که درمجموعه دوشرکت‌مان قادرند به‌جای تحویل جنازه، یک کار را صحیح و سالم به‌مقصد برسانند. این افراد به‌جای کلمات فوق فقط دو جمله کلیدی بلدند:
<strong>-خانم نگران نباش، انجامش می‌دم.
-خانم، انجام شد.</strong>
جالب اینجاست که کم ادعاترین افراد، همین آدمهای ذاتن مدیر و مدبرند و پرادعاترین‌شان متخصصان جنازه‌آوری.

فکر هم نمی‌کنم آموزش زیاد نقشی داشته‌باشد. حس تعهد و مسئولیت باید از ابتدای کودکی درآدم رشد کرده‌باشد که این‌وقتها به‌بار بنشیند.]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>mark all as read</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/02/mark_all_as_rea.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22112</id>
   
   <published>2010-02-02T06:41:19Z</published>
   <updated>2010-02-02T06:45:18Z</updated>
   
   <summary>خدمتتان عرض کنم که من به هیچ وجه قدرت خواندن متون طولانی روی وب را ندارم. از هیچ نوعی....</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      خدمتتان عرض کنم که من به هیچ وجه قدرت خواندن متون طولانی روی وب را ندارم. از هیچ نوعی. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بزرگ‌تر ازمن باشيم.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/01/post_916.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22108</id>
   
   <published>2010-01-30T16:06:45Z</published>
   <updated>2010-01-30T16:48:57Z</updated>
   
   <summary>می‌خواهم تز بدهم. این تز را به‌عنوان یکی از بزرگترین تجربه‌های زندگی‌ام می‌دهم و به آن مطمئنم .. آدم در هیچ موقعیتی نباید طرف مقابلش را گوشه رینگ ببرد. طرف مقابل هرکسی می‌تواند باشد.. یک مدیر، یک همسر یک رفیق...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      می‌خواهم تز بدهم. این تز را به‌عنوان یکی از بزرگترین تجربه‌های زندگی‌ام می‌دهم و به آن مطمئنم ..
آدم در هیچ موقعیتی نباید طرف مقابلش را گوشه رینگ ببرد. طرف مقابل هرکسی می‌تواند باشد.. یک مدیر، یک همسر یک رفیق یا صرفن یک آشنا.
این بدترین کاری‌ست که یک نفر می‌تواند با خودش و در شرایط وسیع‌تر با سیستمی که متعلق به‌آن است، انجام بدهد و به‌نظر من فقط از سر بی‌تجربگی و ناپختگی حاصل‌می‌شود..

کشاندن طرف به گوشه رینگ باعث یکی از این‌ عکس‌العمل‌هاخواهد شد:

- طرف رویش را ازت برمی‌گرداند و می‌رود. فکر می‌کنی شرایطت را پذیرفته و خوشحالی..درحالیکه او کوچکتر و ابله تر از آنی که فکر می‌کنی، تصورت می‌کند..  در حقیقت از نظر او رفتنت و یا قبول شرایطت به‌یک اندازه بی‌ارزشند..اما بین این دو بی‌ارزش راه کم‌تنش‌تر را که ماندن توست قبول می‌کند.

-به‌عنوان یک بازنده شرایطت را قبول می‌کند.. تسویه حساب را می‌گذارد برای یک روزی که توی گوشه رینگ نباشد.

-موضوع را برایش حیثیتی کرده ای.. با مشت می‌زند توی صورتت و له‌ات خواهد‌کرد تا بفهمی یک‌من ماست چقدر کره دارد.

-در بهترین حالت طرف مقابلت آدمی‌ست با درایت و با شعور که بلد است کلی‌تر از تو نگاه کند و تسلیم عصبانیت لحظه‌ای نشود. به‌خاطر سیستمی که هر دو به آن متعلقید، عقب‌نشینی می‌کند.

حالا فکر می‌کنی برنده‌ای؟
برو خوش باش .. 
ولی یادت باشد که هزینه‌ای گزاف به‌خاطر بلاهتت داده‌ای..من‌بعد آن آدم باشعور تو را فرد کوچکی می‌داند..
 اعتماد و سرمایه‌گذاری روی آدم کوچولوها ، کار آدم‌های با درایت و با شعور نیست.

...
پي نوشت:
اضافه كنم كه اين تز را براي وقتي دادم كه هدف از گوشه‌رينگ گذاشتن طرف مقابل، تحت‌فشار قراردادن او براي پذيرش شرايط است.. به‌عبارت ديگر تهديد.
اگر برايتان فرقي نمي‌كند كه عكس‌العمل او چيست و يا نتيجه برايتان يكسان است يا خودتان را پذيرش حذف آماده كرده‌ايد، شايد كمي اوضاع فرق كند.. اما من باشم بازهم اين كار را نمي‌كنم.. هميشه راهي براي فرار او و بازگشت خودم براي يك فرض محالي كه محال نيست، خواهم‌گذاشت.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>Enigmatic Author</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/01/post_914.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22104</id>
   
   <published>2010-01-28T19:32:58Z</published>
   <updated>2010-01-28T19:38:39Z</updated>
   
   <summary>سلينجر را از تمام نويسندگاني كه مي‌شناختم، دوست‌تر داشتم..كتابهايش بهترين خوانده‌هاي عمرم هستند. هميشه فكر مي‌كردم چه‌خوب كه هنوز زنده است.....</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="كتاب خواني" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      <![CDATA[<a href="http://www.nytimes.com/2010/01/29/books/29salinger.html?hp">سلينجر</a> را از تمام نويسندگاني كه مي‌شناختم، دوست‌تر داشتم..كتابهايش بهترين خوانده‌هاي عمرم هستند.
هميشه فكر مي‌كردم چه‌خوب كه هنوز زنده است..]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خودداري در برابر استثناها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/01/post_913.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22103</id>
   
   <published>2010-01-28T14:52:50Z</published>
   <updated>2010-01-28T15:05:56Z</updated>
   
   <summary>اعتقاد دارم راه درست همیشه جواب خواهد‌داد.. شاید نه به‌این زودی.. ولی بلاخره روزی اثرگذار می‌شود..برای همین کماکان به اصول وفادارم. امروزبه‌دنبال اتفاقي در شركت، براي دومين بار بهم توصیه ‌شد رفتار دوستانه با بچه‌ها را کنار بگذارم و ریاست‌مآب...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      اعتقاد دارم راه درست همیشه جواب خواهد‌داد.. شاید نه به‌این زودی.. ولی بلاخره روزی اثرگذار می‌شود..برای همین کماکان  به اصول وفادارم.
 امروزبه‌دنبال اتفاقي در شركت، براي دومين بار بهم توصیه ‌شد رفتار دوستانه با بچه‌ها را کنار بگذارم و ریاست‌مآب عمل کنم.
با توجه‌به‌اينكه هردوبار، توصيه‌ها را از آدمهاي باتجربه شنيده‌ام، كمي در رفتارم تجديد‌نظر خواهم‌كرد.. اما روش كلي را فعلن تغييري نمي‌دهم. اميدوارم پشيمانم نكنند.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>انواع زندگی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/01/post_911.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22099</id>
   
   <published>2010-01-27T09:01:35Z</published>
   <updated>2010-01-27T10:15:55Z</updated>
   
   <summary>سرم شلوغه خیلی. داریم روی قیمت تموم‌شده شرکتها کار می‌کنیم و فروش‌مون. شرکت پشگلیه خوبه. اون یکی شرکته داره ضرر می‌ده و البته با علم به‌ضرر ادامه می‌دیم. چون پروسسی داره که تعطیلیش بدتر از این ضرر خواهد‌داد. یه‌مدیرمالی خیلی...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="کار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      سرم شلوغه خیلی. داریم روی قیمت تموم‌شده شرکتها کار می‌کنیم و فروش‌مون.
 شرکت پشگلیه خوبه. اون یکی شرکته داره ضرر می‌ده و البته با علم به‌ضرر ادامه می‌دیم. چون پروسسی داره که تعطیلیش بدتر از این ضرر خواهد‌داد.
یه‌مدیرمالی خیلی خوب گیرم اومده. یه‌وقتی نوشته بودم که در پیدا‌کردن آدما خوش‌شانسم! شایدم پیدا‌شدن آدما. این مدیرمالیه مهربونه و آروم و پرکار و دقیق. مروارید غلطون و لرزون و گردون و ارزون. زیاد ارزون نیست البته، ولی توی این صنف خیلی قیمتش متعادله.
همه بچه‌های گروهمون خوبن. یه خانمی برای آزمایشگاه آوردم که به‌نظرم خیلی بد‌اخلاق می‌اومد. اما اونم خوبه. پرکار و بی‌ادعا و دقیق.
گروه فروشمون هم خوبن. یکی‌شون به ان رای داده البته.
یه‌وقتایی هم یه‌کارهایی بعضی‌هاشون می‌کنن که واقعن قابله ثبته از لحاظ تاریخ. :) ولی یادم میره بنویسم و بعد هم فراموشش می‌کنم از بس متنوعه اتفاقاتمون.
یکیش که یادمه، درمورد حسابدارمونه. یه‌خانومی که چندین ساله داریم با هم کار می‌کنیم و به‌شدت به اضافه‌کاری علاقه‌منده! سقف اضافه‌کاری ما بیست ساعته. این خانم همه بیست ساعت رو اول ماه تموم می‌کنه و بعد دیگه ۴ می‌ره. برادر مدیرمالی که چند روز قبل فوت کرده‌بود، باید پنج‌شنبه عصر می‌رفتیم ختم که این خانم با وجوداین‌که کارمند مستقیم اونه، می‌گفت نمی‌یاد! هی تعجب می‌کردم و اصلنم نمی‌فهمیدم برای چی. بعد به یکی گفت که اضافه‌کاری مجازش تموم‌شده و اگه بخواد بیاد ختم باید براش اضافه کاری رد کنم. منم به‌جاش شرمنده شدم و مراسم ختم رو اضافه‌کاری اعلام کردم. 
یعنی یه‌وقتایی یه حرکاتی می‌کنن که در تمام سالهای کاری‌م به‌ذهنم خطور نکرده‌بود می‌شه این‌طور هم بود!
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سيماي زني در ميان جمع</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/01/post_912.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22086</id>
   
   <published>2010-01-22T09:44:49Z</published>
   <updated>2010-01-22T09:46:40Z</updated>
   
   <summary>امروز صبح با چندتا آدم مختلف برخورد مجازی و حقیقی داشتم. از فیس بوک رفتم سراغ همسر سابقم. عسکهاشو دیدم. خودشو و زنش و بچه‌اش رو که اون‌ور آب هستن الان. همون شکلیه که پونزده‌سال قبل جدا شدیم از هم.شاید...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      امروز صبح با چندتا آدم مختلف برخورد مجازی و حقیقی داشتم.
از فیس بوک رفتم سراغ همسر سابقم. عسکهاشو دیدم. خودشو و زنش و بچه‌اش رو که اون‌ور آب هستن الان. همون شکلیه که پونزده‌سال قبل جدا شدیم از هم.شاید خیلی کم خوش‌تیپ‌تر شده‌باشه. ولی همون نگاه و همون ژست‌ها رو داره. عکسهاش هیچ خاطره خوبی رو در ذهنم زنده نکرد. حتی برای یک لحظه دلم نخواست که کاش باهش زندگی می‌کردم.اون نگاهش .. همون استرسی رو در دلم زنده کرد که در دل یک دختر بیست و پنج‌ساله درمونده به‌وجود می‌آورد. شاید خیلی هم خوشحال شدم که این‌قدر دوره.
یکی از دوستان قدیمی‌م زنگ زد. خیلی قدیمی. که خیلی باهش صمیمی بودم و تقریبن تنها آدمیه در زندگیم که رازهای من رو می‌دونه. چندباری قبلن بهش زنگ زده بودم. ولی مدتها بود که اون تماسی نمی‌گرفت. فکر کرده‌بودم دلش نمی‌خواد به‌هر دلیلی رابطه‌مون ادامه داشته باشه و بهتره مزاحمش نشم. ولی وقتی زنگ زد، شنیدن صداش همون آرامشی رو برام آورد که در تمام سالهای دوستی باهش حس کرده بودم.. فکر کردم چه خوب که هست هنوز.. چه‌خوب که دلش می‌خواد منم باشم هنوز.. این مدتی که از هم بی‌خبر بودیم فاصله ای نیانداخته‌بود بین صمیمیت‌مون.. هیچ انرژی خاصی برای امتداد دوستی‌م باهش صرف نکردم..شایدم تبادل انرژی مساوی بود بین مون..
بعد به‌ کسایی فکر کردم که برای نگه‌داشتن رابطه باهشون خیلی وقت و انرژی گذاشتم..آدمهایی که سعی کرده بودم ببخشم، سعی کرده بودن منو ببخشن، سعی کرده بودم حماقت‌ها و در حقیقت تفاوت‌های بین‌مون رو ندیده‌بگیرم به‌خاطر حفظ دوستی..
این رابطه‌ها هیچ‌وقت عمیق نشدن و از سطح تجاوز نکردن. هیچ‌وقت هم رفتن این آدمها از زندگیم، جز سبک‌کردن راه‌توشه مسیر زندگی، اثر دیگه‌ای نذاشت توش.
بعد دیدم من همینم.. نمی‌تونم خودمم عوض کنم..دلم می‌خواد فقط با کسایی زندگی شخصی‌م رو بگذرونم که هیچ استرسی بهم نمی‌دن.. تبادل انرژی مساوی داریم.. دوست دارم بفهممشون. منو بفهمن. دنیام به دنیاشون شبیه باشه.هیچ‌وقت نتونستم نقش بازی کنم و اصلن بازگیر خوبی در روابط نیستم. توی رابطه‌ای که محکوم به بازی‌کردن بشم، مثل سنگ سکوت می‌کنم و مثل یخ سرد می‌شم. این سکوت و سرما اول خودمو خراب می‌کنه..
دوستان معدودی دارم. از نوعی که دوستشون دارم و تا صد سال دیگه هم همین نظر رو درموردشون دارم. کم‌بودنشون، این حلقه بسته‌ای که دور خودم با اونا ایجاد کردم، برام خوشاینده. باید اینو توی یادم نگه‌دارم و بفهمم که سوشالایز نبودنم برای خودم چیز بدی نیست.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>يك زندگي آماتور</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/01/post_910.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22077</id>
   
   <published>2010-01-19T16:24:12Z</published>
   <updated>2010-01-19T16:37:03Z</updated>
   
   <summary>دمتون گرم که اکثر قریب به‌اتفاق می‌گین دپرسانه می‌نویسم و زنجموره‌ام زیاده!! دم خودم از شماها گرم‌تر که یک‌درصد هم فکر نمی‌کردم این‌طوری باشم!!! یعنی خیلی خوش‌خوشانه همیشه فکر می‌کردم مشکلات زندگی رو مطرح می‌کنم (در همین حد) و سعی...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      دمتون گرم که اکثر قریب به‌اتفاق می‌گین دپرسانه می‌نویسم و زنجموره‌ام زیاده!!  دم خودم از شماها گرم‌تر که یک‌درصد هم فکر نمی‌کردم این‌طوری باشم!!! یعنی خیلی خوش‌خوشانه همیشه فکر می‌کردم مشکلات زندگی رو مطرح می‌کنم (در همین حد) و سعی دارم بازش کنم تا برام قابل حل بشن یا بگم که چکار برای حل‌کردنشون کردم. یه‌وقتایی هم غر می‌زنم. ولی واقعن گمون ناله درباره خودم نمی بردم!
این‌طوریه که آدم بهتره به‌جای این‌که خودش توی آینه هی خودشو نگاه کنه و قربون خودش بره، گاهی هم به‌بقیه بگه توی آینه رو نگاه کنن و ببینن آیا همون چیزی رو می‌بینن که اون می‌بینه؟
این‌که چرا پس درباره احتمال زنجموره نوشتم، دلیلش این بود که آقای الف و دونفر دیگه بهم گفته‌بودن ناله می‌کنم همه‌اش. حتی وقتایی که به عقیده‌خودم شاد بودم و مثلن نوشته‌بودم که دلم می‌خواست الان هرجای دیگه‌ای جز شرکت باشم.
 اولی و دومی که گفتن، فکر کردم اشتباه می‌کنند.. ولی سومی که گفت، فهمیدم یه‌چیزی در نگاه من هست که اون رو این طوری می‌رسونه. در ضمن خیلی احمقانه فکر می‌کردم کسایی که این‌جا رو می‌خونن لابد فروغ رو از ۲۰۰۱ می‌شناسن. بعدش مقایسه می‌کنن که اون آدم دپ، الان چقدر خنده‌رو شده! که لابد این‌طوری نیست دیگه :)
از عصری که دارم به این اختلاف خودم و شما در برداشتمون فکر می‌کنم، به‌این نتیجه رسیدم که شاید مهم‌ترین دلیل نالیدن نوشته‌های من اینه که انگار آدم پشت نوشته‌ها خودشو از ته دل قبول نداره. توی زندگی اونم موفقیت‌های زیاد و خوشی‌های زیاد هست. اما کردیت اونا را می‌ده به دیگران. ته دلش می‌گه شانسکی برنده شدم این‌بار. و وقتایی که مشکلات رو مطرح می‌کنه، هرچند در ظاهر تونسته حلشون کنه، اما راه حل براش دلچسب نبوده. و با نوشتن دنبال تایید می‌گرده. دنبال این‌که شماها بگین آفرین که تونستی مشکل رو این طوری ببینی و حل کنی. درحالی‌که اگه خودشو قبول داشت،این راه‌حل براش یه کار بدیهی بود و کردیت مسائل خوب رو درعوض به‌خودش می‌بخشید و می‌اومد از چیزهای مثبت حرف می‌زد. درواقع مبارزه با مشکلات برای اون شده اصل زندگی و خود زندگی رفته به‌فنا.
می‌دونم که جمله‌بندیم ناقصه و درست نظرم رو نتونستم برسونم. اما طولانی‌تر بنویسم، هیچیش رو نمی‌خونید دیگه. بنابراین ولش می‌کنم. و فقط ازتون ممنونم که توی آینه واقعیت رو دیدین و بهم یادآوری کردین.باید بیشتر روش فکر کنم.
می‌دونین یه‌چیز بی‌ربطی یادم اومد. این‌که  یه گانگستر حرفه‌ای هیچ‌وقت به‌فکر لو دادن خودش نمی‌افته. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/01/post_909.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22075</id>
   
   <published>2010-01-18T16:04:14Z</published>
   <updated>2010-01-18T16:07:38Z</updated>
   
   <summary>به‌نظر شما نوشته‌هاي من زنجموره است؟ اگر جوابتان مثبت است، بگوييد فكر مي‌كنيد چند درصد ناله مي‌كنم و چند درصد نه؟ منظور از نه، هركار ديگري جز ناله است....</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      به‌نظر شما نوشته‌هاي من زنجموره است؟ 
اگر جوابتان مثبت است، بگوييد فكر مي‌كنيد چند درصد ناله مي‌كنم و چند درصد نه؟
منظور از نه، هركار ديگري جز ناله است.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>:|</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/01/post_908.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22071</id>
   
   <published>2010-01-17T17:13:31Z</published>
   <updated>2010-01-17T17:15:47Z</updated>
   
   <summary>با مدیرفروش از جایی برمی‌گشتیم. یک آقایی با یک صندل زنانه لاانگشتی از این ور خیابان به‌آن ور می‌رفت. ناخودآگاه گفتم: اینو.. دمپایی زنونه پوشیده. مدیرفروش ناگهان گفت: خانم؟ شما هم استعداد خوبی در دیدن عیب‌ها دارید! با‌خودم فکر می‌کنم.....</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="تمرین زندگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      با مدیرفروش از جایی برمی‌گشتیم. یک آقایی با یک صندل زنانه لاانگشتی از این ور خیابان به‌آن ور می‌رفت. ناخودآگاه گفتم: اینو.. دمپایی زنونه پوشیده. مدیرفروش ناگهان گفت: خانم؟ شما هم استعداد خوبی در دیدن عیب‌ها دارید!
با‌خودم فکر می‌کنم.. واقعن درست است؟ بله.. این‌روزها استعداد خوبی در دیدن عیبها دارم.. با این‌که عزمم را جزم کرده‌ام که قضاوت نکنم.. شاید درباره مسائل کلان آدمها و زندگی‌شان قضاوتم را حدااقل در سکوت برگذار می‌کنم، اما نگاهم با تیرگی زیادی خرده ریزها را می‌بیند.. چرا نگاهم عبور نمی‌کند؟ چرا با همین ظرافت سپیدی‌ها را نمی‌بینم؟
بعد خودم را قضاوت می‌کنم.. و در نهایت بی‌عدالتی رای می‌دهم که: تقصیر تو نیست.. اصلن سیاهی رنگ غالب این روزهاست..
ته دلم یکی به‌نجوا می‌گوید: عینک دودی‌ات را بردار.. عینک دودی مال شب نیست عزیزجان.. مال وقتی ست که نور خیره‌کننده است.. بردار تا سپیدی، هرچند اندک، به‌چشمت جلوه کند.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>من كوچك</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/01/post_906.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22067</id>
   
   <published>2010-01-16T15:46:58Z</published>
   <updated>2010-01-16T15:49:58Z</updated>
   
   <summary>یک‌وقتی نوشته‌بودم که آدم گاهی نیاز به بودن یک‌نفر دارد که فقط بنشیند کنارش و همه حرفهای بی‌ربط و باربطش را بهش بگوید و بعد برود.. یک‌جور درددل کردن.. یک‌جور حرف زدن با خود.. یک جور واگویه‌کردن نزد آینه‌ای که...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      <![CDATA[یک‌وقتی نوشته‌بودم که آدم گاهی نیاز به بودن یک‌نفر دارد که فقط بنشیند کنارش و همه حرفهای بی‌ربط و باربطش را بهش بگوید و بعد برود.. یک‌جور درددل کردن.. یک‌جور حرف زدن با خود.. یک جور واگویه‌کردن نزد آینه‌ای که نظر نمی‌دهد.. 
این به‌گمانم یک خصلت کاملا انسانی‌ست و آن‌طور که کتابها می‌گویند یک‌خصلتی که قسمت زنانه‌اش بیشتر‌است..
از داشتن این آدم سالهاست محرومم..نه که همیشه.. وقتی مدیرعامل مهربان هست این آدم را دارم.. و دایی‌ام.. اما این دو همیشه نیستند.. زندگی آن‌سوی آبشان مرا بیشتر از خودشان به‌تنهایی می‌کشاند..
وقتی بچه بودم، یا نوجوان و حتی جوان، مادرم این نقش زیبا را برایم بازی می‌کرد.. از مدرسه و بعدها از دانشگاهی که کیلومترها با مادر فاصله داشت، برمی‌گشتم و مثل وروره جادو حرف می‌زدم.. از همه چیز و همه‌کس. از موفقیت‌هایم .. از دعواهایم با بچه‌ها.. از قلدربازی‌هایی که شاید در عالم واقعیت، یک‌به‌صد انجام می‌دادم ولی دلم می‌خواست درباره‌شان لاف بزنم.. مادرم گوش می‌کرد و تایید می‌کرد و هی با جملات کوتاهی که لابلای حرفهایم می‌گفت، وادارم می‌کرد ادامه بدهم.. <em>خوب.. اون وقت فلانی چی گفت؟ اهه.. جدی؟ اصلن من می‌دونستم تو خیلی زرنگی و باحالی..</em>
شاید مادرم اصلن گوش نمی‌کرد به‌حرفهایم.. اما نیاز درونم را مادرانه و فطرتن می‌دانست..
این‌روزها خیلی خسته‌ام.. نه مدیرعامل مهربان را دارم و نه دایی را.. باید مثل یک تکاور سپر و خفتان بپوشم و جلوی زندگی بیایستم.. و کسی نیست که نه‌شرح خستگی‌ها را برایش تعریف کنم و نه داستان موفقیتهایم را.. 
مدتها متوجه نمی‌شوم  این حالی که دارم، که مثل ماهی بیرون از آب له‌له می‌زنم، از چیست... نه آن طورم که از تشنگی بمیرم و نه حس آرامش و بی‌نیازی دارم.. و یک وقتی که گوشی تلفن را برمی‌دارم و مثل همان کودک دبستانی برای مادرم تعریف می‌کنم که فلانی چه‌گفت و من چه‌کردم و بیساری خیلی خر است و توی فلان‌جا توانستم برنده شوم و از کی بدم می‌آید و کی را یواشکی خیلی دوست‌تر دارم و مادرم عین همان ایام قشنگ وقت صرف می‌کند تا به‌من گوش‌کند و بعد از ساعتی با آرامش گوشی را می‌گذارم و یک نفس عمیق می‌کشم که آخی... تازه می‌فهمم که بابا من هم آدمم! یک آدم بزرگ کوچک.]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دغدغه‌اي كه دق مي‌دهد.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/01/post_907.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22060</id>
   
   <published>2010-01-15T17:13:24Z</published>
   <updated>2010-01-15T17:18:39Z</updated>
   
   <summary>دوباره کلاس موسیقی شده وبال گردنم. این وبال گردن به‌جا‌ترین کلمه‌ای‌ست که می‌شود برایش به‌کار گرفت. این‌که من چرا خودآزاری می‌کنم و هی با وجود وقت کم می روم دنبال دانش‌آموزی(!)، به‌نظرم یک‌جور مبارزه درونی ناخودآگاه با پیری باشد. از...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      دوباره کلاس موسیقی شده وبال گردنم. این وبال گردن به‌جا‌ترین کلمه‌ای‌ست که می‌شود برایش به‌کار گرفت.
این‌که من چرا خودآزاری می‌کنم و هی با وجود وقت کم می روم دنبال دانش‌آموزی(!)، به‌نظرم یک‌جور مبارزه درونی ناخودآگاه با پیری باشد. از این بابت مطمئن نیستم. اما یک‌ مرضي - چیزی توی من هست که فقط توان کلاس نرفتن را برای دو‌-سه‌ماه دارم. اصولن تصور اینکه یک‌شب سر راحت بگذارم زمین و وبال‌گردن فکرآزاری برای یادگرفتن در زندگی‌ام نباشد، از محالات است! 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پاهامو دراز می کنم..</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/01/post_905.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22051</id>
   
   <published>2010-01-12T07:24:18Z</published>
   <updated>2010-01-12T07:28:00Z</updated>
   
   <summary>فکر نمی کنم هیچ کی به قدر من در انتظار تعطیلات بیست و دوم بهمن روزشماری کنه.....</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      فکر نمی کنم هیچ کی به قدر من در انتظار تعطیلات بیست و دوم بهمن روزشماری کنه..  
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>&quot;همه مسئولند و هیچ کس مسئول نیست.&quot;</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/01/post_904.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22048</id>
   
   <published>2010-01-11T12:58:38Z</published>
   <updated>2010-01-11T13:02:51Z</updated>
   
   <summary> Negotiating with Iran: Wrestling the Ghosts of History By John. W. Limbert September 2009 United States Institute of Peace Press Washington, DC...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="انتخابات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      <![CDATA[<a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/01/100110_u03-limbert-review-negotioation.shtml"><strong> Negotiating with Iran: Wrestling the Ghosts of History</strong>
</a>
By John. W. Limbert

September 2009

United States Institute of Peace Press

Washington, DC]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>یادم باشد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/01/post_903.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22044</id>
   
   <published>2010-01-10T13:41:32Z</published>
   <updated>2010-01-10T13:44:01Z</updated>
   
   <summary>یادم باشد روی چیزهایی که خیلی فکر کرده ام تا به نتیجه رسیده ام، عقلم را دست کسی ندهم....</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      یادم باشد روی چیزهایی که خیلی فکر کرده ام  تا به نتیجه رسیده ام، عقلم را دست کسی ندهم.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>این من، من نیستم.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/01/post_902.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22039</id>
   
   <published>2010-01-09T13:39:41Z</published>
   <updated>2010-01-09T13:43:41Z</updated>
   
   <summary>رفتار بعضی‌ها باعث می‌شود واکنشی شوم. یعنی خواصی از خودم بروز می‌دهم که درحالت عادی اصلن خاصیت من نیست. مثلن طرف مقابلم آدمی‌‌ست که اهل بازی حالا گیرت آوردم پدرسگ* است. من از این بازی بیزارم. و تقریبن زود می‌فهمم...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      <![CDATA[رفتار بعضی‌ها باعث می‌شود واکنشی شوم. یعنی خواصی از خودم بروز می‌دهم که درحالت عادی اصلن خاصیت من نیست. مثلن طرف مقابلم آدمی‌‌ست که  اهل بازی <em>حالا گیرت آوردم پدرسگ*</em> است. من از این بازی بیزارم. و تقریبن زود می‌فهمم که توی حلقه بازی‌ این‌چنینی گیر افتاده‌ام. بارهای اول و دوم و سوم بازی را قطع می‌کنم.. اما وقتی زیاد تکرار می‌شود، توی نهادم سیستمی تدافعی راه می‌افتد که به من می‌گوید : قبل از این که باز گیرت بیاندازه تو گیرش بیانداز پدرسگو .. ! 
یک وقتی حواسم جمع خودم می‌شود که برای خودم غریبه و عجیب و غیرقابل تحمل شده‌ام ورفتارهایی را می کنم که دقیقن ازشان مشمئزم. 





* <em>بازی حالا گیرت آوردم پدرسگ : این بازی را می توان به صورت متداول به بازی پوکر تشبیه کرد . .
مرد در یک دور پنج ورق گیرش می آید که برد وی را محرز می کند مثلا چهار تا تک دارد . در این جا اگر او بازیگر " حالا گیرت آوردم پدرسگ " باشد ، بیشتر به فکر خرد کردن رقبش خواهد بود که در چنگش است و در بند آن نخواهد بود که پول بیشتر ببرد . 
برای مطالعه به کتاب بازیها نوشته اریک برن مراجعه شود</em>.]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>روال عادي زندگي+يك روش جديد براي رويش جوانه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/01/post_901.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22037</id>
   
   <published>2010-01-08T16:39:32Z</published>
   <updated>2010-01-08T17:43:31Z</updated>
   
   <summary>تصمیم داشتم تا وقتی حرف درستی برای نوشتن ندارم، ننویسم. چرت و پرت‌نویسی چه‌فایده‌ای دارد؟ چه‌فایده‌ای دارد بگویم چه‌کردم و چه‌می‌کنم و کجا می‌روم؟ اما خوب .. آدم است دیگر.. گاهی واقعن خر است.مثل وقتی که سیری و هی به‌یخچال...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      تصمیم داشتم تا وقتی حرف درستی برای نوشتن ندارم، ننویسم. چرت و پرت‌نویسی چه‌فایده‌ای دارد؟ چه‌فایده‌ای دارد بگویم چه‌کردم و چه‌می‌کنم و کجا می‌روم؟ اما خوب .. آدم است دیگر.. گاهی واقعن خر است.مثل وقتی که سیری و هی به‌یخچال سرک می‌کشی و آخر شب با رو دل می‌خوابی..
حالا می‌نویسم.. هرچه‌باداباد..می‌ترسم نوشتن به‌کل یادم برود..
زندگی‌ام خوب است.. روی روالی که دوست دارم.. مثل قدیم. چیزی اضافه و کم نشده. گاهی، اما یک‌چیزهایی را رها می‌کنم که موقتی‌ست.
معلم موسیقی ر ا عوض کردم. بلاخره بعد از سه‌سال تصمیم گرفتم مثل همه بروم کلاس. یک معلمی هم از آسمان پیدا شد و رفتم پیشش. هرچه‌کردم خصوصی بیاید، قبول نکرد. بنابراین به‌توصیه او و همه می‌روم کلاس. .. گویا واقعن معلم قبلی‌ام افتضاح بوده. انگار همه‌چیز را قروقاطی یادگرفته بودم.. برای همین از صفر شروع کردم..این یکی استاد دانشگاه است.
ورزش هم می‌کنم..که خیلی خوب است. یک‌جایی نوشته بود ورزش اعتمادبه‌نفس می‌دهد .به‌گمانم درست باشد.
کتاب می‌خوانم. نه مثل قبل.کتابخانه ملکوت مدت زیادی‌ست به روز نشده اما به‌معنی نخواندنم نیست. عیش مدام یوسا را گرفته‌ام که گذاشته‌ام برای یک‌وقت سرخوشی. زنی از پرو را می‌خوانم که از یوساست. موش و گربه گونترگراس هم تمام شد. طبل حلبی چیز دیگری بود. یک شاهکار اساسی.
رفت‌و آمدم دوباره برقرارشده. با تنبلی ذاتی‌ام مبارزه می‌کنم و سعی می‌کنم معاشرت کنم. در همین راستا دیشب با یک‌عده از بچه‌ها که بعضی‌ را ندیده بودم، رفتم خوش‌گذرانی.عالی بود. متفاوت با بقیه خوش‌گذرانی‌ها. که اصولن فکر می‌کنم سبد رفقای آدم خوب‌ است مثل سبد کامواهای رنگی خانم آ ، متنوع باشد. همه زندگی، باید شبیه همان سبد باشد وگرنه که یک وقت به‌خودت می‌آیی و می‌بینی از بس رنگهای ثابت دیده‌ای، کوررنگی گرفته‌ای.
منتظرم طرح ترافیکم درست شود تا کلاس زبان را شروع کنم. دوباره سرکلاس رفتن و دوباره فهمیدن انگلیسی برایم آرزو شده.
کار هم هست. خیلی هم هست. 
عشق؟ نه. اما تازگی‌ها فهمیده‌ام که وقتی چیزی را ندارم باید بلد باشم توی ذهنم آن را بسازم. بعد درباره‌اش خواهم‌نوشت.یک‌وقتی.
 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>از ترس سقوط</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2010/01/post_900.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2010://5.22012</id>
   
   <published>2010-01-02T16:08:14Z</published>
   <updated>2010-01-02T16:31:38Z</updated>
   
   <summary>دیگر مثل سابق عصبانی نمی‌شوم..خوددارتر شده‌ام.. گرچه شاید یک دلیل بزرگ این باشد که مسائل برایم اهمیت قدیم را ندارند. اما همان گاهی وقتهایی که عصبانی‌ام می‌کنند، کافی‌ست یک ساعت بگذرد و از محیط دور شوم. آن‌وقت شروع می‌کنم کردیت‌ها...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      دیگر مثل سابق عصبانی نمی‌شوم..خوددارتر شده‌ام.. گرچه شاید یک دلیل بزرگ این باشد که مسائل برایم اهمیت قدیم را ندارند.
اما همان گاهی وقتهایی که عصبانی‌ام می‌کنند، کافی‌ست یک ساعت بگذرد و از محیط دور شوم. آن‌وقت شروع می‌کنم کردیت‌ها را به‌طرف مقابل دادن و سرزنش خودم که چرا شرایط را کنترل نکردم و کار به اینجا کشید.. بعد آن‌قدر دست خودم را خالی می‌کنم تا طرفم را توی ذهنم بکشانم به آستانه مظلومیت تام.. و دست آخر سر نادم روی بالش می‌گذارم و با بیچارگی می‌خوابم..
یک‌فردایی می‌آید .. و ما دوباره با هم روبرو می‌شویم.. نگاهش می‌کنم.. و با شنیدن اولین صوت او یادم می‌آید چه‌شد که عصبانی شدم.. که حق با من است..که اگر یک‌بار دیگر در آن موقعیت باشم باز هم داد خواهم‌زد.
این سیکل معیوب را هی با همه تکرار می‌کنم..
دیروز که فکرم را می‌جوریدم به این نتیجه رسیدم که می‌ترسم.. از ترس است که پشیمان می‌شوم. از ترس ازدست دادن افراد در هر موقعیتی یا هر نسبتی که با من دارند.. از ترس سرزنش‌شدن که چرا باز باعث شدم کسی از دستم برود...
یادم نیامد که ریشه این ترس از کی در من رخنه کرد. فقط این را فهمیدم که لحظه عصبانیتم یک آدم قوی در من ظهور می‌کند که عاقل‌تر از من ترسوست. و یادم آمد که آدمهایی را می‌شناسم، درست نقطه مقابل وضعیت خودم.
دلم نخواست جایشان باشم. اما جای خودم هم جای جالبی‌ نیست. مثل یک صندلی‌ست که یک پایه شکسته دارد..همه‌اش می‌ترسم باعث افتادنم شود.. و مرتب باید پایه را چک کنم یا زیرش چیزی بگذارم که لق نزند..جای آنها بدتر از من. سه‌پایه شکسته با یک پایه سالم. اصلا نمی‌فهمند که یک روزی پرت می‌شوند پایین. فکر می‌کنند زندگی همیشه باید لق‌لق کند.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بله .. مملكته كه داريم.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2009/12/post_899.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2009://5.21946</id>
   
   <published>2009-12-24T10:47:13Z</published>
   <updated>2009-12-24T11:27:18Z</updated>
   
   <summary>معلوم نشد كي دلش خيلي مي‌خواست سه روز تعطيلي را همراه غذاهاي مامان و شله مشهدي و ماساژ‌هاي بابا، جاي من داشته باشد. اين شد كه نشد بروم مشهد. ديشب از ساعت هفت و نيم تا ساعت دو و نيم...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      معلوم نشد كي دلش خيلي مي‌خواست سه روز تعطيلي را همراه غذاهاي مامان و شله مشهدي و ماساژ‌هاي بابا، جاي من داشته باشد.
اين شد كه نشد بروم مشهد.
ديشب از ساعت هفت و نيم تا ساعت دو و نيم صبح فرودگاه بودم  و ساعت سه و نيم به رختخواب خودم رجعت كردم.
در اين مملكت منظم البته هيچ‌چيزي بعيد نيست. مثلن؟ مثلن اين كه ساعت هشت و نيم قرار باشد پرواز كني، ساعت يازده و نيم شب بعد از فريادهاي مسافران بكنندت توي هواپيما تا دادهايت را توي فضاي بسته بزني و ساعت دو با اصرار شما بيست‌نفر را پياده كنند  و ساعت و دو ربع سرانجام همه را پياده كنند كه پرواز بي‌پرواز. 
مردم همچنان فرياد مي‌زدند و فحش مي‌دادند و كتك‌كاري مي‌كردند كه من و دوستم چمدان‌ها را برداشتيم و بغض‌آلود تاكسي گرفتيم.
تازه آن قدر مملكت خوبي‌داريم كه هم خودمان و هم خانواده هايمان از صبح تا حالا تا داريم خدا را شكر مي‌كنيم كه وسط راه ، از هواپيما پرتمان نكردند پايين .. يا اتوبوس‌چي فرودگاه بعد از آن همه داد و فريادو حرفهاي نگفتني مردم، دلش سوخت و نبردمان اوين به‌جاي سالن خروجي.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>:-)</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2009/12/post_898.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2009://5.21941</id>
   
   <published>2009-12-23T11:50:08Z</published>
   <updated>2009-12-23T11:53:02Z</updated>
   
   <summary> می رم مشهد یعنی....</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="روزهای خوش رنگ من" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      <![CDATA[<img alt="tumblr_kv08qmtHai1qanb21o1_250.gif" src="http://foroogh.malakut.ir/tumblr_kv08qmtHai1qanb21o1_250.gif" width="250" height="276" />

می رم مشهد یعنی.]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>می نویسم محض دلم.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2009/12/post_897.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2009://5.21938</id>
   
   <published>2009-12-23T06:39:22Z</published>
   <updated>2009-12-23T06:41:33Z</updated>
   
   <summary>دیشب مدیرعامل مهربان برگشت آن‌سر دنیا. شرکت بسیار خالی‌ست. بعضی آدمها وجود دارند و وجودشان مثل بال برای دیگران است.. ... دیروز دلم گرفته بود. همین‌جوری الکی. الان خوبم ولی دلم موسیقی می‌خواهد. یک موسیقی ملایم. برعکس خیلی روزها، اصلن...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      دیشب مدیرعامل مهربان برگشت آن‌سر دنیا. شرکت بسیار خالی‌ست. بعضی آدمها وجود دارند و وجودشان مثل بال برای دیگران است.. 
...
دیروز دلم گرفته بود. همین‌جوری الکی. 
الان خوبم ولی دلم موسیقی می‌خواهد. یک موسیقی ملایم. برعکس خیلی روزها، اصلن دوست ندارم جایی جز توی شرکت باشم.
...
شب یلدا با آدمهای بلدوزری نگذشت طبعن. همان‌طور که فکرش را می‌کردم بقیه‌ از من تنبل‌ترند.
قراربود هندوانه ببرم. خریدم و با یک کادوی چشم‌روشنی گذاشتم عقب ماشین که شب ببرم.
غروب دوستم زنگ زد که هرکسی با بهانه‌ای نمی‌آید. خیلی تلاش کردم که خودم را ببرم مهمانی خاله‌ام. خوب شد رفتم. هندوانه خیلی گل کرد، دقایقی قبل از رسیدنش هندوانه خودشان کاملا سفید از آب درآمده‌بود.
برای همه فال حافظ گرفتم.
برای خودم، شب چند لحظه‌ای قبل از ساعت ۱۲. 
اولین سالی بود که حافظ به من هم التفات کرد.
...
امشب می‌روم مشهد تا شنبه.
جامدادی دو طبقه سفارشی فندق را پیدا نکردم. 
...
یک عالمه کتاب خوانده‌ام این روزها.چنگی به‌دل نمی‌زدند. آدلف کمی بهتر بود.. فقط کمی. کتاب مست‌کننده می‌خواهم.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>براي مردي كه انسانيت را محترم شمرد.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2009/12/post_896.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2009://5.21925</id>
   
   <published>2009-12-20T19:17:18Z</published>
   <updated>2009-12-20T19:19:55Z</updated>
   
   <summary>از وبلاگ عليمان درس خواند و مشق نوشت دود چراغ خورد و جهد کرد و سختی کشید اما می دانست علم و مکنت و مقام و ریاست و لهجه و بیان و صورت و لباس و جنگ و مسند عزت...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="تمرین زندگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      <![CDATA[<a href="http://w318.blogspot.com/2009/12/blog-post_20.html">از وبلاگ عليمان</a>

درس خواند
و مشق نوشت
دود چراغ خورد
و جهد کرد
و سختی کشید

اما می دانست
علم
و مکنت
و مقام
و ریاست
و لهجه
و بیان
و صورت
و لباس
و جنگ
و مسند

عزت نمی آفریند

چرا که بی مقام بود
و بی دسته
و بی بوق
و بی لباس

که در عزلت
و تنهایی
و بی کسی
و بی لباسی

ترجمه عاقبت به خیری شد
و تمامی عزت نفس

با لهجه ای شیرین
که روز به روز بازتر شد
و شنیده تر

رفت و رفت
و در خاطر سپید تاریخ

بدون زحمت نشر
و بدون اجازه چاپ
و بدون مجوز حضور

جاودانه شد

]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>حقیر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2009/12/post_895.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2009://5.21915</id>
   
   <published>2009-12-20T05:26:13Z</published>
   <updated>2009-12-20T05:30:15Z</updated>
   
   <summary>شکستن غرور آدمهای از خودمتشکر، کار سختی‌نیست. ولی حس خوبی نداره......</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      شکستن غرور آدمهای از خودمتشکر، کار سختی‌نیست. ولی حس خوبی نداره...
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سخت!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2009/12/post_894.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2009://5.21911</id>
   
   <published>2009-12-19T08:23:24Z</published>
   <updated>2009-12-19T08:25:59Z</updated>
   
   <summary>آدم می‌ماند که به‌فرد فکر کند یا به‌سیستم. به‌هرکدام، مجرد که فکر کنی ، می‌تواند مهم‌تر از دیگری جلوه‌ کند....</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="کار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      آدم می‌ماند که به‌فرد فکر کند یا به‌سیستم. به‌هرکدام، مجرد که فکر کنی ، می‌تواند مهم‌تر از دیگری جلوه‌ کند.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آيا هنوز قادرم از زندگي سواري بگيرم؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.ir/2009/12/post_893.shtml" />
   <id>tag:foroogh.malakut.ir,2009://5.21908</id>
   
   <published>2009-12-18T18:57:06Z</published>
   <updated>2009-12-18T19:27:16Z</updated>
   
   <summary>کامنت‌های پست قبل را باید با دقت بازخوانی کنم. تقریبا تک‌تک‌شان قابل تاملند برایم.. .. باید سعی کنم هرشب حتی شده دو خط بنویسم.قبلن‌ها که زیاد و مرتب می‌نوشتم، حرف‌زدن برایم ساده تر بود.. الان درست مثل زندگی دنیای مجازی...</summary>
   <author>
      <name>فروغ</name>
      
   </author>
         <category term="میان جمع" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.ir/">
      کامنت‌های پست قبل را باید با دقت بازخوانی کنم. تقریبا تک‌تک‌شان قابل تاملند برایم..
..
باید سعی کنم هرشب حتی شده دو خط بنویسم.قبلن‌ها که زیاد و مرتب می‌نوشتم، حرف‌زدن برایم ساده تر بود.. الان درست مثل زندگی دنیای مجازی در دنیای روزمره هم زندگی می‌کنم..حرف‌زدنم سرد و کوتاه شده. بیشتر توی خودم با خودم گفتگو دارم..مدام فکر می‌کنم حرفهای بقیه شنیدنی‌ترند و جملاتم توی فکرم تبدیل به‌واگویه می‌شوند..عین همین‌جا..
باید قبل از این‌که گودر را ورق بزنم، بنویسم.. نوشته های جالب مجازی، دنیاهای رنگی و افکار رنگی بقیه، اعتمادبه‌نفس نوشتنم را ازم می‌گیرند.. 
این یک اعتراف بود.
..
از دست دادن دوستان، یا بهتر‌است بگویم دچار فاصله‌شدن با رفقا، حالم را بد نکرده. افسرده نیستم به‌هیچ‌وجه. فقط وادار به بازنگری رفتارم شدم و به‌نظرم لازم بود بنشینم و خودم را نگاه کنم.
شاید اصلن بنشینم و به دوست‌های جدید فکر کنم. به‌کارهایی که می‌شود برای دوست‌یابی کرد. به‌قول ایرج برای باز‌کردن حلقه.
..
شاید شب یلدا با عده‌ای دوست بسیار قدیمی بشود قراری بگذاریم و خانه یکی جمع شویم. من پیشنهاد دادم قورمه‌سبزی درست ‌کنم تا صاحب خانه خیلی از بابت غذا دچار زحمت نشود..اما خودم.. خودم را باید با بلدوزر ازجا بلند کنم و به‌مهمانی ببرم.بقیه هم البته بلدوزری‌اند..بنابراین احتمال دارد  شب یلدا در خدمت‌تان باشم. :)
      
   </content>
</entry>

</feed>
